تب ِ ماه

اکتبر 4, 2010

کجایید ای سبک بالان عاشق ؟

Filed under: تب ِ ماه — مهتاب @ 19:28

 

_ مستقیم !

نمی دونم انگیزه ی نامگذاری «بهارستان» چی بوده ؟ , هر چی که بوده الان بیشتر به » خزانستان » شباهت پیدا کرده ! یک «مدرس» خشمگین ِ برنزی که روبه روی هرمِ بی خاصیت و رنگ پریده نشسته و از اون طرف تاریخ داره برای ما خط و نشون می کشه که » سیاست ما عین دیانت ماست » , و ما این طرف تاریخ دست هامون رو توی جیب های خالی مون مشت می کنیم و فواره های یخ زده ی میدون رو دور می زنیم که یعنی دهنت سرویس !

_ ای لعنت به تمام مارش های نظامی ! سرم رفت ! مستقیم !

 اینجا تهران , هفته های مکرر ِ دهن کجی ِ برادران مدعی , به تمام ارزش ها و صداقت های دفاع مقدس ! و اینجا تر بهارستان ! پاتوق توپ و تانک و تفنگ و موشک های دوربرد  … نمایشگاه تجهیزات آدم کشی !

 _ مستقیم ! جان مادرت مستقیم !

: سوار شو دخترم !

_ مرسی !

: خسته ای انگار ؟

_ خیلی !

: آمده بودی تماشای نمایشگاه ؟

_ من ؟؟؟!!! … من غلط بکنم ! من به گور خودم قاه قاه بخندم !

: چرا ؟

_ چرا ؟؟؟!!! … یک سال تمام توی کوچه پس کوچه های این شهر جنگ رو به چشم دیدیم و چشیدیم و کشیدیم ! خاطرات دستمالی شده ی این ها ارزونی خودشون … !

……………

به مقصد می رسیم . من یک ریز حرف می زنم و پیرمرد یک بند سکوت ! نه تاییدی , نه تکذیبی , نه موافقتی , نه مخالفتی !

احساس حماقت و خستگی » مضاعف » می کنم !

کرایه رو به سمتش می گیرم … ماتم می بره !

رد خیسی از چشم هاش منتهی شده به جایی ناپیدا بین ته ریش های نا مرتبش ! پول رو آروم روی داشبورد رها می کنم و پیاده می شم …

……………

آخرین تقلای خورشید برای باقی موندن تو آسمون , چشم رو می زنه . روزنامه رو تا می کنم و پشتش سنگر می گیرم . گوشه ی آسمون رگه های سرخی تو سینه ی ابر ها می تپه … انگار کسی دست هاش از بین کلمات روزنامه امتداد پیدا کرده تا اون دورها , حوالی سوله های تاریک ؛ و مشتش رو زیر گلوی گناهکار تاریخ حائل کرده تا بیش از این خونی روی تن این خاک نریزه …

……………

های پیرمرد ! … کجایی ؟

یادم رفت اشک هات رو پاک کنم !

 

____________________

پ.ن:

هیچ !

______________________________

بعد از پ.ن : 

دروازه بهشت ( + )

رواق هنر ایران ( + )

Advertisements

23 دیدگاه »

  1. هاییییییییییییییی پبرمرد !!!

    دیدگاه توسط بهنام — اکتبر 4, 2010 @ 21:44

  2. آخرین تقلای خورشید برای باقی موندن تو آسمون , چشم رو می زنه !!!!

    اما بالاخره سپيده هم ميرسه مهتاب من ! فقط نميدونم چقدر بايد صبر كرد ! كاش ببينيمش اون روز رو !

    دیدگاه توسط سهبا — اکتبر 5, 2010 @ 04:01

    • اصولا اون تیکه های محوی رو که حس می کنم خیلی کم رنگ گفتم رو می گیری سهبا …
      مرسی !

      دیدگاه توسط مهتاب — اکتبر 5, 2010 @ 09:55

  3. …نمیدونم اینبار همک مثل دفعات گذشته این کامنت ثبت میشه یانه…متاسفانه کامنتدونیت خیلی اذیت میکنه…من همیشه می خونمت…اما کامنتم رو ثبت نمیکنه…بهرحال خیلی قشنگ نوشتی مهتاب…صحنه رو محشررر توصیف کردی…

    دیدگاه توسط مامانگار — اکتبر 5, 2010 @ 05:18

    • وای مامانگار ِ عزیز ! قدم رو چشم من گذاشتید و می ذارید همیشه !
      کامنتدونی من غلط می کنه اذیت می کنه !

      دیدگاه توسط مهتاب — اکتبر 5, 2010 @ 09:59

  4. یادشان رفته قدرت در دستان من وتوست ،در دستان همه مردمان این سرزمین ولی افسوس که مارا رها کرده اند وبه موشکهای شهاب سه دل بسته اند تاریخ را نخوانده اند که شوروی با همه بمبهای اتمش چگونه سقوط کرد آلمان چگونه ودر آخر صدام چگونه سقوط کرد موشک منم ،توئی وهمه فرزندان این سرزمین

    دیدگاه توسط آگاهی — اکتبر 5, 2010 @ 08:40

  5. گاهی اوقات دلم میخواد برم بزنم تو گوش این مجسمه ی مضحک مشمئز کننده، بزنم تو گوش این ادم احمق اخمالو… که نمیفهمه و نمی بینه ما امروز چی میکشیم! اینکه جماعت تشتک به سر چه بلایی سر انسان و انسانیت و ایرانی اورده و با اسلام من دراوردی ش جامعه ی بشری رو به چیز فنا داده!
    یه ادم الکی عصبانی که اگه بزنی توی گوشش فقط دست خودت درد میگیره:|

    اما
    بهتره با این دست ها اول اشک های پیرمرد پاک بشه
    این دست ها حائل بشه بین خون های پاکی که ریخته شده و چکمه های یه عده وحشی انسان نما
    این دست ها حرکت کنه و تلاش کنه برای رسیدن به یه چیز خوب، خیلی خوب
    بهتره دست ها سمت آزادی رو نشون بده!

    دیدگاه توسط pirate37 — اکتبر 5, 2010 @ 10:40

  6. خرداد پارسال.پنجشنبه بود .روزی که قرار بود برای شهدای روزهای گذشته راهپیمایی کنیم.رفتیم گلزار شهدا.خانواده شهدا هم بودن اما ما با لباسهای سیاهی که از سیاهی اون روزها به تن داشتیم قابل شناسایی بودیم.با فحش و اهانت بیرونمون کردن از گلزار شهداشون.همراه ما یک خواهر شهید هم بود که به جرم عزاداری برای برادر شهیدش ناسزا شنید.ناسزا…
    و چند خانواده شهید که با مأموران همدست شده بودند برای تیرباران ناسزا به سوی ما.که مبادا خون شهیدانشان چرکین شود.پایمال شود…
    دیگر شهدا نرفتم و نمی روم.موقع گذر از کنار سردرش هم سرگیجه و دل آشوبه میگیرم.
    که به قامت بلند تاریخ این سرزمین باید برای شهدایش گریست و گریست…

    دیدگاه توسط بارون خانوم — اکتبر 5, 2010 @ 13:13

  7. آخ آخ گندش بزنن! اتفاقا چند وقت پیش بصورت کاملا تصادفی از بهارستان رد میشدم و بصورت توفیق اجباری شاهد این کارناوال غرو آفرین بودم!…ملت نون رو از دست هم قاپ میزنن اونوقت اینا میان برای مردم شهاب سه نشون میدن! ای تو روح اون شهاب سه!…آخه شهاب سه به چه درد میخوره!؟ میشه گذاشت لای بربری خورد!؟ نه! چون لبه هاش تیزه! میشه انداخت تو آب جوشوند مزه گوشت بده!؟ نه نمیشه! چون تو قابلمه جا نمیشه! شهاب سه از نظر بنده فقط یه کاربرد داره که متاسفانه چون خانواده از اینجا رد میشه نمیشه گفتش!

    دیدگاه توسط حمید — اکتبر 5, 2010 @ 13:55

  8. نمایشگاه جنگ…چه تناقض آشکاری…مگر جنگ هم نمایش دارد برادر؟…مگر جنگ گلست که بگذاریم پشت شیشه و تماشایش کنیم؟…مگر دیدن تکه آهنی که قرار است قلب پاره کند و خانه ویران کند دیدن دارد؟…مگر بمبی که میتواند بیشتر جان بگیرد و خانواده های بیشتری را عزادار کند افتخار دارد؟…توان دفاعیمان را برای کدام جنگ بالا میبریم؟…ما قرار است با کی بجنگیم آقای نمایشگاه؟…بس نبود 8 سال هموطن کشی؟…تا کی باید ما بمیریم تا نمایشگاه شما زیباتر شود؟…گوشت با منست برادر؟…

    دیدگاه توسط حمید — اکتبر 5, 2010 @ 14:18

  9. اومدم باز دید !
    پیر مرد ها اشکشون خشک شده
    ۱۰۰ ساله تو یه چرخ مصنوعی مثله موش داره میچرخه این مملکت
    وهنوزم همون جاییم
    تو قفس

    دیدگاه توسط م.خدا — اکتبر 5, 2010 @ 14:36

  10. الان نمی دونم چی بگم…
    اصولن از جنگ بدم میاد…اما دوست ندارم یادم بره..شاید خودآزاری باشه…اما …
    فک می کنم باید گذشته رو فراموش کرد و زندگی کرد…حالا دنیا رو هم گلستان کردیم اما وقتی خودمون درست زندگی نکردیم چه فایده؟

    دیدگاه توسط حامد — اکتبر 6, 2010 @ 07:31

  11. از اخر شروع کنم، از پی نوشتت که یه بار دیگه تو مغزم فریاد کشید:خوبان جهان ملعبه ی دست بدانند،ارباب خرد مسخره ی بی خردانند…
    وقتی میبینم یه عده جون دادن تا یه عده جولان بدن و یه عده پر پر شدن که به عده رو صندلی هاشون بمونن گیج میشم و حالت تهوع میگیرم و دلم میخواد برم یه جایی که هیچی نبینم… ولی نمیشه…

    دیدگاه توسط محبوبه — اکتبر 6, 2010 @ 16:34

  12. همین که آگاهی منو به وجد میاری مهتاب.نمایشگاه آدم کشی! نمایشگاه حماقت! نمایشگاه اسباب بازیهایی که توان پیمودن شمال تا جنوب ایرانو ندارن!نمایشگاه خوردن پول بچه یتیم! متأسفم.عالی نوشتی

    دیدگاه توسط آناهیتا — اکتبر 6, 2010 @ 20:07

  13. مهتاب
    مهتاب
    مهتاب
    چقدر خوب نوشتی
    کاش می فهمیدم اون پیرمرد از چی چشاش اشکی شده
    کاش می فهمیدی

    دیدگاه توسط کیامهر — اکتبر 7, 2010 @ 23:38

    • من احساس کردم خودش یادگار جنگ بود کیامهر …
      از چند جمله حرفی که زد و حالتش …
      آدم هایی که هزینه دادن و الان نتیجه ی معکوس می بینن شاید بیشتر از ما درد می کشن …

      دیدگاه توسط مهتاب — اکتبر 8, 2010 @ 12:39

  14. سلام مهتاب عزیزم…اومدم ازت تشکر کنم برای کامنت پر مهرت..با یه عالمه ذوق اومدم و بعد خشکم زد!محشر مینویسی به خدا…یه جاهایی به یه نوشته هایی برمیخورم که بوی دل میدن…درد کشیدن ما تو این بی رنگی دنیا مال همون خورشید نیمه جونه که اصرار داره بمونه…مال فهمیدن ماست…که اگر نمیفهمیدیم چه راحت تر بود زندگی…همیشه حماقت و درد با هم رابطه ی عکس داشتن…تو درد رو انتخاب کردی و منم…ذوقم از پیدا کردنت چندین برابر شده…با اجازت لینکت میکنم…

    دیدگاه توسط الهه — اکتبر 9, 2010 @ 19:15

    • مرسی از لطفت الهه جان …

      دیدگاه توسط مهتاب — اکتبر 13, 2010 @ 19:13

  15. سكوت پيرمرد رو و به قولي سكانس آخر داستان رو دوست داشتم. منظورم از داستان داستانه واقعي توئه

    دیدگاه توسط سعيده — اکتبر 11, 2010 @ 21:59

    • «سکانس آخر … »
      اگر واقعا تونسته باشم تصویر اتفاق رو با کلمات بسازم خوشحالم !

      دیدگاه توسط مهتاب — اکتبر 13, 2010 @ 19:15

  16. besyar ziba darde adamo minevisi… mesle hamishe lazzat bordam

    دیدگاه توسط crazy — اکتبر 14, 2010 @ 21:59

  17. سلام خوبی
    مرسی خوشم اومد از اینکه حال کیامهر رو گرفتی ممنونم

    منم از ش تبلیغ کردم اما خیلی بی احساسه

    دیدگاه توسط habib — اکتبر 15, 2010 @ 13:25

    • من ؟
      کی ؟
      کجا ؟
      من غلط بکنم !
      D:

      دیدگاه توسط مهتاب — اکتبر 15, 2010 @ 13:43


RSS feed for comments on this post. TrackBack URI

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: