تب ِ ماه

مه 2, 2010

! آهای معلم بد

Filed under: تب ِ ماه — مهتاب @ 17:18

! هشت شده بود

! زبون نفهم نبود اما زبان انگلیسی رو نمی خواست بفهمه

از اون » طفل های گریز پا » بود که » زمزمه ی محبت »  برای دو ساعت نشوندنش سر ِ درس کافی نبود  !  ؛ » عشق » می خواست

من عاشق سادگی و بی ریایی ش شدم و اون جمعه ها هم پای مکتب من نشست

هشت اش , نوزده شد و خاطره ی تجدیدی هشتاد و هشت براش تا همیشه با هیجان و بهت باقی موند … همونطور که خاطرات هشتاد و هشت ِ من !ا

***

کاش می شد بخشی از خاطره م رو از ذهنت پاک کنم حمیدکم

اون روزی که کنار خیابون فراموش کردی دیگه یه پسر بچه ی سوم راهنمایی نیستی و بین نگاههای خیره ی مردم به شوق بغلم کردی , سرخی صورت من از شرم نگاه دیگران نبود .. از شرم تو بود !ا

تمام این مدت که خودت رو با قبولیت باور کردی و دیگه نیازی به تاتی تاتی من نداشتی ؛ کنج تمام کلاس بندی های ذهنم بودی

هیچ وقت یادم نرفت چه کردم با دل ِ مردونه ی کوچیکت

… یادم نرفت

***

اون روزها اوج ویرانی ما بود حمید … از جلسه ی اولی که پهن شدیم بین کتاب و کاغذ , اون حجم سیاه و قرمز ِ گوشه ی دیوار , تمام مدت مثل یه دام  برای نگاهم بود .. به قول تو رو اعصابم بود ! .. مشابهش رو وسط میدون بهارستان دست یه نامرد وحشی دیده بودم

حالمو دگرگون می کرد حمید ! نمی تونی بفهمی چقدر حالمو دگرگون می کرد ! نمی تونی بفهمی که الان اگر ببینمش تا سر حد مرگ حالمو دگرگون می کنه !ا

***

روز آخر دیگه طاقت نیاوردم .. کاش لال شده بودم !  .. گند زدم به آخرین خوش و بش های معلمی و شاگردی

ازش پرسیدم : حمید اون چیه گوشه ی دیوارتون  ؟ کسی توی خونه تون سوارکاره ؟

گفت : نه ! اون مال اسب نیست ! مال آدمه !ا

خودکار از دستم افتاد … علامت های بی تاب ِ سوال از چشم هام ریخت توی نگاهش

گفت : بابام تو نیروی انتظامیه

کاغذ از زیر دستم سر خورد … نفهمیدم چرا خفه نشدم و تمومش نکردم

با صدای گنگ و لرزش آشکار ازش پرسیدم : بابات .. با این .. مردم رو هم .. کتک .. زده … ؟

پسر بچه ی رو به روم یهو برق نگاهش خشکید

یهو موهای روی شقیقه ش خاکستری شد

یهو شیطنت صداش مُرد … یهو پیر شد

با لرزش آشکار تر از من آروم گفت :  نه ! … مردم نه ! بابام تو قسمت مبارزه با مواد مخدره , مردمو تو خیابون  .. نزده … !ا

سرم گیج رفت .. خدا بهم رحم کرد که جلسه ی آخر بود

نفهمیدم بهت چی گفتم حمید !؟ .. نفهمیدم چطور لبخند ماسیده و روح مچاله شده ت رو گذاشتم و از خونه تون رفتم .. !؟

 نفهمیدم هیچوقت بازم به  اون مکالمه ی احمقانه فکر کردی یا نه .. !؟ 

کاش یادت رفته باشه .. کاش منو ببخشی

کاش این بار گوشه ی خیابون که منو دیدی تف بندازی تو صورتم و به همه بگی این معلم بی شعور من بود !ا

بگی این همونی بود که نفهمید یه بچه گناهی نکرده اگر گیر افتاده باشه بین لجنزار آدم بزرگا

کاش اونقدر داغون نمی شدی اون روز .. کاش به کابوس هام اضافه نمی شدی

! آخ لعنت به تو که درست وسط هشتاد و هشت باید تجدید می شدی بچه

! لعنت به من

Advertisements

19 دیدگاه »

  1. به قول امین پور با کمی تحریف:
    اما
    با این همه
    تقصیر تو نبود

    اصلاً نه تو ، نه من!
    تقصیر هیچ کس نیست
    .
    .
    تقصیر اونایی که فکر کردن آدم ها هم مثل اسب ها باید رام بشن و از همون حجم سیاه و قرمز استفاده کردن

    دیدگاه توسط شاپرک — مه 2, 2010 @ 18:04

    • مرسی از دلداریت شاپرکم
      دلداری با طعم امین پور
      چسبید

      دیدگاه توسط Mahtab — مه 2, 2010 @ 18:40

  2. نفهمیدم اون حجم سیاه و قرمز چیه…ممنون میشم بگی…
    هرچند مهم هم نیست…مهم اینه که محشر بود…محشر بود…محشر

    اون قسمت گفتگوهاشون بینظیر بود…دقیقا انگار اونجا حضور دارم و میبینم که عشق جلوی عشق وایساده

    یاد اون مملی که نوشته بودم و چون تلخ بود هیچوقت تو وبلاگم نذاشتم افتادم…وقتی بچه ها تو مدرسه میزننش چون از بزرگتراشون شنیدن بابای مملی لباس شخصیه…وقتی تو خونه لب حوض نشسته و آبجی کبری خون روی زخماشو با دستمال خیس پاک میکنه…وقتی با گریه از آبجی کبری میپرسه «مگر همه باباها لباسشان شخصی نیست!؟»…بیچاره بچه ها…بیچاره مردم

    دیدگاه توسط حمید — مه 2, 2010 @ 18:31

    • ش.ل.ا.ق
      .
      .
      .
      وای حمید
      وای
      اون مملی رو …
      بذارش
      بذارش
      بذارش
      حمید

      دیدگاه توسط Mahtab — مه 2, 2010 @ 18:39

  3. هيچ وقت جرات نكرده به حميد بگه از اون شلاق واسه چي استفاده مي كنه
    مث يه بازجو كه هيچ وقت جرات نمي كنه به بچش بگه كه چي كارس
    كه بعدش پسرش… دخترش… خجالت بكشه… بشه سرخ از خجالت
    بشه سرخ ِ سرخ … به سرخي خون ِ ندا
    به سرخي ِ باقي مونده از شلاق، رو تن ِ مرضيه
    به سرخي ِ خشمي فروخورده از خجالتي بي پايان
    به بي پاياني شرم ِ شغل پدر
    به بي پدري هر چي نامرده كه پدرارو مجبور مي كنه به بي پدري
    به نامردي نوني كه واسه غمش مردا رو مجبور مي كنه به نامردي
    به بزرگي غم ِ سترگي كه شونه هاي حميد از كشيدنش ناتوانه
    به ناتواني آدمايي كه از وحشت گلوله و بي دفاعي هيچ پناهي ندارن
    به بي پناهي ما
    من
    تو
    مرضيه
    حميد
    خدا

    دیدگاه توسط سعيد — مه 2, 2010 @ 19:08

    • این روزا من هزار بار می میرم بین واژه هات سعید
      چه می کنی با خودت و ما ؟

      ……….

      دیدگاه توسط Mahtab — مه 2, 2010 @ 19:24

  4. سلام. حس دیدن اون لحظه خیلی بده

    دیدگاه توسط کلاسور — مه 3, 2010 @ 17:41

  5. چه نقاشی مسخره ای کشیدی . . . این دنیا شاید به اندازه نقاشی تو زیبا باشه !!! ولی به اون اندازه که تو کشیدی واقعی به نظر نمیاد این منصفانه نیست !. . اینم شد نقاشی ؟ ؟ پسرک سرش رو زیر انداخت و گفت : ببخشید آقا اما …. این فقط .. این فقط دنیای منه

    دیدگاه توسط مهدی — مه 5, 2010 @ 13:14

  6. کاش حرف تلخت رو هیچ وقت فراموش نکنه اگه همه ی بچه ها معلمی مثل تو داشتن الان هیچ کس با باتوم تو کوچه ها قدم نمیزد،هیچ کس کسی رو شکنجه نمیکرد،هیچ کس از کتک زدن دیگران لذت نمیبرد. اون وقت دیگه امثال محسن روح الامینی هم…اخ چه قدر خوب بود

    دیدگاه توسط سایبان — مه 6, 2010 @ 06:13

    • هرچند از این زاویه به نگاهم نیامده بود و نمیاد ولی طعم خاصی داشت زاویه متفاوت نگاهت
      چقدر تجربه ی خوبیه که دردت رو از چند زاویه ببینی
      ….

      دیدگاه توسط Mahtab — مه 7, 2010 @ 10:20

  7. و شاید حمید بیشتر از چند نگاه و گمان درد مردم بفهمه معنی حضور اون سایه‌ی سنگین و سیاه روی دیوار اتاقش چه مزه‌ای داره و حتماً معصومانه خیال می‌کرده الان معلمش می‌پرسه؛
    بابات .. با این .. تو رو هم .. کتک .. زده … ؟ .

    دیدگاه توسط goalpesar — مه 6, 2010 @ 19:17

    • آخ
      ….
      اگر پشت بند نگاه حیرونم نگفته بود باباش چه کاره ست حتما برای ابعاد شکننده و معصوم جسمش از هوش می رفتم
      هرچند الان هم باید برای ابعاد شکننده و معصوم روحش از هوش برم
      برای » فهم معنی حضور اون سایه ی سنگین و سیاه روی دیوار اتاقش «ء

      دیدگاه توسط Mahtab — مه 7, 2010 @ 10:15

  8. سلام مهتاب عزيزم .
    ميدوني گاهي با همه احساسي كه دارم ، زبونم بند ميشه از گفتن .نميدونم چي ميشه گفت ؟ وقتي به اين قشنگي از قدرت عشق گفتي چه در ساختن و چه در ويران كردن ! اما واسه تو عزيز دلم همش ساختن بوده كه عشق جز محبت چيزي رو نمي بينه !
    دنياي بزرگ شدن دنياي بدي ست مهتاب ! دنياي بزرگ ها ! بزرگ هاي كوچك و نه كوچك هاي بزرگ !

    دیدگاه توسط سهبا — مه 8, 2010 @ 05:01

  9. اين روايت همون روايتيه كه اوجش تابستون و پاييز پارسال بود و براي همه ما .. جايي كه انگار آدما روبروي هم ،‌روبروي كسايي كه تا چند وقت پيشش گل مي گفتن و بهم هم لبخند مي زدن صف كشيدن …. جايي كه تو حميد بودن حميد 13 ساله رو نمي بيني و … (هر چند توصيفات مثل هميشه آدمو مي شوند بغل دست خودت و نفس حبس مي شد) اما اين حس حس جديد نبود، تجربه كرديم … البته خيلي هامون برخلاف تو بي تفاوت از كنارش گذشتيم … مثل من كه برخلاف سعيده بودنم ديگه احوال خيلي ها رو نمي پرسم .. و هرچه سعي مي كنم كه خيلي انساني نگاه قضيه كنم نمي تونم … روح بزرگي مي خواد كه از وراي همه اين اختلافا و تفاوت ها بگذريم … نمي دونم اين فاصله ي عمدي اي كه گذاشتن بين مردم تا كي پر نمي شه! همون روزايي كه يه جمعيت رو كشيدن تو خيابون كه عليه بقيه مردم فحش بدن حساب اين روزا دستمون اومد كه بايد تا مدت ها چشم از همسايه و عمه و همكلاسي بگيريم كه لبريز نفرت نشن … مهتاب كي اين صبح اميد مياد؟

    دیدگاه توسط saeedemokhtarzade — مه 9, 2010 @ 20:36

  10. اینو بخوون
    http://robansabz9.persianblog.ir/post/30/

    دیدگاه توسط شاپرک — مه 14, 2010 @ 17:41

    • خیلی عالی بود بنفشه
      مرسی از پیشنهاد های همیشه دلچسبت
      ..

      دیدگاه توسط Mahtab — مه 19, 2010 @ 16:48

  11. اگه منم الان یه خودکار دستم بود
    از بین انگشتام سر میخورد
    اما این بار
    من سقوط می کردم
    تا ته یه چاه سیاه و عمیق!
    تنها

    من اونجا له میشدم!
    لــــــــــــــــه

    دیدگاه توسط pirate37 — مه 17, 2010 @ 17:38

    • له شدم
      له
      از همین له های کشیده که کشیدی و من بلد نیستم

      دیدگاه توسط Mahtab — مه 19, 2010 @ 16:49

  12. آخ چه دردناك بود اين پستت، ولي به قول خودت تقصير خودش نبوده. من تو اوج اون روزا همش فكر مي‌كردم بعضيا امشب چجوري سرشون رو بالش مي‌ذارن؟ چطوري بچه‌هاشون رو تو بغل مي‌گيرن؟

    دیدگاه توسط مهدي — مه 31, 2010 @ 10:12


RSS feed for comments on this post. TrackBack URI

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: