تب ِ ماه

مه 18, 2010

! بگرد تا بگردیم

Filed under: تب ِ ماه — مهتاب @ 20:27

 : برداشت اول

بسیج دانشگاه ناگهان فعال می شود ! تمام بُرد های غیر آموزشی را مثل لانه ی جاسوسی تسخیر می کند , چشممان سیاهی می رود ! پوستر های تبلیغاتی از حلق بُرد های زبان بسته سر ریز می شود ! دلمان آشوب می شود ! : » حقیقت براربری حقوق زن و مرد ! » , » مرد شوید تا زن خوبی باشید! » , » زن نباشید تا مرد بهتری شوید! » , » فمینیسم , تابوت صورتی … «ء

: اکشن

پوستر ها مچاله توی سطل , ریز ریز از فرط خشم , نیمه پاره برای عبرت همگان

: کات

بُرد ها مزین به قفل و زنجیر ! گشت ِ حراست  پای پوستر های تازه متولد شده

: پشت صحنه

… فحش های کاغذی ؛ دیوار های خط خطی

***

: برداشت دوم

«

 دانشجویان عزیز لطفا از پوشیدن رنگ های جلف و زننده !! مثل قرمز , سرخابی , نارنجی , سبز !! , بنفش و … در محیط دانشگاه , حتی الامکان خود داری کنید

«

: اکشن

لاک غلط گیر : » دانشجویان عزیز لطفا کفن بپوشید ! «ء

: کات

( وقتی این نسل سرکش زبان خوش کاغذ سرش نمی شود )

» هی پسر ! با تو ام ! چند بار بگم ؟ مگه عروسی … ته !؟ نمی تونی مثل بچه آدم لباس بپوشی ؟ «

هوووووو …. بروبابا حال نداری ! … خفه شو مرتیکه بی شعور ! … شترق ق ق  … !ا _

: پشت صحنه

( صبح روز بعد )

حیاط دانشگاه چونان رنگین کمانی بعد از رگبار بهاری … : قرمزِ جیغ , بنفش ِ فریاد , نارنجیِ عربده ! , سفید ِ کفن , سبز ِ زندگی !ا

***

: برداشت سوم

شبنم , بی طراوت تر از همیشه ؛ آشفته و لبریز روی صندلی آخر ولو می شود . چیزی به هشت نمانده . استاد رئالیسم جادویی را رها می کند و به حقیقت ِ رنجی که می بریم دل می سپارد

: اکشن

» بلوار اندرزگو را تماما دام چیده اند برای هر نشانی از جوانی ! .. حتی به جرم تنهایی و با مقنعه ی سیاه دانشگاه  «

: کات

پیر ِ خسته پیاپی سر تکان می دهد برای وطن … دل خوش کرده به تمرین پرواز جوجه های لرزان کنج تخته … خورشید که غروب می کند کِز می کند پای پنجره و می گذارد که دل ببندی به کوله بار ِ سال ها درک و دانش و تجربه اش … : » استاد ! چه می شود ؟ »  … سر تکان می دهد ! … سر تکان می دهد پیاپی

: پشت صحنه

حاشیه ی روزنامه ی تا خورده برایش می نویسم : » درمملکتی که خواهران چماق دار , از ورای چادر های سیاه به دست بوسی رهبر فرزانه شان !!! سر خم می کنند ؛ آیا مرا رخصتی هست که حریری سپید و خیالی بر دستانتان بیاندازم و افتخار این شاگردی را به رخ ِ حقارت ِ شبان پرستی بکشانم ؟ «ء

زل می زند به اشک هایم و دستی به سرم  می کشد و همانطور که در پیچ راهرو محو می شود , انگشتان کشیده اش را به علامت پیروزی به سمتم می گیرد که یعنی : » فرصت بچه ! … فرصت !»ء

***

: برداشت چهارم

فرشته , حلقه ی باریکش را با دست می چرخاند و سلف را با خنده های عصبی روی سرش می گذارد ! حس می کنم انگشت بیچاره اش دارد بین چرخش های بی رحم حلقه دچار فرسایش دردناکی می شود و تحلیل می رود … مثل رسیدن ِ کارد به استخوان !ا

: اکشن

لحظه های آرام ی زیر ِ بید مجنون منتهی می شود به بازداشتگاه !ا

: کات

اینجا ایران است ! هرچقدر هم که می خواهی شناسنامه و عقد نامه و سند و شاهد داشته باش ! چهارصد ( هزار ) تومان جریمه ی رعایت نکردن ِ فاصله ی ایمنی روی نیمکت ِ پارک ! حالا چون شمایی و اسنادت هم موجود است چهل ( هزار ) تومان ! تا یادت باشد که : » زن را در پستوی خانه نهان باید کرد ! «ء

: پشت صحنه

این روزها , صبح زود تر از زنگ ساعت از صدای جفت گیری ِ پرندگان ِ بی ناموس ! بیدار می شوم ! هرچه هم توی گوششان می خوانیم که : » خواهر من ! برادر من ! مگر شما لانه ای  , خانه ای ( هرچند استیجاری ) , چیزی ندارید ؟ ؛ توی گوش ِ ناپیدایشان نمی رود که نمی رود !ا

آهااااااای گشت ارشاد ! کجایی ؟؟؟؟

___________________________

: خاله نوشت

… تولدت مبارک , عشق کوچک دور از من

.

.

.

اطلاعیه نوشت

پیشنهاد می کنم در این فضای دراماتیک و «چپ » اندر قیچی ؛ تئاتر » پرفسور بوبوس « رو از دست ندید

! اتفاقی که به شگفتی از میان قیچی ِ اندر «راست » ,  جان سالم به در برده
 

Advertisements

22 دیدگاه »

  1. سلام مهتاب عزيزم . خوبي خانومي ؟ عجب فضايي رو ترسيم كردي تو دختر؟! گر چه بسيار واقعي است . اما با اون پشت صحنه آخريت كلي انرژي گرفتم اول صبحي . خدا رو شكر كه با پرنده ها نميتونن بجنگن ! بيا پرنده بشيم .

    دیدگاه توسط سهبا — مه 19, 2010 @ 03:35

  2. خیلی وخت بود متن به این طولانی ای نخونده بودم
    و این یعنی که دست مریزاد دارد قلمتان
    مرسی خیلی

    دیدگاه توسط کرگدن — مه 19, 2010 @ 16:50

    • منور می کنید اینجا رو
      ارادت

      دیدگاه توسط Mahtab — مه 21, 2010 @ 17:39

  3. یادم نیست چه کتابی از سیلور استاین بود و یادم نیست مترجم اش کی بود فقط یادمه یه خانمی بود ، اخه خیلی وقت پیش خوندمش ، اون موقع اگه ایم متن رو میخوندم هیچی نمیفهمیدم ولی با این حال جمله ای که مترجم اولش نوشته بود مثل پتک تو سرم خورد و هنوز به وضوح یادمه: تقدیم به دختران سرزمین ام که تعصب و اعتقادات غلط هرگز اجازه نداد ، عشق را ، دانسته بمیرند! اون روز فکر نمیکردم منظورش خودم باشم ولی حالا که با ذره ذره ی وجودم دارم این تعصب ها میچشم … از رنگ لباس تا حرف زدن و راه رفتن مون زیر نگاه هزارتا چشم ناپاک باید تایید بشه و برای هر نگاه اضافه باید سرزنش بشیم… خوش به حال پرنده ها…

    دیدگاه توسط سایبان — مه 19, 2010 @ 17:11


    • عشق را دانسته بمیرند»
      خیلی عالی بود
      مرسی

      دیدگاه توسط Mahtab — مه 21, 2010 @ 17:40

  4. نه!‏ ایراد وزنی به من روا نیست

    محاله ایراد وزنی داشته باشم

    دیدگاه توسط م.م.ب — مه 19, 2010 @ 19:25

  5. سلام مهتاب عزیزم . با یک شعر قشنگ به روزم . بیا بخون و انرژی بگیر گلم .

    دیدگاه توسط سهبا — مه 20, 2010 @ 07:56

  6. این طرح عفاف که تو دانشگاهتون داره اجرا میشه واسه پرنده ها هم بد طرحی نیست…خدا رو شکر که طرف های ما پرنده ها از این کارای بی ناموسی نمی کنن…..از راه تقسیم دوتایی زیاد میشن

    دیدگاه توسط شاپرک — مه 20, 2010 @ 10:54

    • از دست تو
      =))

      دیدگاه توسط Mahtab — مه 21, 2010 @ 17:41

  7. email plz

    دیدگاه توسط دخترآبان — مه 20, 2010 @ 13:43

  8. چه نگاه تلخ و سردی داریم . . . هممون .. من در مورد خودم هیچ نظری ندارم . من حتی به پرنده های عشق باز روی دیوار توی یک روز بهاری زیبا نگفتم » آخه.. نازی » من دوستی ندارم که باهاش یک کتاب رو تقسیم کنم . . من حتی خودم رو قسمتی از سیاهی پای چشم دختری که سیلی محکمی از یک زن ریشو خورده میدونم و این واقعیت رو تدبیر اشتباهی ……

    ما خودمون رو میشناسیم . ما امروز رو فردا رو .. ما حتی اون روز غبار آلود و گرم رو هم میشناسیم. من خودم… من خودم با صورت زخمی و مچاله شدم فهمیدم. من با 3 تا دندون شکسته و یک لثه تکه شده توی دهانم فهمیــــــیدم . من اون لحظه که تو با باتومت زدی توی صورتم .. آره همون لحظه که دیگه هیچ چیزی رو نمیفهمیدم از چشمای سیاه و فکر بی رنگت وقتی که با پوتینت روی سینه ام تکیه داده بودی و بهم نگاه میکردی آره من اون موقع فهمیدم. . . ما میفهمیم چه شده بود .و میفهمیم چه میشود . چه خواهد شد .. میشه بگین مشکلتون با فهم ما چیه . . خفه شو…. فقط خفه شو

    سکــــــوت

    دیدگاه توسط مهدی — مه 20, 2010 @ 20:40


    • منم سیاهی لشکر ِ سیاهی پای چشم های سرخ
      منم سیاهی لشکر ِ کبودی ِ رد ِ باتوم رو صورت و رد ِ چکمه روی سینه ت
      منم فرو ریختگی دندون شکسته ت
      منم سکوت

      دیدگاه توسط Mahtab — مه 21, 2010 @ 17:46

  9. چه خوب نوشتی رفیق! زنده باشی

    دیدگاه توسط پریشان — مه 21, 2010 @ 15:11

  10. خیلی قشنگ می‌نویسی مهتاب، منظره‌هایی که من می‌بینم دست کمی از این نداره.

    دیدگاه توسط goalpesar — مه 21, 2010 @ 17:44

  11. آره حق با شما بود.
    دیشب موقع خواب بهش فکر کردم؛

    خانم دکتر ما آزاد شده؛ به امید آزادی دوست شما

    دیدگاه توسط م.م.ب — مه 21, 2010 @ 19:51

  12. جنس نوشته هات از اوناییه که به درد اینروزا میخوره..از اوناس که به درد همیشه میخوره…یه درد روزایی که باید حرف زد…ولی نه اونجوری که دل دشمن شاد بشه…لحنت همونه که نمیخوان…غم داره ولی شیر پشت غمت نعره میزنه

    خیلی ها از «کشف حجاب معکوس» اینروزا که روی رضاخان رو هم سفید کرده نوشتن ولی این بهترینشون بود که خونده بودم…و اگه بخوام یه قسمتش رو انتخاب کنم که سرشار لذت شدم باید همه اش رو انتخاب کنم…از اون شروعی که صدای هیاهوش تو گوش آدم میپیچه تا اون لبخند تلخ آخرش
    خلاصه که ممنون که هنوز مهتاب موندی

    دیدگاه توسط حمید — مه 21, 2010 @ 22:07

  13. مرسی!
    نمیدونم چرا دلم خواست بابت حرفات ازت تشکر کنم!
    دله دیگه! کارش که حساب کتاب نداره! داره؟

    دیدگاه توسط pirate37 — مه 22, 2010 @ 13:12

    • قربون دلت عزیزم

      دیدگاه توسط Mahtab — مه 24, 2010 @ 09:01

  14. تو چقدر خوب می نویسی….چقدر ماهر و مسلط

    دیدگاه توسط مکث — مه 23, 2010 @ 08:14

    • لطف داری زری جان

      دیدگاه توسط Mahtab — مه 24, 2010 @ 08:58

  15. http://tabnak.ir/fa/pages/?cid=100059

    دیدگاه توسط الهه ناز — مه 23, 2010 @ 16:52

    • خیلی عالی بود الهه ی نازم
      مرسی
      مثل اون لحظه ای بود که توی کلیپ ِ » از گذشته تا آینده » , وقتی به خرداد می رسید یه بچه رو می دیدی که از بین چکمه ی سرباز ها دالی کرده و یه زنگی به صدا در میامد و دلت می ریخت

      …..
      دلم ریخت

      دیدگاه توسط Mahtab — مه 24, 2010 @ 09:01


RSS feed for comments on this post. TrackBack URI

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: