تب ِ ماه

دسامبر 24, 2010

قفسی به نام » من «

Filed under: تب ِ ماه — مهتاب @ 22:58

دلم می خواهد بیایم آنجا … که سرما بیداد می کند نه آدم ها !

دست هام را بگیرم روبروی نفس هات …

» ها » کنی روی تمام راه های پیچ در پیچ ِ خالی …

بین خط میانی دستم که از همه بلند تر و غریب تر است » بی آر تی » کشیده ام ! 

از هرکجا که بخواهی به آن میدان بزرگ و نامتناهی که ماه هاست دور تا دورش خاطره ها طواف می کنند …

شب ها , پنجه ی سیاه سایه ای  موهای دخترک خیالم را چنگ می زند و می کشاندش روی آسفالت خط بلند ِ میانی …

صبح , پروانه ها یک بال ندارند و دست بر گردن هم پرواز می کنند …

شاید اگر کوچ نکرده بودی , اینهمه صدای پچ پچ دیوانه مان نمی کرد .

ته آخرین کوچه ی بن بست منتظرم می مانی ؟

همانجا که خط بلند ِ میانی قطع می شود …

من از تنهایی می ترسم …

از دلتنگی هزار بار بیشتر از تنهایی !

هنوز به اصرار یادگار روزهای بودنمان را روی نبض داغ می زنم …

هرچند تصویر ناشناسی از من در آینه نگاهم کند و بخندد که :

کدام نبض ؟ همان نبضی که برای تو نمی زند و اصلا نمی زد و خیال ندارد که بزند ؟!

نمی دانم باید برای کدامشان ضریح بسازم ؟

: برای بار اولی که گفتی «سلام » و به هزار و یک جهت روی لحن آرامت باریده بودم

یا برای بار آخری که گفتی سلام  و بین تردید کلماتت , بی جهت به سکوت  تن داده بودم !؟

فوبیا گرفته ام !

 فوبیا ی موتور دوترکه با چراغ روشن , فوبیای کلاه کاسکت , بوق , بطری آب معدنی , ماسک …

 هوای ابری , هوای آفتابی , صبح , ظهر , عصر , شب …

 فوبیای زندگی !

… 

ماهی کوچکی دارد میان خشکسالی سیاهرگ زیرین و زبرینم جان می دهد .

سرت را از روی سینه ام بردار !

این صدای تپش , صدای جان دادن ِ اوست …

 صدای کوبیدن باله های لرزانش به در و دیوار قفسی به نام » من » …

_______________________________
پ.ن
بند  ترجیع  این نوشته , جایی میان روزمرگی ها … گم شد !
Advertisements

43 دیدگاه »

  1. مهتاب عزیزم…نمیدونی چقدر خوشحال شدم اومدی پیشم…خیلی کم حضور شده ای…اینجارا تنها نگذار…مثل تو کم انددراین وادی …بتاب که مهتاب به نورش مهتابه..به روشنی و روشنگری اش…

    دیدگاه توسط مامانگار — دسامبر 31, 2010 @ 06:55

  2. اونها هم فوبیا گرفتن
    از دخترایی که بند کتونیشون صورتیه

    دیدگاه توسط مصطفی موسوی — دسامبر 31, 2010 @ 16:13

    • بعد عمری میای یه جمله می گی حال آدمو خوب می کنی مصطفی …

      دیدگاه توسط مهتاب — دسامبر 31, 2010 @ 18:05


RSS feed for comments on this post. TrackBack URI

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: