تب ِ ماه

ژانویه 20, 2011

بلوف !

Filed under: تب ِ ماه — مهتاب @ 16:42

پُک می زنم به دلم

دو جفت نگاه ِ گُر گرفته رو به روی آینه

یک مثنوی خاطره توی سینه …

………………………………… یادم تو را فراموش !

اینجا کمی بعد از میلاد اندوه

جیرجیرکی مصلوب

زیر شهاب باران ظلمت …

………………………………… یادم تو را فراموش !

داشتم درد را ترجمه می کردم

واژه های عاصی و شورشگر

جمله های مغموم …

………………………………… یادم تو را فراموش !

به گزارش سازمان هواشناسی

بارش علامت سؤال انبوه

حق تقدم به انحراف از خیال لغزنده …

………………………………… یادم تو را فراموش !

این کلمات بی اعتماد

که جان می دهند در مصاف با کاغذ 

یعنی تمام دار و ندار من …

………………………………… یادم تو را فراموش !

 

Advertisements

33 دیدگاه »

  1. پك ميزنم به دلم، با دو چشم مهتابي حك شده روي دل،
    يادم تو را فراموش

    دیدگاه توسط sahba — ژانویه 20, 2011 @ 17:36

    • قربون اون کامنت های تطبیقی ت …

      دیدگاه توسط مهتاب — ژانویه 21, 2011 @ 18:02

  2. سرفه م گرفت…

    اما سعی کردم سرفه نکنم، مبادا به هم بریزه حس و حالت!

    عوض ش اومدم اینجا کامنت نوشتم، یکم خط خطی کردم…لااقل یه اثری از خود به جای گذاشته باشم :دی

    دیدگاه توسط pirate37 — ژانویه 20, 2011 @ 17:37

    • راضی نیستیم به سرفه …
      اثرت رو چشم ما :دی

      دیدگاه توسط مهتاب — ژانویه 21, 2011 @ 18:03

  3. – نفهمیدم…

    – دیگه دارم کم کم برای خودم نگران میشم!…
    الان از وبلاگ میکائیل میام! اونجارو هم نفهمیدم! قبلشم یه جای دیگه بودم که اونجا رو هم نفهمیده بودم!…

    – از این حرفا که بگذریم ولی این رو دیگه فهمیدم که این شعر غمگین بود…

    دیدگاه توسط حمید — ژانویه 20, 2011 @ 18:08

    • ای جان حمید … تقصیر منه !
      باید خودمو ابهام زدایی کنم !
      من اعتقاد دارم اگر درک ِچیزی که می نویسم همه گیر نباشه حتما بد نوشتم …
      و خب طبق این فرمول کلا بد می نویسم …

      دیدگاه توسط مهتاب — ژانویه 21, 2011 @ 18:06

      • نه…لزوما اینطور نیست…
        ولی به نظر منم «بهتره» چیزی که در وبلاگ نوشته میشه درکش برای اکثریت مخاطبین راحت باشه…

        دیدگاه توسط حمید — ژانویه 21, 2011 @ 20:17

        • مرسی که نظرت رو می گی حمید …

          دیدگاه توسط مهتاب — ژانویه 22, 2011 @ 19:28

  4. امروز صبح یه عود روشن کردم تو اتاقم
    وسوسه شدم ازش عکس بگیرم
    اما یاد امتحانا افتادم رفتم سر درس

    عکس زیباییه

    پُک می زنم به دلم
    دو جفت نگاه ِ گُر گرفته رو به روی آینه
    یک مثنوی خاطره توی سینه …
    ………………………………… یادم تو را فراموش !
    این کلمات بی اعتماد
    که جان می دهند در مصاف با کاغذ
    یعنی تمام دار و ندار من …
    ………………………………… یادم تو را فراموش !
    ….
    این جمله هاتو خیلی دوست دارم
    پک زدن به دل
    جدال کلمه ها با کاغذ…
    دار و ندار تو

    دیدگاه توسط باران بهار — ژانویه 20, 2011 @ 18:51

    • رقص دود …
      حتما ازش عکس بگیر عکاس باشی …
      مرسی اون بخش از دار و ندارم که دوست داشتی رو گفتی …

      دیدگاه توسط مهتاب — ژانویه 21, 2011 @ 18:09

    • منم قسمت اولش رو خيلي دوست داشتم ، از اون بند هاست كه كافيه .

      دیدگاه توسط saeedemokhtarzade — ژانویه 22, 2011 @ 06:42

      • خودم هم می خواستم اولش همه رو حذف کنم و فقط همون باقی بمونه سعیده …
        نمی دونم کلا سر این چرا انقدر لجبازی کردم با خودم !

        دیدگاه توسط مهتاب — ژانویه 22, 2011 @ 18:53

  5. …درون و دنیای غریبی داری مهتاب شب…
    …کاش کلمات اینقدر بیقدر نمی شدند در وصف حال !!…
    …کاش دلها بی واسطه باهم حرف میزدند…
    …کاش چشمها راه نفوذ می یافتند…
    قرررربونت…

    دیدگاه توسط مامانگار — ژانویه 20, 2011 @ 18:53

    • کاش …
      کاش دل ها بی واسطه با هم حرف می زدند …
      قربون دلت مامانگار …

      دیدگاه توسط مهتاب — ژانویه 21, 2011 @ 18:10

  6. سلام مهتاب بانوی تب ِ ماه …

    خب چی بگم ؟! من همیشه میام اینجا پستهای خوشگلو میخونم انصافا جز تعریف چی میتونم بگم ؟!

    فقط میگم مثه همیشه عالی بود … عالیه عالی …

    دیدگاه توسط م . ح . م . د — ژانویه 20, 2011 @ 21:19

    • سلام م.ح.م.د ِ باغ بی برگی …
      مرسی از لطفت …
      منم ریت فرمودم به کامنتت ! :دی

      دیدگاه توسط مهتاب — ژانویه 21, 2011 @ 18:13

  7. این کلمات بی اعتماد
    که جان می دهند در مصاف با کاغذ
    یعنی تمام دار و ندار من …
    ………………………………… یادم تو را فراموش !

    مثل همیشه فوق العاده و دوست داشتنی.

    دیدگاه توسط شکوه — ژانویه 20, 2011 @ 22:00

    • مثل همیشه لطف داری شکوه عزیزم …

      دیدگاه توسط مهتاب — ژانویه 21, 2011 @ 18:14

  8. سلام مهتاب
    ذهنتو دوست دارم
    ردیف کردن کلماتتو دوست دارم
    کلا هر چی میگی
    حتی اگه دو کلمه باشه
    قشنگه

    دیدگاه توسط آناهیتا — ژانویه 21, 2011 @ 06:43

    • سلام آنا جان …
      کاش خودم و زندگیم هم قشنگ ردیف می شد پشت هم …
      من که چرت و پرت زیاد می گم ولی مرسی از نگاهت خانوم …

      دیدگاه توسط مهتاب — ژانویه 21, 2011 @ 18:16

  9. چه کلمات بی اعتماد با تو مصاف میکنند !!!
    مگر این کارزار تو نیس …
    چگونه در پی جرات با تو در آمیزند …
    و ذهن خسته تورا جولانگه قدم های پلیدشان میکنند …
    و شمشیر بر رخت میکشند ….
    و خشونت را بر سیطره کاغذ و بر چشمان تو میشکند …

    دیدگاه توسط میکائیل — ژانویه 21, 2011 @ 09:36

    • مگر این کارزار ِ من نبود ؟

      …..

      دیدگاه توسط مهتاب — ژانویه 21, 2011 @ 18:16

  10. «یادم تو را فراموش» عالی بود مهتاب
    حق تقدم به… بهترین جای شعر بود
    و به نظرم قسمت سوم به انداز بقیه ی قسمت ها خوب نبود
    خوبی؟

    دیدگاه توسط حامد — ژانویه 21, 2011 @ 12:48

    • سلامممم حامد جان
      مرسی
      مرسی از نقدت
      دقیقا قسمت سوم رو از سر لجبازی دست بردم و …

      دیدگاه توسط مهتاب — ژانویه 21, 2011 @ 18:19

  11. دیدی فراموش نکردی مهتاب؟ نوشتی یعنی فراموش نکردی دختر….

    دیدگاه توسط مکث — ژانویه 22, 2011 @ 14:01

    • آره زری …
      همینه …
      بلوف بود همش !

      دیدگاه توسط مهتاب — ژانویه 22, 2011 @ 18:51

  12. یاد اون پست سیگارم افتادم… خیلی گشتم براش عکس پیدا کنم ، این عکسه هم بود…

    دیدگاه توسط محبوبه — ژانویه 23, 2011 @ 21:30

    • یاد اون پست سیگارت می افتم …
      همیشه …
      همیشه …

      دیدگاه توسط مهتاب — ژانویه 23, 2011 @ 21:37

      • » انقدر ايستادي رو به رويم و ان استوانه ي لاغر را بوسيدي که …. «

        دیدگاه توسط مهتاب — ژانویه 23, 2011 @ 22:09

  13. باورت میشه بعد از اینهمه رفت و آمد به وبلاگت الان تازه متوجه عکس این پست شدم!؟…
    چقدر قشنگه…یه زن که داره پرواز میکنه…یا به قول تو داره دود میشه…

    دیدگاه توسط حمید — ژانویه 25, 2011 @ 10:38

    • آری آری … باورم می شه !
      وقتی بعد یه قرن اون هلال ِشرحه شرحه رو نمی بینی دیگه این عکس که جای خود داره …
      😀
      .
      .
      .
      یه زن که دود میشه …
      خاکستر می شه …
      دوباره متولد می شه …

      دیدگاه توسط مهتاب — ژانویه 25, 2011 @ 18:32

  14. چه زیبا و چه زیبا تر … عکس و نوشته تلفیقی رویایی بودند.

    دیدگاه توسط مهدی — ژانویه 25, 2011 @ 11:11

  15. «یه زن که دود میشه …
    خاکستر می شه …
    دوباره متولد می شه …»

    خیلی خوب بود…امید داشت…

    دیدگاه توسط حمید — ژانویه 26, 2011 @ 07:18


RSS feed for comments on this post. TrackBack URI

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: