تب ِ ماه

مه 10, 2010

شبیه مردهای قصه ها

Filed under: تب ِ ماه — مهتاب @ 06:34

آخرش رو اول بگم و خلاص !  فؤاد اولین عشق زندگی من بود . اولین عشق در هفت سالگی ! اون روزها هنوز جمهوری ما خیلی اسلامیزه نشده بود ؛ شاید چون مردم بیچاره جنگ زده بودن و لزومی نداشت پدرشون رو » مضاعف » دربیارن ….ء

نه ! قرار بود مثل آدم بنویسم ! از اول !ا

آخرش رو اول بگم و خلاص ! فؤاد اولین عشق زندگی من بود ! اولین عشق در هفت سالگی ! اون روزها .. مدرسه ی ما هم دخترونه داشت ,  هم پسرونه . به فاصله ی کمی می شد صدای جیغ و داد پسر ها رو از ترانه های موزون دختربچه ها تشخیص داد . سرویس ما فولکس طوسی رنگی بود شبیه همین وَن های امروزی  ؛ با این تفاوت که تکون های وحشتناک و صدای وحشتناک تر و در ِ کشویی سفت و بد قلقی داشت , قدش هم برای سوار شدن فسقلی های کلاس اولی زیادی بلند بود !ا

این ظواهر رو که خدا می بخشه ! قسمت نا بخشودنی قضیه باطن داستان بود از این قرار که سرویس ما مختلط بود ! … تجربه ی شگفتی که البته دیری نپایید و کم کم قرار بر این شد که به جای روابط معصومانه ی کودکانه , ز گهواره تا گور به بازی ِ خدا پسندانه ی » جنس مخالف شما جیز می باشد ! » اشتغال بورزیم

اما … داستان ما درست در همون دوران کوتاه رخ داد و تاریخ , ناجوانمردانه  ثبتش نکرد !ا

فؤاد پسر قد بلندی بود که ازش تصویر مبهمی بین لایه های ذهنم باقی مونده .. مثل تمام پسر بچه های معصومی که اون زمان «مو داشتن» براشون از مصادیق جرم بود , مثل همون ها ! فقط چیزی که زیاد یادمه چشم ها شه که بی نهایت مهربون بود . علاوه بر اینها پدرش رو از دست داده بود و اولین کسی بود که توی زندگی باعث شد تصور کنم پدر نداشتن چه شکلیه … تصوری که اون روزها با بغض کودکانه نیمه تموم می موند و هیچ وقت طعم تلخش به آخر نمی رسید . اولین کسی بود که باعث شد من به مفهوم مادر شوهر فکر کنم !! بسکه مادرش همیشه مثل فرشته های قابل تصور برای بچه ها , با یه بقل گوجه سبز و پیراشکی و کلوچه و … , کنار در ِ کشویی فولکس ظاهر می شد و من فکر می کردم : » وای ! چه مادر شوهر بی نظیری ! » . اولین کسی بود که باعث شد من مفهوم هم محله رو درک کنم , چون خونه شون  دو تا کوچه با ما فاصله داشت ؛ و اولین کسی بود که باعث شد من مفهوم عشق و شجاعت رو لمس کنم .. چرا که

:

فولکس ما مثل وَن های امروزی پر از پنجره نبود . در ِ کشویی سفتش روزنه ای نداشت و فقط سمت چپ پشت راننده , بخش قابل توجهی شیشه داشت . کنار پنجره نشستن هم مرضی بود که من بعد ها فهمیدم در تمام دوران و اقوام بشر وجود داشته و خواهد داشت !  راننده ی پیر و دوستداشتنی ما برای اینکه جر و بحث همیشگی ما رو تموم کنه قانون گذاشت که یک روز در میون جای کنار پنجره عوض بشه تا همه به این افتخار نائل بشن و دیگه گیس و گیس کشی و لشکر کشی رخ نده ! اما خب در تمام جوامع انسان های دیکتاتور مآبی وجود دارن که همه چیز رو به هم می ریزن و یه روز این اتفاق افتاد ! نوبت من بود و دیکتاتور کوچولویی جای من رو گرفت و روی دختری که حق با اون بود دست بلند کرد و هلش داد و … چشمتون تا می تونه از این روزا ببینه که یه زورویی در صحنه باشه که این جریان رو تاب نیاره و بخاطر یه دختربچه ی بغض کرده چنان کتک کاری ای به پا کنه که گوشه ی ابروش بشکنه و …. !ا

و این چنین شد که دخترک  داستان ما تمام راه سر ِ خونی پسرک رو با دستمال فشار داد و گریه کرد و وقتی رسید خونه ؛ تمام شجاعتی که به چشم دیده بود رو ریخت توی صداش و همونطور که از جلوی مادر و خواهرش به سرعت رد می شد گفت : » مامان / من / می خوام / با / فؤاد / ازدواج / کنم «, و در اتاق رو روی دهان های  باز مونده  , محکم بست !ا

گذشت … فؤاد و مادرش از اون محل رفتن , دختر بچه ی داستان ما بزرگ شد و هر بار که از جلوی خونه ی فؤاد رد شد قلبش مثل یه قلب کوچولوی هفت ساله به تپش افتاد . گذشت … داستان عشق هفت سالگی دهان به دهان چرخید و خاطره شد . گذشت … مادر ِ دختر بچه ای که حالا دیگه بزرگ شده , گاهی به همون دیواری که اون روز با حیرت تکیه داده بود , تکیه می ده و به دختری که با سرعت و در سکوت هر روز از جلوش می گذره طعنه می زنه که : » این روزا منتظرم یکدفعه با شتاب اسم پسری رو ببری که احتمالا از دست گاردی ها نجاتت داده ! «ء

… و دختری که دیگه دخترک نیست این بار با دهان باز توی چارچوب در گیر می کنه

 

___________________________ 

فرصتی برای عاشقانگی / فرصتی برای ما شدن نبود / باز هم همان حکایت غریب /  باز هم کسی که مال من نبود /  یک نفر نشسته رو به روی من / او شبیه مرد های قصه هاست / فندکی و شعله ای و خنده ای / این تمام ماجرای بین ماست / پشت لحظه های ناگزیر صبح / خلوت مرا به هم نمی زند / زیر سایبان آسمان شب / در کنار من قدم نمی زند / ما فقط به هم سلام می کنیم / بی تفاوت و صبور و خسته ایم / شک نمی کنیم ما به سرنوشت / ما که روبه روی هم نشسته ایم / او چقدر سخت عاشقم نشد ! / من چقدر ساده زیر و رو شدم / با کسی که می شد عاشقش شوم / من چقدر دیر رو به رو شدم / از کنار هم عبور می کنیم / با خبر از این تلاطم مدام / او شبیه مرد های قصه هاست / من شبیه قصه های نا تمام

» نیلوفر لاری پور «

تقدیم به » او » که شبیه قصه هاست
به » تو » که اخم کردی و خسته شدی از این غم کده و گفتی : لعنتی یه کم شاد بنویس
و » تو » که نگفتی ولی دلت پر بود از اخم و خستگی و «لعنتی یه کم شاد بنویس» ها !ا
و » خودم » !ا

Advertisements

34 دیدگاه »

  1. 1. من عاشق تيتري هستم كه نوشتي كه توش يه دنيا حرفه و همين واسه كلي حرف بسته
    2. جمله اولتو كه خوندم هم شوك شدم هم كلي كيف كردم … جسارت اينيه كه اينجا از اين عاشقانه 7 سالگي بگي .. و اينكه يه بار ديدمت مي گم پشت اين كاري كه كردي كلي بك گراند روانشناسي هست كه باعث بشه بهت افتخار كنم .. كاش همه ما شبيه تو بوديم … تو هميشه شجاعي، حتي در اين زاويه از زندگي
    3. براي بار هزارم : تو يه نويسنده اي / يه نويسنده واقعي تو رو خدا اين نوشتن رو ادامه بده و حتي يكم متمركز تر … كلي از حس هاي و توصيف مرض هاي مشترك بشري خنديدم
    4. و آخر نوشتت … برات گفتم
    5. تقديم به تو و همه دختركان سرزمين من

    دیدگاه توسط saeedemokhtarzade — مه 19, 2010 @ 21:01

    • سعیده جان من رو با خاک یکسان کردی که قربون تو برم !ا
      :-I

      دیدگاه توسط Mahtab — مه 21, 2010 @ 10:49

  2. روزايي كه رفته چه روزاي قشنگي بود. حيف كه رفته!
    راستي من عاشق اون اول و شروع پستتم.
    مي‌دوني فواد يعني چي؟ يعني دل.

    دیدگاه توسط مهدي — مه 31, 2010 @ 10:18


RSS feed for comments on this post. TrackBack URI

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: