تب ِ ماه

آوریل 30, 2010

شکنجه

Filed under: تب ِ ماه — مهتاب @ 18:41

: گاه اینطور اتفاق می افتد

دستی از پشت , انحنای ستون فقراتت را می شکافد و از میان دنده های کج و معوج پیش می رود

 آنقدر که می رسد به آن حجم تپنده ی ماهیچه ای که قلب می نامندش

بعد بی مقدمه آنر توی مشت می گیرد و به عقب می کشد

می کشد .. می کشد .. می کشد

و مثل کمانی بی تیر رهایش می کند

تا میان حصار استخوانی پیرامونش به طرز رقت باری تپش های نا موزونی را تجربه کند

تجربه ای به مراتب دردناک تر از فروریختن های ناگهانی از میان سینه تا اعماق دل

آن تکان و ریزش هم سو با جاذبه در نهایت تو را تبدیل می کند به یک جریان رفت و برگشت که میان سقوط و عروج مبهوت مانده

: اما این تکانه ی بی رحم به آن می ماند که دست های پر قدرتی , شانه هایت را بگیرند و اساس هستی ات را به لرزش درآورند که

! به هوش بیا 

… درد عین ِ زندگی ست

_________________

پ.ن

اینجا  ؛ هر روز میان تقدیر لرزان دستهامان , شمع کوچکی خواهیم افروخت , تا به قول ماندلا : » جهان بداند که شمع آزادی را خاموش نتوان کرد . » ء

و اینجا , سعید عزیز به معرفت رو تن ِ واژه ها نقش خون ِ دلمون رو حک کرده

***

زلزله نوشت

… به گمانم از این بهتر نمی شد حرفی و حدیثی

***

! نمی دونم چی نوشت 

پیشنهاد می کنم بخونیدش و شگفت زده شید

Advertisements

12 دیدگاه »

  1. گاهی این درد است که اساس هستی ات را به لرزه در می آورد ! گاهی درد تمام هستی ات می شود و هستی تمام درد ! کاش دردهایمان ارزش هستی مان را بداند !
    کاش هستی مان به رنجهایمان بیرزد !
    کاش ….!
    ممنون مهتاب من !

    دیدگاه توسط سهبا — آوریل 30, 2010 @ 19:14

  2. خوندم
    اون وب های دیگه رو هم خوندم…خوندن ایناهم خیلی تلخه چه برسه به تجربه کردنشون…
    توی خیابون کتک خوردن کجا اونجا بینشون و با شقاوت بیشتر کتک خوردن کجا…
    جریان مرضیه خدابخش رو نمی دونم…میشه بگی؟
    فردا شلوغه نه؟
    چطور میشه نظر خصوصی داد؟

    دیدگاه توسط حامد — آوریل 30, 2010 @ 19:44

  3. تقدیرِ من است این همه، یا سرنوشتِ توست
    یا لعنتی‌ست جاودانه؟
    که این فروکشِ درد
    خود انگیزه‌ی دردی دیگر بود

    دیدگاه توسط شاپرک — آوریل 30, 2010 @ 19:54

  4. خانوم چرا نظر من اونجا پاک شده پس؟!
    گفته بودم من نقد1 رو براش گیرآوردم!
    و اینکه
    درد بگیری با اون نوشتنت که درد میندازی به جون آدم!

    دیدگاه توسط Eli — مه 1, 2010 @ 08:21

    • من پاک کردم !
      قرار شد اونجا از جزوه و امتحان چیزی ننویسید چون !
      می ترسم لج کنن اگر مرخصی هم بهش خورد امتحان نگیرن ازش !
      تلفن رو برای چی ساختن پس ؟؟
      بعدم من نقد 1 دارم .. مرضیه نقد 2 داشت
      واسه پروژه ی انفرادیش هم بهت نیاز دارم
      محض رضای خدا اون گوشیت رو بردار !!!
      و اینکه بطور مضاعف درد می گیرم ! چشم !
      و دیگه اینکه چه عجب زبونت اینجا باز شد گل دختر

      دیدگاه توسط Mahtab — مه 1, 2010 @ 14:39

  5. درد عین زندگیست
    مثل خشم…مثل رفاقت…مثل عشق…و هرچیز دیگه ای که تعصب بیاره

    دیدگاه توسط حمید — مه 1, 2010 @ 09:28

  6. لطفت مستدام باد بانوي مهتابي
    درد عين زندگي ست
    كه نمي توان از آن گريخت
    يعني توي شادترين لحظه هاي زندگيت هم وقتي داري خنده سر ميدي
    يه دفه يه حسي بهت ميگه اين شادي الكي ِ يا پايدار نيست. يا خودت
    مي فهمي كه خيلي مصنوعيه. مصنوعي هست و نيست
    اين درد لعنتي كه مث خوره توي ذهنت وول ميخوره
    تا شادي هاي زندگيت رو هم حروم كنه
    اين درد لعنتي….ء

    دیدگاه توسط سعيد — مه 1, 2010 @ 10:15

  7. تو این روزهای بی اعتمادی و خفقان،داشتن یه دوست که بشه باهاش از دردهای سبز سخن گفت غنیمت بزرگیست،خوشحالم که ÷یدا کردمت و غمگینم که امروز شنبه است!!!چه فرقی میکند مرضیه را بشناسم یا نه ، جای 50 ضربه شلاق روی روحم تیر میکشد.

    دیدگاه توسط سایبان — مه 1, 2010 @ 18:05

  8. قلب هاي ما ز درد
    روز وشب … تير مي كشد
    چشم هاي ما ز درد
    گريه كرد
    ذهن ما
    درد را به روز مي كند
    درد ِ ما
    قلبهاي ما را
    ذله كرد
    زير تيغ ِ دشمنان
    ذهن ما درد را
    تير مي كشد
    درد ِ ما
    قلب را پاره كرد
    ياد ِ يار
    ياد ِ يار ِ مهربان در اين ديار
    زير چكمه ستم
    زير ضربه هاي تركه اي كه مي خورد
    بر تنش
    پياپي و محكم
    ذهن را
    قلب را
    روح را
    درد را
    درد را
    درد را…ء

    دیدگاه توسط سعيد — مه 2, 2010 @ 17:30

    • ….
      …………………………………………

      دیدگاه توسط Mahtab — مه 2, 2010 @ 18:18

  9. از اونجا که من مادرزادی تجسمم به طرز افراطی قویه هز وقت می آم اینجا تک تک کلمه هات تو ذهنم تصویر میشه
    فیلم
    با صدا
    جلوه های ویژه
    کیفیت فول اچ دی
    بخاطر کلمه هاته
    و توصیف هات
    دوسشون دارم
    زیاد
    خصوصا این قسمت رو

    می کشد .. می کشد .. می کشد
    و مثل کمانی بی تیر رهایش می کند

    گاهی دلم می خواد همین حجم سرخ تپنده رو بکشم از سینه م بیرون
    پرتابش کنم
    با تموم قدرتم
    بره یه جای دور
    دور از من
    که تکون هاشو نفهمم

    دیدگاه توسط باران بهار — مه 6, 2010 @ 21:27

    • وای مهسا مرسی
      دلم می خواست یکی همینجوری صوتی_تصویر و با جلوه های ویژه ببیندش
      .
      .
      .
      منم دلم می خواد پرتش کنم بره گم شه
      لعنتی !ا

      دیدگاه توسط Mahtab — مه 7, 2010 @ 19:40


RSS feed for comments on this post. TrackBack URI

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: