تب ِ ماه

ژانویه 25, 2011

امراض ناشناخته ی من !

Filed under: تب ِ ماه — مهتاب @ 19:32

این چنین نسل درب و داغونی هستیم ما ! و همانطور که » کسی به فکر گل ها نیست و کسی به فکر ماهی ها نیست و کسی نمی خواهد باور کند که باغچه دارد می میرد » … ؛ کسی هم به فکر امراض ناشناخته ی ما نیست !

ما کودکی مان زیر ِ پله گذشت . نه اینکه دخترک کبریت فروش بودیم و کبریت هامان فال حافظ هم داشت و جای خواب نداشتیم . نه !  پناهگاه از خانه ی ما دور بود و زیر پله ها و توی زیرزمین پناه می گرفتیم چون تا می خواستیم نصفه شبی با صدای آژیر از خواب بیدار شویم و از ترس و ایضا سرما دم ِ دستشویی صف ببندیم و لباس بپوشیم و توی آن هیر و ویر و خاموشی کفش هامان را پیدا کنیم و بدویم و بدویم تا سر ِ کوه ِ پناهگاه برسیم ؛ حتما صدام ِ خیلی جنایتکار ِ بی پدر که نظیرش را اینجا نداریم چون اینجایی ها بعضی وقت ها چند تا چند تا پدر دارند , ما را با دوربینی که من همیشه فکر می کردم تا ته خانه ی ما را با آن می بیند , رصد می کرد و با پنج تا کیو کیو کار ما را می ساخت . تازه حتما بین راه من یادم می آمد که عروسکم را جا گذاشته ام و زق زق می کردم که وای عروسک شهیدم م م … و بابا محبور می شد برگردد تا صدای نحس من را بخواباند و اگر آنوقت دو تایی زیر آوار می ماندند من چه خاکی به سرم می ریختم تمام عمر ؟! اقلا الان می گویم تقصیر من نبود و گلبول های سفید خونش شرف نداشتند !

خلاصه اینجوری ها بود که ما با لالایی ِ زنده باد ها و مرده باد ها و آژیرها بزرگ شدیم و یک شب که نشسته بودیم پای کامپیوتر , صدای مهیبی ما را تا مرز آبروریزی پیش برد و با این هیکل لال مونی گرفته بودیم و نمی توانستیم از جایمان جم بخوریم و ببینیم که آیا » اینک آخر الزمان » شده است یا چیزی در مایه های هیولای سیاهرنگ » لاست » پشت پنجره مان ظاهر شده یا چه ؟!  فقط به ذهن کرم خورده مان خطور کرد که بالاخره آنقدر فک گشادشان را نبستند تا حمله ی هوایی شد و الان است که کارمان تمام شود بدون اینکه حتی توانسته باشیم آن برگه ای که رویش انگشت کوبیده بودیم را هم پس بگیریم و …. آه مامان ! وصیت می کنم اگر از بنیاد شهید آمدند مرا از تو بخرند , جنازه ام را بر فرق سرشان بکوبان !

.

.

.

 + پریویزلی آن تهران +

 

Advertisements

53 دیدگاه »

  1. چون کامنت قبلی دعوت ب اختشاش و اقدام علیه امنیت ملی بود نه تنها لایک نشد بلکه منفی هم خورد !!

    دیدگاه توسط م . ح . م . د — ژانویه 31, 2011 @ 14:03

    • من از اعماق دل لایکش می کنمممم
      😀

      دیدگاه توسط مهتاب — ژانویه 31, 2011 @ 23:01

  2. فكر كنم جسد منم به همون دردي كه محمد گفت ميخوره مهتاب ! يادم باشه منم وصيت كنم 1!!!!D-:

    دیدگاه توسط سهبا — ژانویه 31, 2011 @ 14:45

    • ای بابا دور از جون !
      ول کنید وصیت رو !
      😀

      دیدگاه توسط مهتاب — ژانویه 31, 2011 @ 23:02

  3. خيلي خوب بود…

    دیدگاه توسط شيرين كرمي — فوریه 1, 2011 @ 11:02

  4. یادمون نمی ره صداها رو
    صدای آژیر، صدای صوت بمب ها ، صدای جیغ ، صدای شکستن شیشه ها ، صدای پدر ، صدای خاموش کن اون چراغو ، صدای سوختن آتیش بخاری ، صدای شکستن مداد روی مشق شب…

    دیدگاه توسط بهنام — فوریه 1, 2011 @ 15:38

    • » صدای خاموش کن اون چراغو , صدای سوختن آتیش بخاری , صدای شکستن مداد روی مشق شب … »
      آخ …

      دیدگاه توسط مهتاب — فوریه 1, 2011 @ 16:21


RSS feed for comments on this post. TrackBack URI

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: