تب ِ ماه

آوریل 25, 2010

ملاقاتی

Filed under: تب ِ ماه — مهتاب @ 09:30

کاش مرا یارای باز ایستاندن زمان بود

و تو

هنوز روبروی چشم های مه گرفته ام ؛

آب انارت را نیمه کاره پس می زدی

و انگشت های بی قرار و رهایت را 

 دم به دم  میان پیچ و تاب موهای شقیقه ات فرو می بردی

و تلخ می خندیدی

و بریده بریده حرف می زدی

و حرف می زدی

 و حرف می زدی

واژه هایت را پنجاه بار توی سینه درد خواهم کشید

 … همانطور که تو پنجاه ضربه را کنج آن نفرتکده

درد خواهی کشید ؟؟؟

… درد خواهیم کشید

_________________________

عکس . ن

برای دوستان همدردم
مهربانان آزاده , امیدم آرامش تمامی شماست
مهرتان را سپاس , خنده هاتان پایدار , غمتان کوتاه
یاد توجه و محبتتان سختی بندها را از ذهن و روانم می زداید . محرم و مرهم قلب آزرده ام هستید
سلامت , پر آرامش , آزاد و شاد باشید
همیشه و همیشه
مرضیه ( سمیرا ) خدابخش
2/2/89
شنبه می رم اوین دوباره

***

هیچ . ن

***

عشق . ن

……

Advertisements

17 دیدگاه »

  1. سلام مهتاب عزيز . منتظر روزي هستم كه دايره المعارف زندگيمون از هر چه كلمه تلخ و سياه خالي بشه ! روزي كه هيچ كلمه زيبايي برامون غريب نباشه ! منتظر روزي كه اين بغض هاي فروخورده ، باراني شده باشند به شادي ،شادي آزادي و آزادگي ، نمي دونم براي رسيدن به اون روز چه كاري ازم برمياد ، اما ميدونم كه هميشه اون روز رو منتظرم و اميدوار !

    دیدگاه توسط سهبا — آوریل 25, 2010 @ 10:06

  2. 😦

    دیدگاه توسط دخترآبان — آوریل 25, 2010 @ 11:24

  3. خیلی ساله اوین به جای زندان که جای آدم بداس شده قفس قناری…
    به امید آزادی تمامی زندانیان سیاسی…نه اشتباه گفتم…به امید آزادی تمامی زندانیان کینه های سیاسی…

    دیدگاه توسط حمید — آوریل 25, 2010 @ 12:02

  4. سلام رفيق
    خوبي؟
    خبري ازت نيست..البته خبري از هيچكي نيست اين روزها
    خبرم خبرهاي سابق
    امروز ها تا يه نفر ميگه فهميدي چي شده دلت هري ميريزه پايين
    خبر خوش كجاست؟
    دلمون تنگ شده ها
    بازم گلي به گوشه برو بچ پرورشگاه كه بهانه شدن واسه ديدار
    كه همونا آزادن به خدا..كه آزادي آرزو شده واسه ما كه آزاد آفريده شديم

    دیدگاه توسط منوخودم — آوریل 25, 2010 @ 15:20

  5. قفس قناری … راس میگه حمید … من لال

    دیدگاه توسط کرگدن — آوریل 25, 2010 @ 16:58

  6. جمله آخر متنی که تو عکسه…و اون کلمه دوباره در پایان…..چقدر حرف داره

    دیدگاه توسط شاپرک — آوریل 25, 2010 @ 20:34

  7. پي نوشت كه ندارد درد … تكرار درد است … «درد خواهيم كشيد» «سلامت .. شاد .. و پر آرامش ..» ا

    دیدگاه توسط saeedemokhtarzade — آوریل 26, 2010 @ 00:51

  8. دیروز خیلی با هم به مرضیه فکر کردیم
    دیروز خیلی با هم با مرضیه درد کشیدیم
    دیروز خیلی با هم بی پناه بودیم
    دیروز خیلی استبداد را لعنت گفتیم
    دیروز خیلی با هم شلاق خوردیم
    این دیروز لعنتی
    این دیروزهای لعنتی
    این امروزهای لعنتی
    این روزهای درد که پایانی برایشان تصور نتوان کرد

    دیدگاه توسط سعید — آوریل 26, 2010 @ 12:09

  9. عکس نوشت رو که می خونم یه بار عمیق می آد رو دلم
    از جنس شرم
    کمی از رنگ غرور
    با تاش هایی از نفرت

    شنبه می رم اوین دوباره

    شنبه

    و انگشت های بی قرار و رهایت را
    دم به دم میان پیچ و تاب موهای شقیقه ات فرو می بردی
    و تلخ می خندیدی

    با کلمه هات جادو می کنی دختر

    دیدگاه توسط باران بهار — آوریل 26, 2010 @ 19:22

  10. دوباره این نامه رو دیدم و دوباره غمم گرفت…بیخبرمون نذار

    امروز ها تا يه نفر ميگه فهميدي چي شده دلت هري ميريزه پايين
    کامنت «منو خودم» چقدر به دلم نشست…کی میاد اون روزی که از خبر تازه نترسیم…که همه خبرا آزادی باشه و خبر دست اول این باشه که اوین موزه شد…که شلاق موزه شد…مثل صاحبش که موزه شد

    دیدگاه توسط حمید — آوریل 26, 2010 @ 21:38

  11. انگار یه سنگ گذاشتن روی سینه م، یه سنگ محکم و بزرگ و سنگین!
    نمیشه نفس کشید
    نمیشه

    دیدگاه توسط pirate37 — آوریل 28, 2010 @ 07:02

  12. بزن باران که دین را دام کردند…چی باید بگم؟اخ…دارد تمام هستی من تیر میکشد

    دیدگاه توسط سایبان — آوریل 28, 2010 @ 18:58

  13. …گیسوان او پریشانتر از اندیشه ی من

    دیدگاه توسط الهه ناز — آوریل 28, 2010 @ 22:01

  14. و این است تصویر نقاشی شده ما بین خطهای عمودی سیاه رنگ تقدیر » و اصرار ما برای زیستن و نا امید نشدن حتی برای دیگران ..کاش زندان بان و زندانی میتوانستند زندگی را قسمت کنند کاش میتوانستند آواز را .. رنگ را .. و مرگ را قسمت کنند .. حتی فولاد سرد و سیاه هم میداند خورشید از مشرق طلوع خواهد کرد و قانون زیستن این بوده است

    دیدگاه توسط مهدی — آوریل 29, 2010 @ 13:35

  15. سلام
    «پرنده کوچولو؛ نه پرنده بود! نه کوچولو!»
    منتشر شد…
    انتشارات «سخن گستر»
    (بخش «این روشنای نزدیک»)
    با این کتاب و چندین کتاب از مجموعه های غزل پست مدرن
    در نمایشگاه کتاب امسال
    منتظر شماست…

    به روزم
    با چند عکس و یک عالمه تکه شعر
    با خبرهایی خوب از نمایشگاه کتاب و معرفی دهها کتاب
    با چند حکایت و ماجرای بامزه
    و…
    به روزم و مثل همیشه منتظر شما

    به امید دیدار

    دیدگاه توسط سید مهدی موسوی — آوریل 30, 2010 @ 10:28

  16. تاریخ نوشته های اینجا که خارجیکیه و بنده نمیتونم حساب کنم دقیقا چند روزه ننوشتی ولی میدونم که احتمالا زمان استاندارد برای آپدیت رو رد کردی!…خلاصه که مخلصیم!…خوبی؟

    دیدگاه توسط حمید — آوریل 30, 2010 @ 11:03

  17. اون پستی که فرمودید رو الان خوندم
    بغض کردم شدید
    قلمتون دیوانه کننده س بی تعارف
    ولی من خیلی قدرت قلم ها برام مهم نیس راستش
    من قدرت قلب آدما بیشتر دیوونه م می کنه
    خلاصه که حالم تو این جمعه شبی
    هم خوب شد هم بد !
    لذا مرسی زیاد

    دیدگاه توسط کرگدن — آوریل 30, 2010 @ 18:25


RSS feed for comments on this post. TrackBack URI

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: