تب ِ ماه

ژانویه 14, 2011

فرشته ی کوچکِ آزادی

Filed under: تب ِ ماه — مهتاب @ 14:26

هوا سرد بود , دمپایی های کوچولو لخ لخ روی زمین کشیده می شد و دو قدم یه بار جا می موند .
کوزت دست هاش رو یکی در میون ها می کرد . بین راه , روی نقطه ی مکث همیشگی ؛ عروسکی با لباس پر چین و موهای بلند از پشت ویترین یه مغازه بهش لبخند می زد . کوزت اونقدر با حسرت به چشم های تیله ای عروسک زل زد تا بالاخره یه روز مردی که دورادور مراقب دل کوچولوش بود آمد … بالاخره آمد و اشک هاش رو پاک کرد , پریشونی موهاش رو نوازش کرد , عروسک رویاهاش رو بهش هدیه داد و از دست تناردیه ها نجاتش داد.
.
.
.
هوا سرد بود . دست هام تو بغل جیب هام هم داشت یخ می زد .  جلوی ویترین یه مغازه خشک شده بودم . گرمای قلابی نفس هام تصویر پشت شیشه رو محو و پیدا می کرد. چندبار صفر های روی اتیکت کوچولو رو شمردم . بیست و پنج ؛ یک , دو , سه , … چهار ! » نه خدایااااا ! نمی شه ! یه صفرش رو کم کن ! » . دلم رو زدم به در و دیوار و سرک کشیدم توی مغازه . 

: آقا ببخشید !؟ اشکال نداره اون فرشته کوچولو رو از نزدیک ببینم ؟

( آقایی در کار نبود ! در حقیقت بود ولی جایی در حوالی سقف , چیدمان قفسه ها رو مرتب می کرد ) 

: فقط می خوام ببینم ها ! نمی تونم بخرمش ! 
 _ خواهش می کنم ! هرچقدر دوست دارید ببینیدش !

تقریبا توی دلم گفتم : کاش می شد بوسیدش !
تحقیقا شنید و گفت : اشکالی نداره ! ببوسیدش !
: آخه …. نمیشه که ! سرخ می شه ! 

زمان زیادی گذشت . داشتم از خجالت بخار می شدم ولی نمی تونستم دست بکشم , چشم بردارم , دل بکنم … 
_آقا !؟ می شه یه خواهشی کنم ؟ می شه این رو به هرکس فروختید بهش بگید اسمش : » فرشته ی آزادی » یه !؟ 
آقای بالای نردبون اومد پایین ! هر لحظه ممکن بود اون روش بالا بیاد و مثل یه دیوونه پرتم کنه بیرون ولی … خیره نگاه کرد و آروم گفت : حتما ! قول می دم ! یادم می مونه : » فرشته ی آزادی» …

مثل یه دختر بچه پریدم بالا . تمام راه رو دویدم . بلند بلند خندیدم … 
انگار که مردی فرشته ی کوچک آزادی رو بدون هیچ صفری بهم فروخته بود … 
انگار که خود ِ آزادی رو بی هیچ منتی بهم بخشیده بود … 

 

Advertisements

52 دیدگاه »

  1. چه جالب 😉 فرشته ي آزادي…چه فروشنده ي مهربون و خوبي بوده…

    دیدگاه توسط شيرين كرمي — ژانویه 19, 2011 @ 16:04

  2. سلاااااام مهتاب عزیزم…این وردپرس بامن ناسازگاره…بارها اومدم یااصلا کامنتگاه غیبه !!…یا کامنت منو ثبت نمیکنه…الان نمیدونم که کامنت این پستم هست یانه…بهرحال خیلی ماهی…خیلی..
    این مطلبت گریه مو درآورد…خیییییلی لطیف بود عین نور خودت تو شبهای تاریک…مررررسی که مینویسی….

    دیدگاه توسط مامانگار — ژانویه 19, 2011 @ 21:10

  3. تصورت که میکنم ، دلم قنج میرود!دلم میخواهد پا به پایت بدوم و جیغ بکشم و جشن ازادی بگیرم….

    دیدگاه توسط محبوبه — ژانویه 22, 2011 @ 13:56

    • جیغ بکشیم و جشن آزادی …

      دیدگاه توسط مهتاب — ژانویه 22, 2011 @ 18:44

  4. واي مه تاب….
    مه تاب…
    جقدر عقب موندم..
    من سه هفته هست كه نيومدم نت.. ببخشيد كه نتونستم زودتر جواب محبت هات رو بدم..
    فرشته ي ازادي بي نظير بود…

    دیدگاه توسط مونا — ژانویه 29, 2011 @ 17:27

    • عزیزم هر موقع که باشی بودنت خوبه …

      دیدگاه توسط مهتاب — ژانویه 29, 2011 @ 23:05


RSS feed for comments on this post. TrackBack URI

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: