تب ِ ماه

ژانویه 7, 2011

گمشده

Filed under: تب ِ ماه — مهتاب @ 21:29

باران که ببارد ,

تازه دلم ابری می شود !

 یادم رفت …

یادم رفت پشت سرت آب بریزم

توی جیبت هم که آدرس دست هایم را جا نگذاشتم

پلیس های شهر هم که مترسک شده اند

آخر گم شدی … 

 گم شدی و هیچ روزنامه ای آگهی ترحیم مرا برای پیدا شدنت , چاپ نخواهد کرد !

Advertisements

40 دیدگاه »

  1. آخر گم شدي و هيچ روزنامه اي آگهي ترحيم مرا براي پيدا كردنت چاپ نخواهد كرد !!!
    ميدوني چه حسي داشت …
    مثل حس يه فراري …

    دیدگاه توسط میکائیل — ژانویه 8, 2011 @ 03:56

  2. باران كه ببارد ، دل ابري ام هوس يك بارش سير خواهد كرد ! كاش هميشه باران بيايد …
    من گم شده ام ! من گمشده تو هستم ! پيدايم نميكني نازنين ؟
    فقط يادت باشد كه به پليسهاي اين شهر اعتمادي نيست عزيزكم ! نشانيهاي مرا به قطرات باران بسپار نه به آنها !

    دیدگاه توسط سهبا — ژانویه 8, 2011 @ 05:28

    • » نشانی های مرا به قطرات باران بسپار » …
      شاعرانه ی تو قشنگ تر بود …

      دیدگاه توسط مهتاب — ژانویه 9, 2011 @ 22:00

  3. باران که ببارد
    بی اختیار دستم روی قلبم می رود
    بی تابی میکند…
    باران که می بارد
    بوها مرا با خود می کشند… می کَشند…

    باران که می بارد…دلم خون گریه میکند از
    نبودنت

    دیدگاه توسط pirate37 — ژانویه 8, 2011 @ 14:24

    • بو ها …
      بوی نم …
      بوی خاک …
      بوی دود ……..

      دیدگاه توسط مهتاب — ژانویه 9, 2011 @ 22:02

  4. بوی باران می دادی و همین تنها بهانه ای بود که یادم رفت توی جیبم آب بریزم.
    حالا جیب هایم خالیست
    نه آب هست نه آدرس دستهایت تا از آن آب بنوشم…

    دیدگاه توسط بهنام — ژانویه 8, 2011 @ 23:00

    • حرف نداری بهنام …
      همون که بهت گفتم !

      دیدگاه توسط مهتاب — ژانویه 9, 2011 @ 22:02

  5. روزایی که بارون میاد جون می ده واسه فرار کردن.که همه رو پشت سرت جا بذاریو قطره های بارون روی شیشه ی عینکت نذاره جلوترو ببینی.اونوقت بدوی توی چاله های آب و بلند بلند شعر بخونی اونقدر که صدای هق هق گریه هات بینشون گم بشن.

    دیدگاه توسط شکوه — ژانویه 9, 2011 @ 13:17

    • کاش می شد شکوه …
      کاش می شد بی خیال پشت سر , دوید و شعر خوند …
      بلند بلند …

      دیدگاه توسط مهتاب — ژانویه 9, 2011 @ 22:03

  6. خب دیگه مهتاب جان…. به زور می خوای شیرینی به خوردم بدی اخه؟ من دارم لواشک می خورم الان….اون شیرینی فروشی رو اما خوب یادمه… شیرینی فرانسه…

    دیدگاه توسط مکث — ژانویه 9, 2011 @ 22:54

    • خوب یادته زری …
      ترش و شیرین , نوش جونت …

      دیدگاه توسط مهتاب — ژانویه 10, 2011 @ 22:06

  7. باران آرزوهایم را می بارد… شاید، شاید آرزویم قطره ی بارانی شود و بر روی شانه ی تو بنشیند…

    دیدگاه توسط مونا — ژانویه 10, 2011 @ 05:48

    • گاهی حسرت ها را …
      حسرت هامان را می بارد …

      دیدگاه توسط مهتاب — ژانویه 10, 2011 @ 22:10

  8. «توی جیبت هم که آدرس دست هایم را جا نگذاشتم» معرکه بود مه تاب…

    دیدگاه توسط مونا — ژانویه 10, 2011 @ 05:49

    • مرسی مونا ی عزیزم …
      من گمت کردم پیدای پنهان !

      دیدگاه توسط مهتاب — ژانویه 10, 2011 @ 22:11

  9. آره دیگه………… خب اگه یه کم سرکیسه رو شل کنی و یه مژدگانی تووووووووووووووووپ بذاری…با کله چاپ میکنن…

    دیدگاه توسط ناشناس واقعی — ژانویه 10, 2011 @ 20:06

    • ناشناس ها مگه غیر واقعی هم می شن ؟
      آره خب , می شن !
      .
      .
      عرضم به حضورت که ناشناس جان ِ خیلی واقعا واقعی ؛ مرسی از پیشنهادت !
      ولی موضوع اینجاست که مژدگانی توووووووووووووووپ برای چاپ آگهی ترحیم رو باید یکی دیگه بده نه خود مرحومه ی مغفوره که !

      دیدگاه توسط مهتاب — ژانویه 10, 2011 @ 22:19

  10. ….اما تو مهتابی…برای درشب دیدن…برای گم نکردن…برای پیداشدن…
    نور شب…آدرس نمی خواد…عیان و آشکاره…روشنیه…

    دیدگاه توسط مامانگار — ژانویه 11, 2011 @ 05:51

  11. باران یعنی تو بر میگردی….
    شعرای نزار قبانی رو خوندی؟ فوق العادست.
    راستی! تو مپندار که خاموشی ما
    هست برهان فراموشی ما…..

    دیدگاه توسط سعید — ژانویه 11, 2011 @ 12:32

    • چه تعبیر نازنینی …
      خیلی کم خوندم …
      بیشتر می خونم قربان !
      راستی !
      خاموش و فراموش هم ارادت داریم …

      دیدگاه توسط مهتاب — ژانویه 11, 2011 @ 21:12

  12. حالا اگر هوا ابری شود
    هی دلت بارانی می شود
    و چشمانت
    و گونه هایت خیس خیس
    ببار ای ابر بهار!!!! ابر زمستان
    با طعم اخوان
    با دلم گریه کن خون ببار
    ماه و دادن به شبهای تار… ای باروووووووووون
    زمستان است و سوز و سرما و باد و باران و برف
    و سفیدی خیره کننده اش
    که سیاهی روزگارمان را هم نمی تواند بپوشاند
    مثل دلخوشکنک می ماند
    که یعنی
    هنوز هم ممکن است آن اتفاق خوش بیفتد
    اما تو باور نکن

    دیدگاه توسط سعید — ژانویه 11, 2011 @ 12:37

    • «و سفیدی خیره کننده اش
      که سیاهی روزگارمان را هم نمی تواند بپوشاند
      مثل دلخوشکنک می ماند
      که یعنی
      هنوز هم ممکن است آن اتفاق خوش بیفتد
      اما تو باور نکن
      »
      .
      .
      .
      آخ سعید …

      دیدگاه توسط مهتاب — ژانویه 11, 2011 @ 21:15

  13. خيلي …

    دیدگاه توسط saeedemokhtarzade — ژانویه 11, 2011 @ 16:54

  14. پشت دلش آب بریز
    اگه خودش باشه بر می گرده
    بی آدرس دستات
    اگه هم که خودش نباشه…
    بره بهتره

    ناز بود

    دیدگاه توسط باران بهار — ژانویه 11, 2011 @ 19:50

    • مهسا … مهسا … مهسا …

      دیدگاه توسط مهتاب — ژانویه 11, 2011 @ 21:16

  15. جیک نزنه یک نفر من اومدم بی خبر…
    همه میگن بارون…اما من میگم عشق بازی آسمون..
    بعد از اون تصادف لعنتی و مرگ نابهنگام شایان اصلا حال هیچی رو نداشتم…
    تا اینکه خوابش رو دیدم و آرومم کرد و بهم امید داد…
    که خم نشم و بایستم…
    مثل خودش که خم نشد تو اوج و ایستاده مرد….

    اون که رفته دیگه هیچوقت نمیاد..تا قیامت دل من گریه می خواد…

    نگران نباش ازاین که توی جیبش آدرس دستهایت رو جانگذاشتی… آدرس عشقت با کروکی تو قلبش محفوظه…
    ولی دریغ که گاهی خیلی دیره…

    دیدگاه توسط حسین بردیا — ژانویه 12, 2011 @ 07:44

  16. قصه يك درخت سيب قصه زندگي منه مهتاب ! اينكه روح رو از يك درخت گرفتم تا زنده بمونم ! سخته نه ؟

    دیدگاه توسط سهبا — ژانویه 12, 2011 @ 10:31

  17. مرسي نازنينم بابت تبريك قشنگت . تو يه دنيا شعر و شعوري مهتاب من . حسابي دلتنگت ميشم يه روزايي !

    دیدگاه توسط سهبا — ژانویه 12, 2011 @ 10:32

    • دو دنیا مهری مامان نرگس …

      دیدگاه توسط مهتاب — ژانویه 12, 2011 @ 20:56

  18. اینجام مه تاب…

    دیدگاه توسط مونا — ژانویه 12, 2011 @ 11:15

  19. از وقتی اینو نوشتی چندبار اومدم کامنت بذارم ولی نتونستم…
    الانم با اعتراف به اینکه «یجورایی کم آوردم!» دارم کامنت میذارم! کم پیش میاد ذهن بیش فعال من که همینجوری واسه خودش با سرعت ده جمله در ثانیه ور میزنه و حرف تولید میکنه اینجوری لالمونی بگیره!..این یعنی همون اعترافی که گفتم!…این یعنی دمت گرم…این یعنی دست مریزاد به مهتابی که هر روز قوی تر میشه…و عجیبتر…

    اینا خوبه ولی ازت انرژی میگیره…ببین کی گفتم…

    دیدگاه توسط حمید — ژانویه 12, 2011 @ 13:57

    • اختیار داری !
      اینایی که گفتی رو باز می ذارم به حساب یه چیزای دیگه ولی این بار نمی گم که درگیر آنالیزش نشی ! :دی
      .
      .
      .
      اینا خوبه ولی ازم انرژی می گیره ؟
      خب این زندگی لعنتی سراسر داره انرژی می گیره ؟
      پس چی کار کنم ؟

      دیدگاه توسط مهتاب — ژانویه 12, 2011 @ 21:03

      • یعنی چون این زندگی لعنتی داره انرژی میگیره خودمونم باید از خودمون انرژی بگیریم!؟…آخه اینم شد حرف!؟ خداییش چندثانیه طول کشید که همچین جوابی به ذهنت برسه!؟…

        ببین مهتاب…بی رودرواسی بگم…خودمونی بگم…خلاصه بگم :
        خوندن اینا حال میده…نوشتنشون هم حال میده…ولی به این فکر کن که من و بقیه میخونیم میریم…تویی که میمونی و بار این نوشته…نوشته طلسم داره…وقتی نوشته شد دیگه شده…یه گوشه از ذهن آدم میمونه و دیگه بیخیال نمیشه…و یه وقت که فکرشو نمیکنی برمیگرده…با مخت کلنجار میره و خسته ات میکنه…»ازت انرژی میگیره»…حالا اگه دلت خستگی رو دوس داره و از خستگی لذت میبری که فبها! ادامه بده! (بخدا بدون کنایه و شوخی میگم. اگه لذت میبری ادامه بده. مهمترین چیزی که در زندگی وجود داره لذت بردنه. من به این ایمان دارم. برای همینه که پا بده هرکاری میکنم)…ولی اگه از خستگی خوشت نمیاد کمی به این چیزی که گفتم فکر کن…
        و آخراینکه…اعتراف میکنم که زر زیاد میزنم! چیزایی میگم که یه ماه بعد بهم بگن برای خودمم تازگی داره و میگم «ایول چه باحال! این جمله رو کی گفته!؟»…ولی این از اونا نیست…اینو یادم میمونه…

        بهش فکر کن…

        دیدگاه توسط حمید — ژانویه 13, 2011 @ 14:26

        • چقدر دستت سنگین شده حمید …
          .
          .
          .
          فکر می کنم …

          دیدگاه توسط مهتاب — ژانویه 13, 2011 @ 15:55

  20. مهتاب…

    دیدگاه توسط محبوبه — ژانویه 22, 2011 @ 13:44


RSS feed for comments on this post. TrackBack URI

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: