تب ِ ماه

ژوئیه 29, 2010

خیابان خوانی 1

Filed under: تب ِ ماه, خیابان خوانی — مهتاب @ 15:08

_ رفقای کوچولوی من چطورن ؟

: آقا صدبار گفتم ما کوچولو نیسیم !

_ اوه ! ببخشید ! دیگه یادم نمیره … از اول !

سلام بر پرنس ِ جوان , سلام بر شاهزاده خانم ! ( تعظیم )

: ( صدای خنده ی ریز ریز ) پرنس یعنی چی ؟

_ یعنی همون شاهزاده خانوم ِ پسر ! … دو تا بسته دستمال بده عجالتا من یه عالمه خجالت و عرق و اشک و اینا دارم !

شاهزاده خانم : اشک و دیگه چی ؟

پرنس ِ جوان : بگم ؟

_ نه بچه ! مگه تو محمودی ؟

پ: محمود کیه ؟

_ یه نوع حیوونه !!! بی خیال ! … چه خبر ؟ کاسبی خوبه ؟

: ایییی … شکر !

_ …. !!! شکر ! ؛ یه شکلات دارم , می خواین بازش کنم ؟

پ : نه ! بگم چی می خوایم ؟

_ چی ؟

پ : این ماشین قرمزه ! برام می خریش ؟

_ مممم … راستشو بگم ؟ کیفم خالیه ! پول ندارم !

: ( نگاه ِ عاقل اندر سفیه ! )

_ باور نمی کنی ؟

پ: نه !

_ خب بیا ببین ! اینم کیف پولم !

پ : … !!!  راسی همه ش همینه ؟؟ راس می گی ؟؟ جای دیگه ی کیفت قایم نکردی ؟؟

_ نه به جان پرنسم !

: ( قهقهه خنده ) بابا تو که وضعت از ما بدتره !

_ اوهوم ! می بینی ؟

پ : می خوای یه کم پول بت قرض بدم ؟

_ نه ! ولی اگه دیدن کیف خالیم خوشحالتون می کنه ؛ هفته ای یه بار بیام با هم بخندیم !

شاهزاده خانم : آره بیا ! بازم بیاااا !

پ : ولی دروغ نگو !

_ دروغ … ؟ نه ! قول می دم !

_______________

پ .ن
اعتراف می کنم اون روزها که خیابان خوانیمون پر از اشک و دود و خون بود , یاد دست های خسته و دل عنکبوت بسته ی کوچولوی تو نبودم عزیزکم
اعتراف می کنم ماه ها ته نشین شده بودی تو فنجون متلاطم ذهنم … ته نشین شده بودی
ولی … آینده ای که می خواستیم مال تو هم بود ! مال همه بود !
***
پیشنهاد .ن
پیشنهاد می کنم این ویدئو ( + ) رو ببینید و فارغ از هر تحلیلی ؛ فقط هر بار که برای کوبش اوباما یا رژیم خیلی جنایتکار صهیونیستی !!  به گاردین استناد شد ؛ به ریش کثیفشون بخندین و تو روحشون تف !

Advertisements

24 دیدگاه »

  1. همیشه حرف راست رو از زبون بچه بشنو…
    راست گفتن..اونا کوچولو نیستن…
    کوچولو همون حیوون حقیری ه که دروغ میگه..ادعا میکنه راسته حرفاش..در صورتی که یه روده ی راست تو شکمش نیست…کاش از کوروش واسش میگفتی…نه این حیوون…
    میدونی چه نوع حیوونی ه؟؟کبک! از این کبک ا زیادن…
    کبک هایی که سرشون 30 ساله تو برفــــــه
    کارشون فقط ادعا ،دروغه و حرفــــــــــه
    حرف..حرفه شکنجه و تجاوزه.. با چاشنی ه قتل
    خون عزیزانمون زیاده جا نمیشه تو ســــــطل
    کوروش ! اوین شده دانشگاه..بس دانشجو توشـــه
    اسم شکنجه گاه هم که مدت هاست روشــــــــــه
    ————————————————-
    اون کیف پولت رو نشونشون دادی تا معلوم شه راس میگی…یاد شکنجه افتادم..یاد بی گناه کشی افتادم…یاد تجاوز تو زندانا…
    یاد کهریزک…
    یاد پسری محجوب… مثه محسن روح الامینی..شکنجه و آزار مرگ به کدامین گناه زمینی؟؟؟
    تو که صادق بودی و کیف رو نشون دادی…حقانیتت ثابت شده..
    دروغگوها اما کیف رو نشون ندادند…ولی دسشون رو شده…قتل..تجاوز..اوین..کهریزک..و…
    هیچ وقت ماه پشت ابر نمیمونه…که نموند..و برملاء شد ماهیت پلیدشون…
    کثافت کاری زیاد کردن…که گندش در اومده…بوش بدجوری بلند شده…جوری که همه به راحتی میتونن بشنفن…

    دیدگاه توسط شایان — ژوئیه 29, 2010 @ 19:27

    • » به کدامین گناه زمینی ؟؟؟ »

      ……..
      به من می گی آروم باش ؛ تو که بد تر از منی !

      دیدگاه توسط مهتاب — ژوئیه 30, 2010 @ 10:08

  2. سلام. نمی دونم جایی خوندم یا نوشتم : کودک فال فروشی را دیدم که نگاهش گویای سالها زندگی و سالها تجربه بود…
    هایکو رو می شناسی ؟

    دیدگاه توسط بهنام — ژوئیه 30, 2010 @ 17:21

    • حقیقاتا همینطورند …
      .
      .
      .
      به گمانم بشناسم
      هایکو …
      شعر واره ی کوچکی که اونقدر ها که فکر می کنیم ساده نیست …
      گاهی به شدت عمیق و دست نیافتنیه …

      دیدگاه توسط مهتاب — ژوئیه 30, 2010 @ 17:45

  3. سلام مهتاب . كاشكي همه مون همين صداقت ناب اين بچه هاي خيابوني رو داشتيم ، كه به راست يا دروغ ما ، راضي ميشن همه زندگيشون و داراييشون رو تقسيم كنند باهامون ! كاش يه ذره از اونا ياد ميگرفتيم درس انسان بودن رو !

    دیدگاه توسط سهبا — ژوئیه 31, 2010 @ 07:21

  4. چه زمزمه سرد و غمباری داره میکنه گرمی چشمای هر دوتاشون . . فکر میکنم حتی خورشید هم نگاه این دو تا اسیر من و ما رو نتونه توصیف کنه.. و شاید این انعکاس فکرمون و اعتقاداتمون باشه تو غبار شیشه ای دوران.

    دیدگاه توسط مهدی — ژوئیه 31, 2010 @ 11:06

  5. چه خوشگل نوشتی مهتاب خانوم
    پول ندارم قرض بدم
    ولی اگه بخوای یه فال مفتکی برات می گیرم

    دیدگاه توسط کیامهر — ژوئیه 31, 2010 @ 19:52


    • بگیر
      فال بگیر
      فقط دروغ نگو
      دروغ نگو که بختت بلنده … !

      دیدگاه توسط مهتاب — ژوئیه 31, 2010 @ 20:31

  6. فالتو گرفتم مهتاب
    بختت بلنده
    جراتشو داری بیا بگو دروغ میگم

    دیدگاه توسط مصطفی موسوی — اوت 1, 2010 @ 20:05

    • درو…
      ……….
      جرات ندارم مصطفی !!

      دیدگاه توسط مهتاب — اوت 1, 2010 @ 20:44

  7. مرسی رفیق / به قول یکی از دوستان توضیح ندم بهتره / اما خودم دوست دارم توضیح بدم. شبی بود که با یکی از دوستان در میدان جلفای اصفهان نشسته بودیم و حسین پناهی گوش می کردیم. پیکانی ایستاد کنار خیابون / زن و مردی ازش پیاده شدند و اومدند تموم کیسه زباله های مغازه ها رو گشتند و هر چی خوراکی خواستند از توش جمع کردند. گربه ای حوالی این کیسه ها می تابید. زن به سمت کیسه ای که پر از نون ساندویچی بود رفت . دید پره . با خوشحالی رفت سمت مرد . زن و مرد با هم به سمت کیسه ی نون رفتند و با نگاهی خوشایند همدیگه رو نگاه کردند و کیسه و سایر غذاهایی که از توی زباله ها پیدا کرده بودند با خودشون بردند. گربه بهت زده ایستاده بود و اونها رو تماشا می کرد. در آخر هم گربه یک نگاه به اونها انداخت و بعدش به ما خیره شد… و رفت.

    دیدگاه توسط بهنام — اوت 2, 2010 @ 00:48

    • عجب حکایتی … !!!
      این همون بخش عمیق و دست نیافتنی ِ هایکو ی تو بود …

      دیدگاه توسط مهتاب — اوت 2, 2010 @ 15:32

  8. بدی کار می دونی کجاست؟ اینکه هر اتفاقی توی خیابونا بیفته و هر بالا پایینی که تو سیاست بشه باز واسه اینا فرقی نداره…اینا محکومند به این زندگی…

    دیدگاه توسط حامد — اوت 2, 2010 @ 10:05

    • آخ حامد …
      دقیقا !

      دیدگاه توسط مهتاب — اوت 2, 2010 @ 15:33

  9. کاش اونهایی که میگویند ،اهل سیاست و سیاست بازی نیستند .وسعی میکنند از حاشیه حرکت کنند مبادا گوشه کتشان خاکی شود.قدری چشم میگشودند و این دو چشم معصوم را می دیدند.که اینها محتاج کیفهای پرپول نیستندو چشمشان به آن دستی نیست که صدقه ای با ترحم میدهد.چشمشان به آینده است و امید میخواهند برای ساختنش.کاش میدانستند مشت گره کرده ندا و سهراب و امیر و… هزار بار پربرکت تر از دست صدقه دهنده آنها بود…

    دیدگاه توسط بارون خانوم — اوت 2, 2010 @ 18:04

  10. من هم اعتراف می‌کنم که تو به یک جور سندروم سیاسی مبتلا شدی که هر چیز مرتبط و غیر مرتبطی رو به سیاست ربط می‌دی
    حتی به زور

    دیدگاه توسط پرند — اوت 6, 2010 @ 18:49

    • همه چیز به همه چیز مرتبط هست !
      فکر می کنم همه الان همین طور شدن ! دیگه گذشت اون روزگاری که هر واژه مفهوم مستقل داشت ! الان سیاست مثل پیچک پیچیده به زندگیمون ! به طرز جدایی ناپذیری پیچیده !

      دیدگاه توسط مهتاب — اوت 7, 2010 @ 17:30

      • این جوابت هم دقیقاً ناشی از همون چیزیه که گفتم
        «همه چیز به همه چیز مرتبط هست»؟؟!!
        این تفکر یک بیمار سیاسیه
        همیشه گفتم، بازم میگم باید درمانش کنی

        دیدگاه توسط پرند — اوت 7, 2010 @ 19:03

        • من با پرند موافقم … كنار همه اين دردها بايد درمان باشه .. ميگي نه مهتاب از نسل هاي قبل بپرس كه دردهاشون رو در لقمه هايي كه ميخوردن هم فراموش نمي كردن (من خودم با يكي از اين آدما زندگي كردم) و يه روزي كه به يه سني برسي مي فهمي كه بايد كمي براي دردهاي خودت مرحم ميذاشتي

          دیدگاه توسط saeedemokhtarzade — اوت 12, 2010 @ 19:10

  11. سلام مهتاب..مرسي از آرزوهاي خوبت…

    دیدگاه توسط مكث — اوت 8, 2010 @ 07:10

  12. آره بیا، ولی دروغ نگو!
    این دیگه
    یه جورایی تیر خلاص بود!

    دیدگاه توسط pirate37 — اوت 11, 2010 @ 09:25

  13. بگم؟بگو،ولی دروغ نگو…. یادش به خیر…
    و چقدر این روزها از این پرنس و شاهزاده ها تو کوچه های شهر ما زیاد شده !! اونقدر که گاهی بودنشون قلب ادم رو مچاله نمیکنه!اونقدر که به بودنشون عادت کردیم…

    دیدگاه توسط محبوبه — اوت 12, 2010 @ 10:10

  14. «آینده ای که می خواستیم مال تو هم بود»
    آینده ای که تو میخواستی شاید…ولی آینده ای که اون بالاییها میخوان هیچوقت برای این چیزای کوچیک و بی اهمیت(!) ارزش قائل نیست…کدوم انقلاب رو در تاریخ جهان سراغ داری که طبقه ای که بهش اشاره کردی ازش منتفع شده باشه
    اونی که فال میفروشه همیشه داره فال میفروشه…بچه ای که الان داره فال
    میفروشه دوم خرداد هم داشت فال میفروخت…دوران سازندگی هم داشت فال میفروخت…زمون همین موسوی هم داشت فال میفروخت…حتی وقتی اون پیرمرد تو بهشت زهرا صداشو گرفته بود رو سرش و تو دهن این و اون میزد هم داشت فال میفروخت…حتی زمان شاه هم داشت فال میفروخت!…باور کن پیشو بگیری زمون خود حافظ هم داشته فال میفروخته!..برای همینه که سبزا از خط خیابون آزادی و انقلاب پایینتر نیومدن…اونم چون این خط یه طرفش یه میدون جادار بود و یه طرفش دانشگاه!…نه که اشکال از سبزا باشه ها!..اشکال از این خط لامصبه!…بگذریم
    خلاصه که از هرچی میخوای بگی بگو…پایه تم…فقط دور فال فروشارو خط بکش! بذار ما انقلابمونو کنیم اونا هم فالشونو بفروشن! وعده سر خرمن نده خواهر من! باید یه فرقی بین ما و مموتی باشه یا نه

    دیدگاه توسط حمید — اوت 14, 2010 @ 19:22

    • به طرز وحشتناکی حق با توئه و قبول دارم …
      من لال !

      دیدگاه توسط مهتاب — اوت 14, 2010 @ 19:42


RSS feed for comments on this post. TrackBack URI

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: