تب ِ ماه

اوت 13, 2010

به نام پدر

Filed under: تب ِ ماه — مهتاب @ 13:56

بردنش … نیمه شب , تو راه خونه , ناگهانی !

» مژده  » ش تا صبح هزار بار جون داد و جون گرفت …

خورشید تو آسمون جا نگرفته ؛ سایه ی مردهای سیاه پوش خونه ش رو تاریک کرد … کز کرد یه گوشه .

» یگانه » بیدار شد . » یکتا» خندید  , بند سیاه پوتین مرد رو گرفت و کشید … یگانه دوید , توپش رو قل داد , از بین وسایل به هم ریخته صاف خورد به کیف بابا ! گُ ُ ُ ُ ل … !

یکتا گفت : » آگا رفت ! » , یگانه به ذوق کشو های به هم ریخته رو وارسی کرد … مژده کنار دیوار وا رفت !

***

_ چرا صداش گرفته بود ؟

: خب دلتنگتونه عزیزمن !

_ چرا قطع کردن یهو تلفنو ؟

: رسمشونه !

_ چرا گفت حلالم کن ؟

: ناراحت تنهاییته !

_ چرا گفت برام عینک بیارین ؟

: حتما افتاده زمین شکسته !!!

نمی دونستم چرا ! مزحرف می گفتم ! هیچوقت نفهمیدی …

اون مرد سیاه پوش خنده های یگانه رو گریه جا زده بود … شیرین زبونی های یکتا رو هذیون !

هیچوقت نفهمیدی …

عینکش رو روی صورتش شکسته بودن , یه طناب حلقه شده نشونش داده بودن , براش غزل خداحافظی خونده بودن !

***

: صبور باش

_ چقدر ؟

: تنها نیستی !

_ من هیچوقت سیاسی نبودم !

: فاطمه شمس رو ببین , فخر السادات محتشمی پور رو , ژیلا بنی یعقوب رو , … !

_ من فاطمه شمس نیستم ! من فخرالسادات نیستم ! من هیشکی نیستم … !

: … !

زر می زدم ! من چه می فهمیدم دست و پا زدن واقعی بین رنج و انتظار چیه ؟! , من چه می فهمیدم ماه ها خانه به دوش بودن یعنی چی ؟! , من چه می فهمیدم بزرگ کردن بچه به تنهایی چقدر سخته ؟! … من چه می فهمیدم … چه می فهمم ؟!

***

_ زنگ زد گفت آزاد می شه

: کی ؟

_ یه روزی تا آخر هفته

: دلت روشن !

_ نمی دونم دقیقا کی منتظرش باشم ؟!

: بالاخره میاد …

تصور لحظه ی وصل سخت بود … تخیلش آسون به نظر میومد ! همیشه فکر می کردم باید اینجوری باشه که در رو باز کنه و بپری بغلش و تنگ در آغوشش بگیری و زار بزنی و مدت ها از بین دست هاش رها نشی …

اما اینجوری نبود ! تو تمام تخیلات کلیشه ای من رو به هم ریختی ! دیگه از این به بعد لحظه ی وصل خیال من این شکلیه :

در رو باز می کنی , لحظه ای نگاه , سکوت , خیره … آروم می ری کنج اتاق عقبی و سرت رو می ذاری روی زانو هات …

***

یکتا بابا کجاست ؟

_ ثر کار !

یگانه بابا کجاست ؟

_ سر کار !

یکتا واسه بابا دعا کن !

_ خدا بابا کمک کن !

یگانه تو هم دعا کن !

_ نه !

دل آدم ها می ریزه از دعای ساده ی کوچولوی بی خبر از همه جای تو … دل من هم می ریزه وقتی یادم میاد ماه هاست کوچولوهای زیادی گاهی دلشون بابا خواسته , گاهی مامان !

و خدا … !؟!؟!؟

***

چند ماه تو تعلیق زندگی کردی و کابوس لحظه ای رو دیدی که فیلم رو به عقب برگردونن … این روزها کابوس ها تعبیر می شن عزیز من !

شماره ت رو تا نیمه می گیرم و بقیه ش یادم می ره !

دستمو از روی دکمه ها بر می دارم و با انگشت یکی یکی می شمرم که تا چهار سال تموم شه ؛ دوقلوهای کوچولوی تو رفتن مدرسه …

Advertisements

15 دیدگاه »

  1. کابوس‌ها هم خواب این روزها رو نمی‌دیدن.

    دیدگاه توسط goalpesar — اوت 13, 2010 @ 21:32

  2. یاد حال زندانیای بعد از آزادی کتاب 1984 افتادم…یا همین نمونه وطنیش ذوب شده…خیلی فشار لازمه تا یه آدم رو اینجوری تو خودش ببره…یه بنده خدایی وقتی از زندون اومده بود بیرون میگفت «نه میخوام در اینباره چیزی بگم و نه چیزی بشنوم»…خیلیه ها…انگار تو این روزایی که تخصص گرایی تو همه جا حرف آخر رو میزنه شکنجه گرا تنها متخصصان واقعی کشورمونن!…قطعا همینطوره که میتونن از آدم سنگ بسازن…

    خسته شدم انقدر گفتم «به امید روزی که…»…ولی چون جز این امید چیزی نداریم باز هم میگم…
    به امید روزی که وقتی باباها به خونه میان تو دستشون مثل فیلمای قدیمی یه پاکت میوه باشه و رو لبشون یه جعبه سیب…که وقتی از در تو میان بچه ها بشناسنشون…

    دیدگاه توسط حمید — اوت 14, 2010 @ 19:30

  3. از دیشب تا به حال.مدام این صفحه رو باز می کنم و میخوانم اما دیگر نمی دانم چه می توان گفت.
    من به چشمهای بی قرار و منتظر یکتا و یگانه چه پاسخ دهم؟…
    دستانم عجیب خالی است،عجیب خالی …
    سیاه است در برابر دنیای کودکانه و پر از رنگ این بچه ها.

    دیدگاه توسط بارون خانوم — اوت 14, 2010 @ 19:43

  4. خیلی زیبا بود بیاد همه زنان ومردانی که بخاطر ما وخودشان در بندند همه پدر ومادرانی که فرزندانشان چشم براهشان هستند بیاد همه آنهایی که این یکسال نشکستند از زید آبادی بزرگ تا احمد توکلی از کروبی که با تهدیدها وتحقیرها همچنان ایستاد واز همه شما که همچنان مینویسید برای آگاهی دیگران

    دیدگاه توسط آگاهی — اوت 14, 2010 @ 21:06

  5. چی باید بنویسم در مقابل این همه بی تابی … هین همه واقعیت که روز به روز زندگی من رو بیشتر از قبل متحول میکنه … و من همینطور دلم میخواد خودم رو به کوچه علی چپ بزنم و ته سیگارم و زیر پای راستم له کنم ..یه تف غلیض بندازم به دیوار گلی که روی نوشته های مبهم سبز رنگشکه با اسپری قهوه ای روش نوشته شده ….. و سرم رو مثل انتر ها بندازم پایین و راهم رو ادامه بدم تا کجا ….!!! .. نه مهتاب من کرخ شده همه این واقعیت هایی هستم که شاید هر از گاهی با هم زیر و رو میکنیم .. نمیدونم در توانم هست که همون مهدی 427 روز پیش باشم..؟؟؟

    دیدگاه توسط مهدی — اوت 15, 2010 @ 08:34

  6. سلام. خيلي مبهم مينويسي. شايد از اين همه ابهام خوشت مياد ولي من نه. دوست دارم ساده بنويسم، ساده زندگي كنم. دوست دارم آزاد زندگي كنم و فكر مي كنم سادگيه كه آزادي مياره.شايد منم يه روز به خاطر سادگيم برم زندان ولي امروز پاكترين گناه سادگي و من همين پاكي رو ميخوام و بس. برقرار باشي

    دیدگاه توسط نيلوفر آبي — اوت 15, 2010 @ 14:01

    • بله ! حقیقتش اینه که ابهام رو دوست دارم, پرده نشینی رو , لب خونی رو !
      ولی سادگی رو هم خیلی دوست دارم و گاهی غبطه می خورم به حال کسانی که می تونن ساده و رها بنویسند و ساده زندگی کنند …
      پس خوش به حال سادگی آزاد و پاکت دوست من …

      دیدگاه توسط مهتاب — اوت 15, 2010 @ 18:27

  7. دیدگاه توسط saeedemokhtarzade — اوت 15, 2010 @ 23:28

  8. سلام مهتاب عزيز .
    فقط آرزو ميكنم آزادي همه زندانيان در بند رو ، چه اين بندها واقعي باشند چه نامرئي ، چه بر جسم باشند و چه بر جان !
    كاش رها بوديم و آزاد ….!

    دیدگاه توسط سهبا — اوت 16, 2010 @ 05:10

    • هر لحظه بیشتر می فهمم که چقدر این آرزوت …. !

      دیدگاه توسط مهتاب — اوت 19, 2010 @ 21:28

  9. سر میزنم همچنان ولی فرصت نیست واسه کامنت گذاشتن. کتابات همچنان دست ِ منه و نپیچوندمشون. منتظر فرصتی هستم واسه دیدار. خیلی ارادت داریم و خیلی لذت می بریم از مطالب. تا آخر آبان کارام تمومه. اونوقت بر می گردم. البته اگه اینترنت توی خونه جدید داشتم. چاکر مالیم

    دیدگاه توسط سعید — اوت 16, 2010 @ 10:16

    • بی اندازه خوشحال شدم یه سر ِ با سر و صدا زدی سعید !
      کتابای ما فدای سرت ! خودمون رو نپیچون !
      ما هم خیلی ارادت داریم و امیدواریم اتفاقات خیر زندگانیت به خوبی و خوشی پیش بره …
      .
      .
      .
      در ضمن اگه اینترنت توی خونه جدید نداشته باشید پامو خونه تون نمی ذارم !
      گفته باشم !

      دیدگاه توسط مهتاب — اوت 16, 2010 @ 21:05

  10. دو قلو ها میرن مدرسه که درس «استقلال ازادی جمهوری اسلامی » بخونن و بابا ها میرن زندان تا درس «حرف نزن،فکر نکن،نفس نکش» بخونن…

    دیدگاه توسط محبوبه — اوت 20, 2010 @ 13:55

    • مرسی محبوبه …
      جای نظرت خالی بود …

      دیدگاه توسط مهتاب — اوت 20, 2010 @ 17:40

  11. زردها بیهوده قرمز نشدند
    قرمزی رنگ نیانداخته بیهده بر دیوار…

    دیدگاه توسط بهنام — اکتبر 4, 2010 @ 09:36


RSS feed for comments on this post. TrackBack URI

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: