تب ِ ماه

مارس 29, 2010

بی وزنی

Filed under: تب ِ ماه — مهتاب @ 21:04

بانوی خورشید .. بانوی ماه .. بانوی آینه .. نه ! ..  بانوی باران ! ا

 بسکه بارانی شد چشم هامان و نگاه دزدیدیم از لبخند چروک خورده ی گوشه ی لب هایش . از لای در که سرک بکشی , اول عطر گلهای سفید پیچ خورده بین موهای سیاه عکس جوانی هایش می پیچید توی بی قراری های نفس هات ,  بعد سفیدی یک دست ِ موهای کم رمق اش می نشیند کنج نگاهت . چه خوب که پشتش به در است و می شود یک دل ِ سیر بدون شرم نگاهش کرد . چه خوب که تمام افتخاراتش توی قاب های خاک گرفته ی آویخته به دیوار نمی گنجد و بیشتر داغ نمی زند روی چنگ چنگ ِ سینه ات . پاریس زیر قدم هایش بالیده است از بس که در سال های نا برابری , فیزیک را میان ظرافت انگشتان زنانه اش به اثبات کشانده
هنوز بغض دارد برای وطن  .. هنوز درد دارد برای وطن  .. هنوز حسرت آزادی و آبادانی دارد برای وطن
فکر می کردیم چه خوب که نبود میان پر پر زدن ِ خاکی که مثل مادری نگرانی هایش برایش تمامی ندارد  , اما صدایش می گفت که بود .. صدایش می گوید که هست .. صدایش هنوز هم می گوید که : » آنها » از آگاهی می ترسند , » قدرت » از آگاهی می ترسد و » حکومت » برای امتداد » قدرت » از آگاهی می ترسد .. صدایش هنوز هم می گوید که » آنها » از آگاهی مردمان می ترسند

***

کنج یک اتاق خالی هم که باشی , بالاخره عکس لطیف زنانه ای را از میان تبلیغات این دنیای کاغذی پیدا می کنی و اگر عاشق بوده باشی حتما روی عکس نام آنکه » نیست » و تا ابد » هست » را حک می کنی و به همه نشانش می دهی و دم به دم با قدم های موزون ِ یادش , لرزان سماع می کنی

«

can you speak english ?
you are my sister !

«

_ زری کنج اتاق خالی , جای تمام بی دختری هایش , خواهرش شد !ا _
 

***

سفیدی ِ پر از خالی میز تمام سهم نگاه اوست انگار .. :  » می شه یه کم بلند تر حرف بزنی ؟ .. من چرا اینجوری شدم ؟ .. چرا هیچی یادم نمیاد ؟ .. الان چه عیدیه ؟ .. حالا چطوری برم خونه ؟ .. هنوز خونه تکونی نکردم !  .. میای منو ببری خونه ؟  .. ساعت 4 بیا ! .. میای ؟ ها ؟ میای ؟؟؟ «ء
 …
…….

***

.. لب هایش خاموش بود ! شاید صدایش توی تاریخ جا مانده باشد  !  زبانش ساده بود
اشاره کرد به شانه های فرتوت و افتاده اش ! اشاره کرد که سه ! اشاره کرد به سرش !ا 
دانستیم که روزی روی شانه های استوار مردانه اش سه ستاره می درخشیده و به احترامش خبر دار .. به احترامش سلام نظامی .. به احترامش برپا !ا
تفنگ خیالی اش را میان دست هایش گرفت .. نشانه رفت به هیچ ! .. اشاره کرد به حجم مبهم و خونین هیچ .. اشاره کرد که نترس ! .. اشاره کرد که مردم ؟؟ هرگز !ا
نگاه کردیم به هم  و صدامان را پای تخت سرد فلزی اش جا گذاشتیم .. که نبودی ببینی .. نبودی سردار !ا

***

: بگو دستامو باز کنن
_ چشم می گم
: بگو دستامو باز کنن 
_ چشم پدر جان الان میان
: بگو دستامو باز کنن
_ بخاطر اینه که سرُم به دستته .. بخاطر اینه که می کنیش ..
: بگو دستامو باز کنن
_ آخه نمی شه .. آخه چه خاکی به سرم بریزم ! .. آخه الان چه وقت سرم زدن بود ؟؟
: بگو دستامو باز کنن
بگو دستامو باز کنن
بگو دستامو باز کنن

***

فرشته ی معصوم ِ خسته
خودش که نمی دانست .. لاک ِ سرخابی ناخن ها و پیراهن گلدار سفیدش برای همه چیز کافی بود
خودش که نمی دانست .. موهای کم پشت و صورت شکسته اش هنوز زیبا بود
خودش که نمی دانست .. نگاه هامان پر از التماس بود که » بخاطر نفس هایت .. ترا به خدا بخاطر نفس های بریده بریده ات » ء

..  نمی دانست

 
»
اسم من ؟  خواهرم , محبوبه بود , یه روز مهندس آمد , پدرم که مرد هواپیما بلند شد , امریکا , عراق , موشک افتاد , خوردم زمین , خون ِ روی پیشانی مادرم که رفت , کیارش , کیارش شوهرم بود , پسرم بود , برادرم , پدرم , مادرم , مهندس گفت شب ِ ختم , زمین متری چند ؟ , تور گذاشت روی سرم , تیله ها قِل خوردند روی زمین ,  از کربلا آمد ,  ببین ! صلوات میفرستند ,  فکر کنم رنگ ماشینش سیاه بود , مادرم جیغ کشید , خواب دیدم که آمده …… ء  

«

***

! هیچ کس آنجا دعا نکرد که الهی پیر شی دخترم .. پسرم
دعا نکرده پیر شدی ؟
پیر شدی ؟
پیر شدیم
بیا بخندیم
بیا صندلی بازی
.
.
.

***

از شوق و درد برای لحظه ای یادت می رود سلام کنی . و یک قطار حجم ِ کوچک موج می زند از میان در و تکانت می دهد از فرط ادب !ا 
غریب نیست اگر زانو بزنی در مقابل ِ افسون چشم های  » عسل »  که مثل آهویی می خرامد جای رسم رایج کودکی !ا
 لحن کودکانه اش تاکید دارد به زنانگی  : » آیلارم ! دخترم ! »  ؛ » سهیل »  یک چشمش را بسته , به غصه دست می گیرد روی چسب . عکس روی لباسش را نشانش می دهیم که ببین ! خرس پاندای روی لباست هم یک چشمش را بسته !  .. سهیل می خندد , آیلار دست می زند , » نگین»  هی مچاله می شود از شرم  روی صندلی , » فاطمه » می خزد بین دست هایت و بازو های کوچکش را حلقه می کند دور گردنت , باید صبور باشی !  , فاطمه به دو دقیقه نرسیده بین سوت و کف و هیاهو سرش را خم می کند تا ببوسی اش و توی گوشت اسمت را نجوا می کند .. به پیشوند ِ مامان .. ! , باید صبور باشی !  ,  باید تلو تلو نخوری !  , باید دست بگیری به صندلی که پهن نشوی روی زمین , باید بچسبانی اش به سینه ات تا قلبت خودش را به در و دیوار ِپهلوی کوچک او بکوبد ..ء
باید جیغ بکشی و دست بزنی تا بخندد , تا بدود
اسپایدر من می دود
اسپایدر من ِ کوچک می دود 
اسپایدر من ِ کوچک می دود تا انتهای رویای جمع شدن صندلی ها
صندلی ها جمع می شود تا ابتدای ویرانی تو
و تو  , جا می ماند دلت کنج در پشتی

_________________

پ.ن

با احترام به مرد بزرگی که دست هایش برای دستهای خسته ی دیروز و دستهای کوچک امروز بی دریغ بود

و قلب مهربان زنانه ای که کنج کوله بارش دنیایی از شور و عشق می تپید

Advertisements

52 دیدگاه »

  1. بسیار زیبا…
    بی نظیر
    با احساس
    و ….
    بغض
    بازم باید بخونمش ولی الان نمیشه خانوم.
    اون پرند شیطون هم که نیست
    حالا بعداً حرف می زنیم
    شرایط نوشتن موجود نیست
    فقط عرض ارادت و دلتنگی

    دیدگاه توسط سعید — آوریل 3, 2010 @ 04:25

  2. قبل از اینکه برم بگم: بعضی جاهاش خیلی خیلی عالی بود . حالا دفه دیگه که اومدم میگم کجاها. خیلی زنی

    دیدگاه توسط سعید — آوریل 3, 2010 @ 04:26

  3. مرد سه ستاره رو من نفهمیدم کیه و قصش چیه مهتاب

    دیدگاه توسط مصطفی موسوی — آوریل 3, 2010 @ 16:01

    • مصطفی جان یه مرد فوق العاده ای بود با لب های خاموش
      که یه سلام کافی بود تا به هیجان بیاردش و کلی حرف بزنه با ایما و اشاره…
      با لبخند .. با ذوق .. با افتخار

      یه سلام کافی بود تا با زحمت به ما بفهمونه که زمان شاه نظامی بوده و بهمون اطمینان بده که هرگز به مردم شلیک نکرده
      هرگز

      دیدگاه توسط Mahtab — آوریل 3, 2010 @ 20:03

  4. یه سلام نصفه شبانگاهی خدمت بانو مهتاب!…آپدیت نمیکنی؟…تازه آپدیت کردی که کردی مشکل خودته!…منتظریما

    دیدگاه توسط حمید — آوریل 3, 2010 @ 20:59

  5. می دونی مهتاب
    همیشه توصیف هات سرشارم می کنه
    اگه خالیه خالی هم باشم پرم می کنه از احساس
    نفسم رو بند می آره گاهی

    ز لای در که سرک بکشی , اول عطر گلهای سفید پیچ خورده بین موهای سیاه عکس جوانی هایش می پیچید توی بی قراری های نفس هات , بعد سفیدی یک دست ِ موهای کم رمق اش می نشیند کنج نگاهت

    مثلا این تیکه رو خیلی دوست دارم
    و خیلی جاهای دیگه
    :-*

    دیدگاه توسط باران بهار — آوریل 4, 2010 @ 17:17

  6. بسکه بارانی شد چشم هامان و نگاه دزدیدیم از لبخند چروک خورده ی گوشه ی لب هایش . از لای در که سرک بکشی , اول عطر گلهای سفید پیچ خورده بین موهای سیاه عکس جوانی هایش می پیچید توی بی قراری های نفس هات , بعد سفیدی یک دست ِ موهای کم رمق اش می نشیند کنج نگاهت .

    دیدگاه توسط سعید — آوریل 6, 2010 @ 07:04

  7. پاریس زیر قدم هایش بالیده است از بس که در سال های نا برابری , فیزیک را میان ظرافت انگشتان زنانه اش به اثبات کشانده

    دیدگاه توسط سعید — آوریل 6, 2010 @ 07:05

  8. فکر می کردیم چه خوب که نبود میان پر پر زدن ِ خاکی که مثل مادری نگرانی هایش برایش تمامی ندارد , اما صدایش می گفت که بود .. صدایش می گوید که هست .. صدایش هنوز هم می گوید که : ” آنها ” از آگاهی می ترسند , ” قدرت ” از آگاهی می ترسد و ” حکومت ” برای امتداد ” قدرت ” از آگاهی می ترسد .. صدایش هنوز هم می گوید که ” آنها ” از آگاهی مردمان می ترسند

    دیدگاه توسط سعید — آوریل 6, 2010 @ 07:05

  9. لب هایش خاموش بود ! شاید صدایش توی تاریخ جا مانده باشد !

    دیدگاه توسط سعید — آوریل 6, 2010 @ 07:07

  10. مهتاب جان! من اینو از همه بیشتر دوست دارم. به خصوص «و به احترامش…»ء
    دانستیم که روزی روی شانه های استوار مردانه اش سه ستاره می درخشیده و به احترامش خبر
    دار .. به احترامش سلام نظامی .. به احترامش برپا !ا

    دیدگاه توسط سعید — آوریل 6, 2010 @ 07:08

  11. تفنگ خیالی اش را میان دست هایش گرفت .. نشانه رفت به هیچ ! .. اشاره کرد به حجم مبهم و خونین هیچ .. اشاره کرد که نترس ! .. اشاره کرد که مردم ؟؟ هرگز !ا
    نگاه کردیم به هم و صدامان را پای تخت سرد فلزی اش جا گذاشتیم .. که نبودی ببینی .. نبودی سردار !

    دیدگاه توسط سعید — آوریل 6, 2010 @ 07:09

  12. هیچ کس آنجا دعا نکرد که الهی پیر شی دخترم .. پسرم
    دعا نکرده پیر شدی ؟
    پیر شدی ؟
    پیر شدیم
    بیا بخندیم
    بیا صندلی بازی

    راستی ! میای صندلی بازی؟

    دیدگاه توسط سعید — آوریل 6, 2010 @ 07:10

  13. اسپایدر من ِ کوچک می دود تا انتهای رویای جمع شدن صندلی ها
    صندلی ها جمع می شود تا ابتدای ویرانی تو
    و تو , جا می ماند دلت کنج در پشتی

    جادوی کلمات
    همین

    دیدگاه توسط سعید — آوریل 6, 2010 @ 07:12

  14. http://introutsugar.wordpress.com/2010/04/01/%d8%a7%db%8c%d9%86-%d9%90-%d9%84%d8%b9%d9%86%d8%aa%db%8c-%d9%88-%da%a9%d9%88%d8%af%da%a9%db%8c-%d9%90-%d9%86%d8%a7-%d8%aa%d9%85%d8%a7%d9%85/
    اینم تازه دیدم. خیلی قشنگه. بخون واسه ما هم تعریف کن.
    اگه دستم به پرند برسه…
    آخ اگه دستم به پرند برسه
    آخ اگه دستم به پرند برسه
    آخ اگه دستم به پرند برسه
    می کششششششششششششششششششششمششششششششششششششششششش

    دیدگاه توسط سعید — آوریل 6, 2010 @ 07:14

    • سعید بی نظیر بود
      مرسی
      مرسیییییییی

      دیدگاه توسط مهتاب — آوریل 6, 2010 @ 11:01

      • هرچی هم کش بدی کلمات رو تو اصلا قیافه ی دلت به قاتل های بالفطره شبیه نیست
        حالا هی کش بده !ا

        دیدگاه توسط مهتاب — آوریل 6, 2010 @ 11:03


RSS feed for comments on this post. TrackBack URI

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: