تب ِ ماه

نوامبر 8, 2010

برق گرفتگی

Filed under: تب ِ ماه — مهتاب @ 19:05

حواسم نبود !

حواسم نبود لعنتی !

حواسم نبود اینجا مملکت گل و بلبله !

حواسم نبود اینجا دانشگاه آزاد که نه ؛ دانشگاه اسیر اسلامیه !

حواسم نبود حراست همه جا تو حلقمونه !

حواسم نبود دخترا اونور , پسرا اینور !

حواسم نبود اون جیزه من برق دارم !

حواسم نبود فرشتگان مقرب خسته شدن بسکه هیزم جمع کردن برای کوره ی آدم سوزی الهی !

حواسم نبود …

شنیده بودم یه ترم خونه نشین شده بعد از آزادی

ذوق کردم دیدمش

خوشحال شدم دوباره رو پا شده و برگشته

دستشو از خوشحالی فشردم که سلام , که خوش برگشتی , که طاقت بیار و بمون

حواسم نبود لعنتی !

به بابام فحش نده کثافت !

بابای من شرف داشت به صد تا توئه ریشوی کثیف !

اصلا می دونی چیه ؟

این کارت دانشجویی رو داشته باش بی زحمت …

دفعه ی بعد دیدمش حتما از دومتری می پرم بغلش !

____________________________________________

پ.ن :

مقوله ای به نام کاریکاتور و روزنه ای برای نسل خشمگین ما ( + ) , ( + ) >>  کتاب ماه ( * )  , کامنت شماره 16

Advertisements

18 دیدگاه »

  1. بميرم براي احساست ! حالا اون ريشوئه همون موقع از كجا پيداش شد مهتاب من ؟

    دیدگاه توسط سهبا — نوامبر 9, 2010 @ 04:29

    • خدا نکنه عزیزم …
      باور کن نرگس جانم یه قانون ِ پایدار شده انگار …
      پشت هر پیچ راهرو و پاگردی یه ریشوی کثیف هست !

      یه روز پشت همون پیچ کمین می کنم و بخاطر مزخرفی که به بابام گفت می زنم تو دهنش !

      دیدگاه توسط مهتاب — نوامبر 9, 2010 @ 17:11

  2. تو روحشون
    خاک برسرا انگار شاخک دارن
    یه مشت عقده ای بدبخت
    که نه به حوری موری شون میرسن
    نه کیف این دنیا رو میبرن

    من که دارم کم کم به این نتیجه میرسم، هر چی انسان تر باشی، بیشتر بهت گیر میدن…

    دیدگاه توسط pirate37 — نوامبر 9, 2010 @ 10:10

    • اون دنیا و این دنیا نمی خوان که …
      اون شاخک هاشون به تاج و تخت » آقا » بخوره براشون بسه !
      مرسی از هم فحشیت
      خیلی بده این عصبیت
      این کلمات خشمگینم رو دوست ندارم
      ولی دلم فحش می خود
      آی فحش می خواد
      آی فحش می خود

      دیدگاه توسط مهتاب — نوامبر 9, 2010 @ 17:17

      • گاهی که تصمیم میگیرم مثلا مودب بشم، میبینم که نه بابا! انگاری خدا فحش ها رو ساخته تا به بعضی ها بگی یکم خنک شی 😐

        اخه کاش به اونی که باید گیر میدادن! از چیزی که باید حراست و نگه داری میکردن!
        بدم میاد وقتی که میبینم بچه های یونی با تیپ ای آنچنانی و ارایش های در حد نامزدی میان و هیچ کسی بهشون کاری نداره، اون وقت به … کاش آدم بودن! دیگه غصه ای نداشتم دیگه…
        هی روزگاااااااااااار هی هی هی
        اگه دوست داری، تو دلتم فحش بدی قبوله :دی یواشکی، چشماتو ببند، تو دلت فحش بده، خیلی خوبه :دی همچین خالی میشی :دی

        دیدگاه توسط pirate37 — نوامبر 9, 2010 @ 20:51

  3. صبح ها که می شینم تو اتوبوس کلی قربون صدقه خودم می رم که شاید خوب بشم و از روزم لذت ببرم.می رم تو دانشگاه،سلام علیک که تموم میشه چشمم می خوره به شیشه ی دفتر بسیج خواهران!!!!!!!!!
    یه پوستر چسبوندن پشت شیشه که عکس این آقا بده قاتل ست با کلی تزئین! بعد زیر عکس یه بیت شعر نوشته که» تو اگه فرمان بدی من جونمم میدم» و از این زرا.
    بعد پایین پوستر نوشته » تقدیم به شهدای فتنه ی ۸۸»…..
    حیف که جرات ندارم،حیف که مثل سگ میترسم ،وگرنه شیشه ی بسیج خواهران!!!رو می شکوندم و خورده شیشه هارو می ریختم تو حلق اون سگ ریشیا که اونجا نشست بودن و قهقهه ی مستانه!میزدن…

    دیدگاه توسط شکوه — نوامبر 9, 2010 @ 11:43

    • من از قربون صدقه گذشته م , صبح ها و شب ها تمام مسیر کلا به خودم فحش می دم بلکه آدم شم !
      اصلا بحث جرات داشتنت نیست که شکوه جان ! مرامت نیست !
      ما شیشه نمی شکنیم !
      شیشه شکستن مال اوناست !
      ما زیر شیشه با خط نستعلیق می نویسیم :
      .
      .
      .
      فاسد شده بهشت از این سر به زیر ها
      ما بچه های سر به هوای جهنمیم
      .
      .
      .

      دیدگاه توسط مهتاب — نوامبر 9, 2010 @ 17:26

  4. کاشکی میشد یه تف کرد تو صورتشون و از کنارشون رد شد. بذار هرچی اون دل نکبتشون میخواد زر زر کنه.

    دیدگاه توسط شکوه — نوامبر 9, 2010 @ 11:50

  5. من قربون جنگچوی دوست داشتنی خودم برم ! من که یواش یواش دارم واکسینه میشم واسه جلسه رفتن ! اگه خواستی به جات جلسه خواهرتو میرم ها !
    فقط تو رو خدا مراقب خودت باش دختر مهتاب !

    دیدگاه توسط سهبا — نوامبر 9, 2010 @ 19:56

    • سهبا لقب منو به عنوان جنگجو بپذیره دیگه تمومه …
      مهتاب دلاوگا ! 😀
      اصلا من از کودکی سه تا شخصیت محبوب داشتم . زورو , جهانگرد( که بهش می گفتم مهاجر ) و احمد باطبی !!!
      الان باید مثل زورو یه امضا داشته باشم !
      از این به بعد جایی M دیدی منم !
      😀

      دیدگاه توسط مهتاب — نوامبر 10, 2010 @ 14:51

  6. bazam didish az tarafe manam ye baghal azash begir… gore babaye har chi herasate

    دیدگاه توسط crazy — نوامبر 10, 2010 @ 00:55

    • چشممممم !
      گور باباشون !

      دیدگاه توسط مهتاب — نوامبر 10, 2010 @ 14:55

  7. ببینمت!…یعنی تو واقعا در روز روشن در یک محیط فرهنگی اجتماعی عبادی سیاسی مثل دانشگاه با یه نامحرم دست دادی!؟…باورم نمیشه!…اون هم نامحرمی که خدا میدونه چکارهایی که نکرده که به چنگال قانون افتاده و حالا دچار رافت اسلامی شده و آزاد شده!؟…اون هم در ماه ذی الحجه که هر ثانیه لمس دست برابر با نفرین یه استادیوم صد هزار نفری فرشته اش!؟…اون هم بصورت فشردن!…وامصیبتا!…وا اسلاما!…وا غیره!…
    بنده اگه جای این برادر ارزشی ریشو بودم همونجا جفتتونو سنگسار (یا دیگه حداقل دیگه تیرباران!) میکردم! تو فقط بگو کدوم دانشگاهید من خودم میرم از طرف ملت ایران از این سهل انگاری آشکار مسئول محترم حراستتون شکایت میکنم!…

    دیدگاه توسط حمید — نوامبر 10, 2010 @ 12:24

    • =)))))
      حمیددددددد
      دیووونهههههههههه

      دیدگاه توسط مهتاب — نوامبر 10, 2010 @ 14:58

  8. همین که حواست نبود را به فال نیک بگیر، شاید دارند کمرنگ میشوند که گاهی یادمان میرود حضور سنگین شان را…. فحش شنیدن از امثال اینها افتخار بزرگیست وای به روزی که اینها ما را تایید کنند ؛-)

    دیدگاه توسط محبوبه — نوامبر 10, 2010 @ 20:27

  9. با اینکه من خیلی دیر رسیدم به این پستت اما دلم می خواد کامنت بذارم خوب:دی
    اینجا اگه منم ریش بذارم رو پیشونیم داغ بزنم یقه مو ببندم هر وری بزنم می شه وحی منزل و امر مطاع
    حراست که دیگه از ارکانه
    اگه اونا نباشن حراست کنن کی هواسش به عفت و عصمت باشه
    اونوقت یه دامن پاک می مونه واسه زنا که مردا ازش بال بال بزنن تا معراج؟؟؟
    د نه دیگه!!!
    خجالت بکش برو توبه:دی
    دیروز پریروزا تو یونی یکی از این مستران حراستی بند کرده بود به من که چرا وقتی صندلی هست نشستی رو میز…
    جات خالی یه ربع فیلمش کردم طفلکی رو
    گفتم می شینم رو میز خلاقیتم گل می کنه طراحی هام نبوغ زده می شن…اینجوری هنر مملکت ارتقا پیدا می کنه:دی
    فک کنم قانع شد

    دیدگاه توسط باران بهار — نوامبر 25, 2010 @ 21:13

    • حواس*

      دیدگاه توسط باران بهار — نوامبر 25, 2010 @ 21:14

      • یه دامن پاک که مردا ازش بال بال بزنن تا معراج
        =))

        دیر اومدی ولی کل حال کردم که جانانه اومدی !
        جدی به روی میز نشستنت گیر داد ؟؟
        خداوندا !!!
        خیلی حرفه ای قانع کردیش مهسا
        یه کلاس خصوصی واسه ما بذار !
        😀

        دیدگاه توسط مهتاب — نوامبر 26, 2010 @ 00:36


RSS feed for comments on this post. TrackBack URI

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: