تب ِ ماه

نوامبر 15, 2010

منیژه

Filed under: تب ِ ماه — مهتاب @ 18:36

 ابرها , نقش پریشانی گیسوی تو را به دل می کشند منیژه !

وقتی دست هات سایبان روزهای خستگی ست و چشم هات …

امان از شب های بی کسی !

آسمان شاهد است که چگونه بی وقفه نقش زندگی می زنی روی تمام سنگ واره های این برهوت ؛ 

زمین مبهوت …

می دانم , می دانم !

روزی این دیوارهای بلند ِ ناتمام به سرانگشتان ظریف تو فرو می ریزد منیژه …

آن روز ؛ رستم به پابوس تو خواهد آمد !

 زنجیر ها به احترام قامت استوار تو بر خود قفل خواهند درید …

 دیگر چاهی سنگ به سینه ی تبعید نخواهد کشید …

آواز عشق هزار و یک شبانه ی تو گل خواهد کرد بر دیواره های بی روزن و سیاه ؛ 

مثل گیاهی رونده , پل می شود بین تو و عمق ِ بی دلیل چاه …

آن روز منیژه  …

آن روز پایان تمام داستان ها هم که دگرگونه شود , تو همانی !

تو همانی که همیشه بودی !

یک افسون ِ بی دریغ

ایستاده تا نهایت شب

تکیه زده بر دروازه های روشن صبح

___________________________________
تقدیم به فخرالسادات , به فاطمه , به لیلی , به نسرین , به ژیلا , به عاطفه , به الهه , به زهرا , به مهدیه , به پرستو , به مهسا , به عطیه , به زینب , …. 
به تو که نامت هرچه هست آبروی منیژه ای …
به او , که شبانه به خانه اش  ریختند و اندوه فرزند را تاب نیاورد و دلش در میان سینه اش فرو ریخت که ریخت …  
Advertisements

25 دیدگاه »

  1. بیژن به دست‌بوس میاد یا رستم؟

    بی‌گاه‌ها هم وردپرسی شد، از آن خانه که بیرونش کردند

    دیدگاه توسط bigahha — نوامبر 15, 2010 @ 20:58

    • بیژن جای خود داره …
      رستم !
      با تاکید رستم !
      .
      .
      .
      من که به شخصه خوشحالم عدو سبب خیر شد و هم سایه شدی !
      اونجا آرشیوتون امنیت نداشت !
      اونهم آرشیو تخصصی تو و حسین !

      دیدگاه توسط مهتاب — نوامبر 15, 2010 @ 21:05

      • لطف دارید شما

        دیدگاه توسط م.م.ب — نوامبر 21, 2010 @ 11:00

  2. سپاس مهرت عزیزمهربان
    منیژه مفتخر خواهد شد بی تردید در شکوه استادگی فرزندانش
    فردای سبز سرزمینمان را رقم خواهیم زد همه با هم
    ما بی شمارها

    دیدگاه توسط محتشمی — نوامبر 15, 2010 @ 21:57

    • فکر نمی کردم این کلمات حقیر عطر قدم های » منیژه » رو بگیره …
      تعظیم …

      دیدگاه توسط مهتاب — نوامبر 16, 2010 @ 20:25

  3. ديشب بعد مدتها بي تفاوتي ، جوش آورده بودم مهتاب ! وقتي يكي گفت بالاخره اين رئيس اين دولته و بايد بهش احترام گذاشت ! كلي دادوبيداد كردم ، كلي حرص خوردم ! كلي حرف زدم و نتيجه ش اين شد كه تحت هر شرايطي متنفرم ازش و نميتونم قبولش كنم ! اون كسي كه اين حرف رو زد فهميد با چه ديوونه اي طرفه ! دلم هواتو كرده بود ديشب !

    دیدگاه توسط سهبا — نوامبر 16, 2010 @ 04:35

    • واقعا این آدم ؛ » این » آدم با این ادبیات سخیف و ذهن بیمار و نگاه کثیف ارزش احترام گذاشتن داره ؟
      حق داشتی نرگس جان …
      از هر چیزی بشه بی تفاوت گذشت از این نمی شه گذشت که آدم ها به عمد گوش هاشون رو بگیرن و چشم هاشون رو ببندن …
      قربون دلت …

      دیدگاه توسط مهتاب — نوامبر 16, 2010 @ 20:29

  4. آن روز كه پايان همه قصه هاست ….
    قصه ناله هاي دور …
    قصه شب هاي وهم
    قصه گريه هاي كهنه
    قصه يك ديوار … كه روزي فرو خواهد ريخت ….

    بي پايان نيست هيچ حكايتي … حكايت پايان خوشتر اين روزهاي پليد …..

    دیدگاه توسط میکائیل — نوامبر 16, 2010 @ 06:44

  5. …چراهروقت میام اینجا با بغض و گریه میرم بیرون…
    …تو صوتی از اصوات غریبانه آزادی این مملکتی…
    …تو ذکری…ذکر شور و شعور…تو همون مه ای…مهتاب شبی…

    دیدگاه توسط مامانگار — نوامبر 16, 2010 @ 06:57

    • قربون چشم هات مامانگار …
      من .. من .. من ..
      من ریگ های شرم زده ی سعی ِ صفا و مروه ی منیژه ام …

      دیدگاه توسط مهتاب — نوامبر 16, 2010 @ 20:35

  6. کاشکی این روزا تموم می شدن…
    من فکر کنم ما تا آخر عمر مدیون این فخرالسادات ها و نسرین ها و شیواها باشیم…

    دیدگاه توسط شکوه — نوامبر 16, 2010 @ 17:07

    • کاش تموم شن …
      کاش …
      اونوقت ما عهد می بندیم بار این دین رو روی شونه های خسته مون بکشیم تا آخر عمر …

      دیدگاه توسط مهتاب — نوامبر 16, 2010 @ 20:38

  7. این نیز بگذرد …

    دیدگاه توسط م . ح . م . د — نوامبر 17, 2010 @ 06:49

  8. مرسي مهتاب خيلي خوب بود … پي نوشت دوم هم جان آدم رو فشرده ميكنه … تمومي نداره؟؟؟

    دیدگاه توسط سعيده — نوامبر 17, 2010 @ 08:12

    • مرسی سعیده …
      رو نظرت جدی و حرفه ای حساب می کنم

      دیدگاه توسط مهتاب — نوامبر 18, 2010 @ 23:44

  9. عكس هم شاهكاره با متنت

    دیدگاه توسط سعيده — نوامبر 17, 2010 @ 08:12

  10. روزی ماه به چاه خواهد آمد مهتاب عزیزم….روزی که دور نیست…دیر نیست…روزی که خواهد دید چشمهای ملتهب این روزهای ما….ترجیح میدم اینجوری با قطعیت حرف بزنم تا با ای کاش و شاید…
    چه بغضی مهمون حنجره ی ساکتم کردی مهتاب…همون عکس کافی بود برای تر شدن چشمم…شاخه ی سبزی که میون اونهمه سیاهی خودش رو به نور رسونده…و سبزه..تا همیشه…و منیژه ها منتظرند…

    دیدگاه توسط الهه — نوامبر 17, 2010 @ 08:38

  11. be omide on roz….<3

    دیدگاه توسط crazy — نوامبر 20, 2010 @ 22:23

  12. زنی که دیگر زنها
    تن هایی بودند
    در کنارش تنها…

    دیدگاه توسط الهه — نوامبر 21, 2010 @ 10:19

  13. ارش صادقی!دانشجوی ارشد فلسفه… دانشگاه من! دانشکده ی من! واااای مهتاب من این سکوت نکبتی رو چطور تحمل کنم؟چطور فردا برم تو اون دانشکده ی لعنتی واااای … چرا ما اینقدر ذلیل شدیم؟…

    دیدگاه توسط محبوبه — نوامبر 22, 2010 @ 16:42


    • ……..
      نه محبوب …
      ذلیل نشدیم …

      دیدگاه توسط مهتاب — نوامبر 25, 2010 @ 20:33

  14. چه ابر تیره ای گرفته سینه ی تورا
    که با هزار سال بارش شبانه هم
    دل تو وا نمی شود
    ….
    انگار یه داستان بی انتهاست

    دیدگاه توسط باران بهار — نوامبر 25, 2010 @ 12:43

    • که با هزار سال بارش شبانه هم …
      … وا نمی شود

      دیدگاه توسط مهتاب — نوامبر 25, 2010 @ 20:34

  15. همیشه سبز باشی

    دیدگاه توسط هوشنگ — ژانویه 17, 2011 @ 11:58


RSS feed for comments on this post. TrackBack URI

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: