تب ِ ماه

اکتبر 24, 2010

آگهی

Filed under: تب ِ ماه — مهتاب @ 15:08

به یک » علی » نیازمندیم  که نیمه شب با کوله  باری پر از سیم چین فکری به حال آنتن های شهر بکنه ! 

به یک » حسین فهمیده » نیازمندیم که تانک به خودش ببنده و ساختمون جام جم رو تنگ در آغوش بگیره ! 

به یک » پترس » نیازمندیم که گوش های مسخ شده رو با انگشت های کوچولوش فتح کنه !

به یک » خدا » نیازمندیم که …. !

______________________________
پ.ن
موشی که شاه شد ( + ) >>> کامنت شماره 11
Advertisements

30 دیدگاه »

  1. fekresho bekon chizi be esme t.v va motealeghatesh nabashe tu khuneha! che arameshi!

    دیدگاه توسط sahba — اکتبر 24, 2010 @ 16:25

  2. 2 3 ruze hamash tuye zehnami mahtabam. dalilesho nemidunam ama!

    دیدگاه توسط sahba — اکتبر 24, 2010 @ 16:26

    • دلم رو تکوندی سهبا …
      درست چند روزه دارم سعی می کنم خودم هم خودم رو فراموش کنم …

      دیدگاه توسط مهتاب — اکتبر 24, 2010 @ 17:31

  3. حیف نیست انقدر دیر به دیر می نویسی ؟

    دیدگاه توسط کیامهر — اکتبر 24, 2010 @ 18:19

    • وقتی یه کیامهری باشه که آدم روبخونه چرا … حیفه !

      دیدگاه توسط مهتاب — اکتبر 24, 2010 @ 19:08

  4. باور كن مهتاب ديشب وقتي با گوشي ديدم كه آپ شدي ، اينقدر خوشحال شدم كه نگو ! به قول كيامهر چرا اينقدر دير آپ ميكني دختر خوب ؟
    چرا ميخواي خودتم خودت رو فراموش كني گلم ؟

    دیدگاه توسط سهبا — اکتبر 25, 2010 @ 04:17

    • لطف داری …
      چی بگم سهبا … ؟!

      دیدگاه توسط مهتاب — اکتبر 25, 2010 @ 15:36

  5. …علی و حسین و پترس …همیشه و همه جا هستن…شاید بااسمهای دیگه !!..دارن کارشونو میکنن…وخداااا…همینجاس…تو نفسهامون…
    ..کجایی مهتاب خاتون…مارو فراموش کردید…دلمان تنگ شده برایتان…

    دیدگاه توسط مامانگار — اکتبر 25, 2010 @ 05:18

    • شاید با اسم های دیگه …
      و خدا …
      شاید تو نفس های گرفته مون …
      .
      .
      .
      مهتاب غلط بکنه مامانگار رو فراموش کنه !
      بی معرفت شدم ! » قبول دارم » !

      دیدگاه توسط مهتاب — اکتبر 25, 2010 @ 15:38

  6. شما ها چجوری میتونین این وضیت رو تحمل کنین؟!!؟از وقتی رفتم دانشگاه حالم بدتر شده.خیره میشم به صفحه ی مانیتور و گریه میکنم.هر شب کابوس روزای بعد انتخابات رو میبینم.هر روز صبح با ترس از خب بیدار میشم که نکنه… .
    خوش به حالتون که اینقدر صبور و امیدوارین.

    دیدگاه توسط شکوه — اکتبر 25, 2010 @ 09:02

    • شکوه جان آدم گاهی فکر میکنه از تحملش خارجه و دیگه نمی تونه … ولی عملا چون راه دیگه ای نیست تن می ده به تحمل !
      منم هنوز کابوس می بینم …
      این هفته بعد از اون سخنرانی وقیحانه که بوی نماز جمعه ی بیست و نه خرداد رو می داد , کابوس سی ام رو دیدم … کابوس عاشورا …
      داریم با چنگ و دندون سعی می کنیم صبور باشیم و امیدوار …
      و اگه کنار هم نباشیم از پسش بر نمی آیم !

      دیدگاه توسط مهتاب — اکتبر 25, 2010 @ 15:47

      • هنوزم حالم که بد میشه بوی گاز اشک آور می پیچه توی سرم.ما این روزارو نمیخواستیم مهتاب.هیچ کدوممون.چه شماهایی که رای دادین چه منی که وایسادم پای صندوق رای و حسرتشو خوردم.
        من احساس شکست میکنم مهتاب.دارم کم کم از پا در میام.این روزا حالم دوباره خیلی بد شده.ازشون متنفرم.یه مشت خفاش که نمیدونم چی از جون ما میخوان.بابا جون اینجا مال ماست.مال من و تو و خیلیای دیگمون.اینا چه غلطی میکنن تو ایران ما؟!؟!

        دیدگاه توسط شکوه — اکتبر 25, 2010 @ 19:09

        • می فهمم چی می گی عزیزم ولی ما مجبوریم و باید که صبور باشیم و امیدوار …
          باید و مجبوریم که آروم باشیم …
          باید و مجبوریم که به جای تنفر نادیده بگیریم و به جاش تکثیر بشیم !
          مجبوریم …
          بخاطر تمام اونچه می خواستیم و این نبود …
          بخاطر تمام کسانی که همراه ما بودن و دیگه نیستن …
          ما حق نداریم شکست بخوریم شکوه !
          حق نداریم !

          دیدگاه توسط مهتاب — اکتبر 25, 2010 @ 20:06

          • هر چند وقت یک بار حالم بد میشه و احساس شکست میکنم.اونم از نوع ناجورش.حالا دوباره این روزا پر از شکستم.من که خودم رو عددی حساب نمیکنم اما به هر حال بازم با شنیدن این حرفا حالم بد میشه.به هر حال منم خون میکروبی تو رگام جریان داره!کاش کاری از دستم بر میومد اون وقت شاید حالم بهتر از این بود.نمیدونم.من چون هیچ کاری نکردم و هیچ کاری از دستم بر نمیاد بیشتر بهم میریزم.اون اولا شجاع تر بودم اما حالا احساس میکنم خیلی خیلی میترسم و این اصلآ احساس خوبی نیست.
            همیشه فکر میکردم کنکورم رو که بدم میتونم روزای خوشی رو تجربه کنم تازه اگه شانس بیارم و یه دانشگاه و رشته ی خوبم قبول بشم که دیگه هیچی.اما حالا که خرم از پل گذشته و شانس بام یار بوده دارم هولناک ترین روزای زندگیم رو میگذرونم.روزایی که پر از ترس و تشویش.روزایی که من دارم سعی میکنم دو دستی بچسبم به اینجا.
            راستی اجازه هست من لینکت کنم؟

            دیدگاه توسط شکوه — اکتبر 25, 2010 @ 21:29

  7. خوبه که از حس هایی که بهمون فشار میاره حرف بزنیم . هم درد ها , درد همدیگه رو تسکین می دن …
    برای لینک هم اختیار داری میکروب جان ! یعنی شکوه جان !
    😀

    دیدگاه توسط مهتاب — اکتبر 26, 2010 @ 13:06

    • مرسی بابت هم دردیت.

      دیدگاه توسط شکوه — اکتبر 26, 2010 @ 13:13

  8. میگم
    نمیشه
    خودمون
    هم
    علی باشیم
    هم
    حسین
    هم
    پترس
    هم
    خدا
    وقتی
    همه مون
    یکی از اینا باشیم
    دیگه
    همه چیز
    حله
    نیست؟

    دیدگاه توسط pirate37 — اکتبر 26, 2010 @ 23:27

    • چرا
      می شه
      می شه
      می شه
      هستیم
      هستیم
      هستیم

      …..

      دیدگاه توسط مهتاب — اکتبر 27, 2010 @ 16:16

  9. ما امیدواریم مهتاب.نسل ما با کلمه شکست بیگانس.جون آنا بیشتر بنویس از سختیها، بدیها ، هر چی حتی از اندک خوبیها فقط بنویس که بهت ثابت بشه همه هم دردیم ما همدیگرو می فهمیم.ما همون پتروسو علی نقی هستیم.واسه خودمون، تو این دنیا تو این فضا حتی خیلی بیشتر از این دنیا.تو فقط بخوا، بگو.گور بابای نامردا.ما با هم یک رنگیم

    دیدگاه توسط آناهیتا — اکتبر 27, 2010 @ 08:24

    • گور بابای نامردا …

      دیدگاه توسط مهتاب — اکتبر 27, 2010 @ 16:17

  10. وای گفتی علی فک کردم اون بنده خدا رو میگی که یه دو سه هفته ایه رفته قم!!!حسین فهمیده طفلک از پس اینا بر نمیاد،و دستای کوچولوی پترس هم با مغز های کر و کور اینا نمیتونه کاری بکنه ولی به اون خدایی که گفتی بد جور نیاز داریم بدجور…

    دیدگاه توسط محبوبه — اکتبر 29, 2010 @ 12:01

    • اسم اون خفاش پیره محبوب !
      خفاش پیر !

      دیدگاه توسط مهتاب — اکتبر 29, 2010 @ 12:39

  11. كاريكاتور خيلي خوب بود

    دیدگاه توسط سعيده — نوامبر 1, 2010 @ 07:54

    • اوهومممممم
      اصلا من اون اراجیف رو نوشتم که این کاریکاتور فوق العاده رو بذارم
      خوشحالم یکی بهش توجه کرد بالاخره

      دیدگاه توسط مهتاب — نوامبر 1, 2010 @ 17:33

  12. به یک مهتاب ………ه
    همون یه مهتاب باشه بسه

    دیدگاه توسط مصطفی موسوی — نوامبر 3, 2010 @ 10:50

    • افتخار آگهی شدن …
      افتخار بزرگی بود مصطفی …

      دیدگاه توسط مهتاب — نوامبر 3, 2010 @ 20:25

  13. نیازمندیم…

    به یک خدای «فعال» با روابط عمومی مناسب که حداقل بعضی وقتا جواب سلام آدمو بده…که حداقل بعضی وقتا که کارد به استخون میرسه یه کاری بکنه…به یک خدا که کمی خداتر باشه…

    و به هزار مهتاب…این شب سیاه خیلی مهتاب میخواد…

    دیدگاه توسط حمید — نوامبر 4, 2010 @ 08:11

    • نمی دونم بخندم از دستت یا بغض کنم …
      » که حداقل بعضی وقتها … »

      و به هزاران ستاره ی روشن و چندضلعی , که آبروی مهتابند …
      آبروی حفره های تاریک و ناپیدای وجودش …

      دیدگاه توسط مهتاب — نوامبر 5, 2010 @ 10:29

  14. خودمون سر کلافو دادیم دستش…اگه انقدر به هم ریخته و گره خورده نبودیم نیاز نبود یکی باشه که اونجوری که خودش میخواد کلافمون کنه…اگه قدر تار و پودمونو میدونستیم در این سوز سرما بافتنی های خوبی میشدیم بر قامت زخمی سرزمینمون…حیف…

    دیدگاه توسط حمید — نوامبر 4, 2010 @ 08:17


RSS feed for comments on this post. TrackBack URI

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: