تب ِ ماه

سپتامبر 24, 2010

40 درجه

Filed under: تب ِ ماه — مهتاب @ 20:22

هیس ! …  گوش کن !

اینجا پر از سوز و سکوت و صداست ! درست زیر خلاءِ برفی که نیست . لب ها ترک خورده از سرما در گرما , گرما در سرما . دینگ دینگ ! … می دویم . با شتابی کاذب ! راستی سر کلاف کو ؟ … قطره ی اشک مصنوعی لطفا ! انقدر گران نبود که !! پول زور بابت چشمه ی اشک به گل نشسته ؟؟ هه ! … سطح شهر را به طرز غلو شده ای پر کرده اند از تصویر سیاه و » ناقص » او ؛ که نیستی اش را به زور هست جلوه داده باشند ! … تصویر آرام و مهربان تو را از سطح دلم جمع کرده ام ؛ که هستی ات را به زور نیست جلوه دهم ! … عابران سر تکان می دهند . خیره به هم , تصویر بالا آوردن دیگری را در سکوت دوره می کنند … یک سطل رنگ سیاه دست گرفته ام , مثل لاک سفید غلط گیر ! دیده ای که چطور رد دست های لرزان ما را پر رنگ تر می کنند ؟ , محو کردن تو هم به همان اندازه خنده دار و احمقانه از آب درمی آید ! … دربست لطفا ! تا ته تنهایی ! انقدر دلم تنگ است برای اینکه با هم باشیم و نترسیم … می ترسم ! از دلتنگی بیشتر از تنهایی … وجدان ؟ دارم ! داشتم ! خرکاری ام را به حساب وجدان نگذار لطفا ! گور پدر تو ! گور پدر وجدان کاری ! گور پدر چندرغاز حقی که مثل روغن کرچک از گلویت پایین می رود تا ته !! گور پدر همه چیز ! … نه ! گور بد است ! , و پدر … . زنده به گور شده ام ! کنج غربت سیصد و دو متری چند ؟ … » اسمع ! افهم ! » … گوشم پُر است ! خفه شو لطفا ! خاک بریز ! … الو ؟ صد و هجده ؟ شماره ی مورد نظر کجاست ؟ پیش شماره اش بوی خاک می دهد . بوی سنگ . بوق ! بوق ! بوق ! … هنوز هستم اما … چه اهمیتی دارد ؟ … خواب دیده ام که سفر کرده ام به شهر چشم های سیاه تو . موهای لختت را شانه کرده ام به قاعده ی دو سال . بوی شیر می دادی هنوز ! گیلی گیلی حوضک قلقلکی من … نیت کرده ام یک بازی جدید یادت بدهم ؛ از گنجشک اشی مشی ِ واژگون در حوض نقاشی خاطره انگیز تر ! … سه تا انگشت جمع , دو تا بالا ! … باور کن یک بار دیگر حرف مفت بزنی حافظیه را روی سرت خراب می کنم ! پیرمرد مجنون ! … حیف از شاخه نبات , حیف از عشق … کار از پنچر گیری گذشته ! یادش بخیر ! بوق و دست و سوت و دود و رود و … چک , چک , چک … آب ! … فرات را بسته اند … خون ! … خاطر ِ تا ابد پریشان ما را آیا , یاری کننده ای هست ؟ … آخ ! سقط شدی یعنی ؟ از کجا بفهمم این خون ِ زایش ِ جسم ِ بی جان توست یا قرارداد ِ ماهانه ی تحمیلی و یک سویه ی من , یا ردِ خراش ناخن هام ؟! می دانی , سقط یعنی قریب به یک سال رنج و آخر هیچ ! … پوچ ! … هیچ و پوچ ! … باور کن جیرجیرک سوسک نیست ! من خودم کشف کردم ! نیمه شب تاسرک کشیدم سازش را زیر پیچ امین الدوله جا گذاشت و رفت … می خواهم بخوابم بلکه خواب خوش ببینم ! سادگی همیشه محکم ترین ضربه ها را می خورد … خمیازه ! انگار که یک روح سرگردان برزخی ام ! یادم تو را فراموش ! … در آغاز کلمه بود ؟ نمی دانم ! ولی بی شک در پایان سکوتی خواهد بود , » که آغازگر هر قصه بوده است » … صد سال دیگر هم داستان آفرینش را تکرار کنی , من به ابلیسی رای خواهم داد که به آدم سجده نکرد ! … دلم ضعف می رود از تصور از دست دادن ِ پاییز و فکر اینکه دست در دست تو از سوزِ نسیم سیلی نمی خورم … از فکر اینکه دیگر انتظار بهاری در کار نباشد , و تویی … ؛ تا آرام بگویمت : می خواهی بشکنی ام بشکن ! ولی در حریم خلوت و پاک خودت . نه در عریانی برف و کمین گرگ ها … حواست هست ؟؟ … الف , میم , لام !! سوگند به شب و پُک های عمیق ِ بی کلام ! … حبس می کنم , کنج اتاق , خودم را , برای دمی و باز دمی , هر روز ! … شرم می کنم , از رهایی , فراموشی , بودن , زندگی ! … دست خودم نیست . همانطور که دست تو نبود … اسارت و نیستی ! … آه گیومه ! گیومه ی دوست داشتنی ! ( تمام جمله های مرا تسخیر کرده ای از بس که تو یعنی او ! … پرانتز بسته ! … اجازه ؟ خسته شدم از جریمه نوشتن . بیا و رحم کن و بی خیال ما شو … ببین ! گوشه ی کلاس مثل چوب خشک می شوم , یک پایم هم بالا ! … سرم رفت ! اگر زحمتی نیست گوشت را کمی نزدیک تر بیار ! … کاری نداشتم , فقط … واقعا که خیلی باحالی خدا !!! همینطوری ! گفتم که گفته باشم !

__________________________________

 

پ.ن :
کاش می شد تمام کلمات نوشته و نا نوشته ی دنیا را یکباره خواند و نوشت و پُر و خالی شد و تمام ! 

 

Advertisements

10 دیدگاه »

  1. تب داره مهتاب ما
    بعضی شب ها خیلی بلندن عزیزکم
    پر هذیون
    پر تردید
    پر انکار

    اما صبح که میشه
    انگار آب سرد ریخته باشن تو گلوت
    یه کم آروم می گیری

    اینو به تو می گم که خودم هم بشنوم
    روزای خوب می آن
    زود

    دیدگاه توسط باران بهار — سپتامبر 24, 2010 @ 20:39

    • نمی دونم چرا صبح نمی شه !
      یا اگه می شه نمی خواد من آروم بگیرم !
      یا …

      دیدگاه توسط مهتاب — اکتبر 15, 2010 @ 14:08

  2. خوبه که دل آشوبه هاتو بریزی تو کلمه ها
    خودتو خالی کنی رو سطر های کاغذ
    بگو با انگشتات
    بگو تا آروم شی

    برای تو…برای خودم
    هله نومید نباشی که ترا یار براند
    گرت امروز براند نه که فردات بخواند؟
    در اگر بر تو ببندد مرو و صبر کن آنجا
    ز پس صبر …ترا…او به سر صدر نشاند
    و اگر بر تو ببندد همه رهها و گذر ها
    ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند

    دیدگاه توسط باران بهار — سپتامبر 24, 2010 @ 20:50

    • مرسی مهسا جانم
      مرسی …
      چه شبی اومدی …

      دیدگاه توسط مهتاب — سپتامبر 24, 2010 @ 21:07

  3. مهتابم… چه حس غریبی داشت این نوشته!انگار میترسیدم بخونمش… «واقعا که خیلی باحالی خدا !!! همینطوری ! گفتم که گفته باشم !» ادم وقتی به اینجا میرسه یعنی حالش خیلی بده…

    دیدگاه توسط محبوبه — سپتامبر 25, 2010 @ 13:09

    • الان خودمم هم برگشتم ترسیدم بخونمش !

      دیدگاه توسط مهتاب — اکتبر 15, 2010 @ 14:09

  4. سقط:یه حضور کوتاه و خیال یه لبخند .. نمیدونم چی بگم…

    دیدگاه توسط محبوبه — سپتامبر 25, 2010 @ 13:10

  5. پریشونی…گریه …هذیون …گریه…تلخی…گریه…پاییز…گریه…
    داریم غرق میشیم تو این همه حرف ناگفته و اشک نریخته…

    دیدگاه توسط شکوه — سپتامبر 27, 2010 @ 07:20

  6. چقدر آخرین نوشته هات بوی جنگ میده. همه ی بچیگی هامو میاره جلو چشمام

    دیدگاه توسط بهنام — اکتبر 4, 2010 @ 08:37

    • چه جور جنگی ؟
      جنگ انسان با خدا ؟
      انسان با انسان ؟
      یا انسان با خودش ؟

      دیدگاه توسط مهتاب — اکتبر 4, 2010 @ 17:41


RSS feed for comments on this post. TrackBack URI

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: