تب ِ ماه

دسامبر 13, 2010

ظهر روز دهم

Filed under: تب ِ ماه — مهتاب @ 21:22

 

حقیقت

دست های معصوم و بی دفاع بود

 بی تاب ,  کشیده به سوی آسمان …

و جانی

که در میان هجمه ی » گاز » و قنوت یارانش

سپر ِ بلا بودن , نمی توانست

حقیقت

زنی بود زیر چرخ ها

و کودکی هم بازی چکمه ها

و قامت مردانه ای  در محاصره ی شعله ها

… 

_________________________________

تصویر نوشت :
قسمت یازدهم مختار نامه
همسر زهیر , دستان حسین را روایت می کند که حقیقت را از میان دو انگشت به یارانش نشان داد
Advertisements

33 دیدگاه »

  1. انگار که صحنه های یه فیلم ترسناک برام مرور می شه.هنوزم باورم نشده که ما این روزای سیاهو گذروندیم و هنوز زنده ایم!!
    مرسی که دوباره نوشتی مهتاب.خیلی خوشحالم.

    دیدگاه توسط شکوه — دسامبر 13, 2010 @ 21:27

    • منم باورم نمی شه …
      هنوز باورم نمی شه ….

      دیدگاه توسط مهتاب — دسامبر 13, 2010 @ 21:50

  2. حقیقت
    زنی بود زیر چرخ ها
    و کودکی همبازی چکمه ها…
    همبازی چکمه ها
    آخ که عکس این قفسه های اسباب بازی نگین کوچک آتش میزند
    ما دزدانه و با خیالی خوش از شب گریختیم و ندانستیم که ظهر عاشورا هنوز شهید میگرد.شهید حقیقت…

    دیدگاه توسط بارون خانوم — دسامبر 13, 2010 @ 21:32

  3. آخ که منم …
    اون عکس توی ذهنم کمرنگ نمی شه که نمی شه !

    » ما دزدانه و با خیالی خوش از شب گریختیم و ندانستیم که ظهر عاشورا هنوز شهید میگرد.شهید حقیقت… »
    فوق العاده گفتی …

    دیدگاه توسط مهتاب — دسامبر 13, 2010 @ 22:01

  4. حقايق رو گاهي اينقدر رنگ هاي متفاوت مي بخشند و گاهي اينقدر كمرنگش مي كنند كه گم ميشه در طي زمان ، يا ميشه اون چيزي كه تويي كه ديديش و مايي كه شاهدش بوديم هم باور كنيم يعني همين حقيقت بود ؟!
    روزگار نامردي داريم مهتابم !

    دیدگاه توسط سهبا — دسامبر 14, 2010 @ 03:46

    • درسته …
      بین این رنگین کمان دروغی , حقیقت همون بی رنگی ِ دردناکیه که به جون کشیدیم …

      دیدگاه توسط مهتاب — دسامبر 16, 2010 @ 18:58

  5. دلتنگت بودم . مرسي كه نوشتي .

    دیدگاه توسط سهبا — دسامبر 14, 2010 @ 03:46

  6. يك روايت كوتاه …
    يك حقيقت كوتاه …
    يك قصه كوتاه …
    حقيقت سيلي سرخ تو بود ….

    دیدگاه توسط میکائیل — دسامبر 14, 2010 @ 04:02

  7. حقیقت قطره ی اشک خشکیده از هراس بود گوشه ی چشم مادری…حقیقت گریه های شبانه بود بی آنکه چاهی داشته باشیم برای فروریختن بغضمان در آن…حقیقت فریادهای پدر بود بر سر نعش دخترش…حقیقت خون آنها بود و بغض ما…حقیقت سینه های سوخته بود و بدنهای کبود…حقیقت وصله ی ناجوریست برای باورهای این نامردمان….

    دیدگاه توسط الهه — دسامبر 14, 2010 @ 05:06

    • اندازه ی یک سال می شه تعبیر نوشت …
      حقیقت یعنی بغض فرو خورده ی یک ساله !
      چندساله … !

      دیدگاه توسط مهتاب — دسامبر 16, 2010 @ 19:21

  8. سلام مهتاب جان…کم پیدایی خانوم..دلم تنگ بود برای فریادهای سکوتت…
    راستی من از پرشین بلاگ کوچ کردم…این آدرس وبلاگ جدیدمه…

    دیدگاه توسط الهه — دسامبر 14, 2010 @ 05:08

  9. سلااام مهتاب خاتون عزیززززم….
    چه عاااالی …مثل همیشه محشرررری دختررر…
    حقیقت..حقیقت..چه معصوم و بی دفاع !!….

    دیدگاه توسط مامانگار — دسامبر 14, 2010 @ 05:18

    • معصوم و بی دفاع …
      شاید اگر این درد ها نبود هیچوقت اینطور ملموس نمی تونستم بفهمم این مفاهیم رو …

      ارادتمندیم مامانگار جان

      دیدگاه توسط مهتاب — دسامبر 16, 2010 @ 19:32

  10. حقیفت اشک هایی هست که امسال بیشتر از پارسال دیدمشون
    که جوون های خیات بعد از اینکه زنجیرو تحویل میدن میرن یه گوشه تو تاریکی میشینن و زار زار گریه می کنن.
    حقیقت همیشه درد داره مهتاب
    همیشه اشک داره
    یه موقعی وقتی می بینن حرفشونو باور نمی کنیم و اشک نمی ریزیم از درد حقیقت با اشک آور و باتوم می‌خوان این اشک رو ایجاد کنن.
    یه موقعی بعد از یه سال اینقدر یه حقیقت دیگه تو جونمون خونه کرده که بی اختیار دیگه اشک می ریزیم
    از بس که درد داریم
    از بس که سخته تحمل این دوگانه دیدن ها

    این کلمات با اشک نوشته شده
    همونجوری که می دونم خودت هم کم اشک نریختی وقتی بهشون فکر می کردی و می نوشتی شون…

    مهتاب… مهتاب… مهتاب……….

    دیدگاه توسط مریم بانو — دسامبر 14, 2010 @ 07:54

    • همیشه درد داره …
      مثل حقیقت کلمات فشرده ی تو …

      دیدگاه توسط مهتاب — دسامبر 16, 2010 @ 19:39

  11. حقیقت به نخی بند بود….

    دیدگاه توسط سعید — دسامبر 14, 2010 @ 11:28

    • حقیقت مجازی منظورته ؟
      همون که جا زده بودن جای حقیقت ؟

      دیدگاه توسط مهتاب — دسامبر 16, 2010 @ 19:58

  12. سلام.شما موافقین که حقیقت همیشه تلخه؟

    دیدگاه توسط مهتاب(شب) — دسامبر 14, 2010 @ 11:56

    • نمی دونم … شاید باید همیشه حد وسط فکر کرد
      شاید گس باشه حتی !

      دیدگاه توسط مهتاب — دسامبر 16, 2010 @ 19:59

  13. اومدم اینجا بگم چرا خاموشی بانو…
    دیدم فریاد شدی دوباره…
    حقیقت همیشه یه چیز کوچیکه
    با یه معنای بزرگ
    انقدر کوچیک که بین دو تا انگشتت جا می شه

    اگه جرات اینو داشته باشیم که انگشتامونو بالا بیاریم و ببینیم حقیقت رو…
    مهتاب
    تشبیه ظریف توی عکس رو دوست داشتم:)

    دیدگاه توسط باران بهار — دسامبر 14, 2010 @ 17:11

  14. v

    دیدگاه توسط مصطفی موسوی — دسامبر 16, 2010 @ 16:06

  15. اينبار آمده ام تا بيشتر از اينها در کنار هم باشيم…
    سوغاتي اين روزهاي دوري
    آدرسي براي
    دانلود رايگان مجموعه «يک بحث فمينيستي قبل از پختن سيب زميني ها»ست
    منتظرتان هستم
    با دو تا شعر
    و کلي خبر و لينک خوب
    و غم هاي مشترکمان که هرگز تمام نخواهد شد
    هرگز…

    دیدگاه توسط فاطمه اختصاری — دسامبر 16, 2010 @ 23:09

  16. کاش می شد حقیقت را معنا کرد! ان وقت به جای این همه بغض ، حقیقت را فریاد می زدیم….
    روضه خوان ، روضه ی علی اکبر میخواند و من سهراب را اشک می ریزم….

    دیدگاه توسط محبوبه — دسامبر 17, 2010 @ 07:47

    • روضه ی علی اکبر میخواند و من سهراب را اشک می ریزم …
      و من سهراب را اشک می ریزم …

      دیدگاه توسط مهتاب — دسامبر 19, 2010 @ 13:46

  17. سلام…
    عاشورای پارسال رو میگی نه؟
    شنیدم یه عده زدن و رقصیدن
    شنیدم پرچم امام حسین رو آتیش زدن
    شنیدم یه عده جوون ریشون رو به قصد کشت زدن
    شنیدم تو دعوا حلوا خیرات نمیشه
    شنیدم یکی بزنی یکی میخوری و این با توحید و نبوت منافاتی نداره
    شنیدم هرج و مرج آفت هر امن و امانیه
    و دیدم
    توی این حادثه کیا فدا شدن و کیا فدایی و کیا فدوی…
    کجایید؟
    گور بابای میرحسین و محمود
    این قصه سر دراز داره و ای کاش به ازای هر 1000ران احمق ده تا دانا بود و به جای هر ظالم یک عادل…
    سنگ چی رو به سینه میزنی؟
    درد چی رو به دل داری؟
    واقعیت کجاست؟
    شمارو زدن
    مارو هم زدن
    از شما کشتن
    از ما هم کشتن
    بابا به پیر به پیغمبر این چشمهای خواب زده بترکه هم نمیتونه خوب ببینه درست ببینه
    بیداااااااااااااااااااااااار شید

    دیدگاه توسط هادی — دسامبر 19, 2010 @ 13:11

    • جوابت همون جمله ی آخر خودت …
      همون به پیر و به پیغمبر …

      فقط …
      اگر احیانا شما دمی و بازدمی خوابتون برد ؛ اون لیست کشته هاتون رو یه کپی بگیرید به من بدید که توی بیداری پخش کنم بلکه «خواب» از سرمون بپره !!!

      دیدگاه توسط مهتاب — دسامبر 19, 2010 @ 13:53

  18. ناتور رو خوندم… خوبه که ادم حس کنه کمی شبیه دیگرانی است که دوست داشتنی اند…
    راستی از حمید خبر داری؟نگرانشم!داره یک ماه میشه که به روز نکرده…

    دیدگاه توسط محبوبه — دسامبر 20, 2010 @ 17:30

  19. مهتاب! این خونه جدیدت به همون خوبی خونه قبلیته دختر! و کلماتت بهتر از خونه قبلی…گرم تر و مهتابی تر از همیشه…دلم تنگ شده برات دخترجان
    🙂

    دیدگاه توسط تخته سیاه — دسامبر 24, 2010 @ 10:50

    • امین …
      نمی تونم باور کنم که بعد از اونچه الان توی اون شهر شلوغ یا شاید روستای متروک گذشت بیام اینجا و ببینمت !
      نمی تونم
      باور
      کنم
      !

      دیدگاه توسط مهتاب — دسامبر 24, 2010 @ 15:04


RSS feed for comments on this post. TrackBack URI

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: