تب ِ ماه

مارس 4, 2010

جدی

Filed under: تب ِ ماه — مهتاب @ 19:42

لیست آدرس ها را داد دستش

: مرد آرامی به نظر می آمد اما با لحن دلهره آوری گفت

مسیرت را انتخاب کن !ا –

نگاهش سریع و بی قاعده چرخید , آدرس ها بد خط و با عجله نوشته شده بودند , اما هر ستون کلید واژه هایی داشت که با هر خطی ؛ هرچقدر هم که خرچنگ و قورباغه قابل خواندن بود : » انقلاب , آزادی , ولیعصر , ونک , بهارستان , هفت تیر … «ء

توی دلش ریز ریز جیغ کشید : نه  خدایا ! .. نه ! هیچکدام !ا
بیرون دلش آرام و خونسرد گفت : لیست دوم را بدهید ببینم لطفا !ا
توی دلش محکم گفت : هرچه دور تر بهتر ! به جهنم که پدر ِ پاهایم در بیاید !  .. پدر ِ روحم در آمده !ا

***
 مسیر 37 به گمانم ! فقط … می شود محدوده ی درکه – اوین را از سهم من کم کنید ؟ :

نخیر ! تقسیم بندی ها اصولی و تثبیت شده است !ا –

! …   :

***

فرم ها را پر کرد . کلمات , هر کدام به سمتی جفتک می انداختند انگار ! کنترل دستش را نداشت ! کنترل خطش را هم … و کنترل ذهنش را ! ا

توی قرارداد با لحن فخر فروشانه ای نوشته شده بود : هر محدوده ی کاری شامل 30 مرکز . اما سهم او 41 مرکز بود ! سرش گیج رفت . توی دلش روی تمام برگه های قرارداد و تعهد تف انداخت .ء

 توی دلش فریاد زد گور پدر تمام قرارداد های دنیا !ا

 توی دلش فکر کرد : همه چیزمان باید به همه چیزمان بیاید !ا

 توی دلش خفه شد !ا

***

کی ها کلاس داری ؟ –

! نمی دانم  :

چند واحد داری ؟ –

! نمی دانم  :

مگر دانشجو نیستی ؟ –

! نمی دانم … :

! به هر حال شنبه ساعت 7 اینجا باش  –

توی دلش خندید : خاک بر سرم ! بی خوابی های شبانه را چکار کنم !؟

***

مثل یک رئیس  ِمحتاط کاربن را بین برگه های قرارداد جابجا می کرد و به پریشانی ِ  حلقه زده دور ِ مچ دستی که روبرویش نشسته بود پی در پی نگاه می کرد !ا

 صدایش را بی جهت صاف کرد و مردانه تر از قبل گفت :ء

  برنامه ریزی و تنظیم کار با خودت ! دیگر سوالی نیست ؟ –

دستهای نا آرام آن سوی میز به هم گره خورد

توی دلش فکر کرد : چرا نگاهش را نمی فهمم ؟ نوعی واهمه ی گنگ دارد انگار !ا

توی دلش چیزی به هم پیچید !ا

توی دلش قسم خورد که اگر قرار شد هویتش را انکار کند ؛ اگر به مصلحت امر شد که دلبستگی هایش را از خود جدا کند , همانجا قرارداد را فسخ کند !ا

! توی سرش کسی گفت : احمق نشو ! دیوانه

! توی دلش کسی جواب داد : خفه شو ! قسم می خورم

پرسیدم دیگر سوالی نیست ؟ –

! گمان نکنم :

***

روی تخت رها شد . از تصور ِ » چه خواهد شد ؟ » ها از جا پرید . صاف نشست . مثل همان وقت که روبروی قرارداد صاف نشسته بود .  نقشه را باز کرد , نقطه ی شروع مسأله نبود . نقطه ی پایانی سردر گم می نمود . توی دلش معادله ای بی راه حل به نتیجه رسید . بی شک » شمیران – درکه  اوین » باید نقطه ی آخر می بود . انتهایی ترین قسمت لیست ریز و بد خط نوشت :ء

شمیران , خ درکه , خ اسماعیلی / چمران , جنب هتل اوین / اوین , میدان دانشگاه / خ اوین , خ اعرابی

! اعرابی ؟؟؟ … :

خودکارش مقدار زیادی جوهر پس داد . توی دلش ناله کرد : لعنت به این تقسیم بندی اصولی و تثبیت شده !ا

***

راه های کوچک و باریک نقشه توی ذهنش تا مقیاس اصلی آنقدر باد می شد تا می ترکید ! توی دلش راهش را کج کرد , پیچید میان بن بستی که در نقشه اسم نداشت . دور از چشم همه ی کوچه ها و خیابان ها و پل ها و میدان ها ترسید ! توی دلش فکر کرد : چه کابوسی !ا

بیرون دلش نفس عمیقی کشید که یعنی می توانم !ا

***

! انگشت اشاره اش جوهری بود

! حالش از انگشت اشاره ی جوهری به هم می خورد

انگشت اشاره اش روی نقشه این سو و آن سو می دوید . از پل صدر رفته بود بالا ؛ تا دستور شمالی , از آنجا باید بر می گشت شریعتی . انگشت اشاره مردد مانده بود بین بلوار کاوه  و شریعتی !  انگشت اشاره » پارک شادی » را رد کرد , » بوستان امید » را دور زد . انگشت اشاره مثل زنان باردار هی از بوی کلمات دچار تهوع می شد و باز دست پشت کمر می زد و می رفت ! .. پشت بن بست 12 تا 18 خیابان ایمان بود . انگشت اشاره سرش گیج رفت  . تقاطع خیابان ایمان و شریعتی , خیابان بزرگی بود . اسمش سخت بود ! سرش را نزدیک صفحه برد .. چشمانش را ریز کرد : سیم … سیم  … سیمیاری ؟؟!!!!ا

! انگشت اشاره بین صفحات بسته ی نقشه له شد

کسی توی دلی به موهایش چنگ انداخت و فریاد زد : خدایااااا !!!  شوخی ات گرفته ؟؟؟

Advertisements

20 دیدگاه »

  1. سرم گیج میره
    سرم گیج میره مهتاب
    خدا شوخی ش گرفته؟

    دیدگاه توسط الهه ناز — مارس 4, 2010 @ 20:31

  2. خیلی خوب بود. دیروز خوندم، بعد می خواستم کامنت بذارم حس کردم با دقت نخوندم. راستش مهمون داشتیم و اصلاً تمرکز نداشتم. گفتم برم سر کار توی فرصت مناسب با دقت بخونم. خیلی خوب بود

    دیدگاه توسط سعید — مارس 6, 2010 @ 06:55

  3. خیلی هم خاص بود. ممکنه خوانده هات خوششون بیاد یا نیاد. ولی من دوسش داشتم. این دیالوگ های «توی دلش»، » توی سرش»…. مثل من می مونه… کنترل ذهنش رو نداشت
    توی دلش روی تمام برگه ها قرارداد و تعهد تف انداخت
    وقتی توانش رو نداری که این کارو انجام بدی همه چیز انتزاعی میشه.. چون پای اجبار وسطه

    دیدگاه توسط سعید — مارس 6, 2010 @ 06:58

  4. نوعی واهمه گنگ دارد نگاهش انگار…. مثل نگاه تک تک آدمایی که این روزها از کنارشان می گذریم
    از تصور «چه خواهد شدها» از جا پرید…. چه خواهد شدها؟؟؟؟؟؟
    آخ ذهنم

    دیدگاه توسط سعید — مارس 6, 2010 @ 07:00

  5. توی دلش راهش را کج کرد
    حالش از انگشت اشاره ی جوهری به هم خورد
    از بوی کلمات دچار تهوع شد

    دیدگاه توسط سعید — مارس 6, 2010 @ 07:01

  6. ماشاا… خوب تهران و بلدی ها… بابا نقشه… نکنه راننده تاکسی شدی؟ از این مخصوص بانوانها؟
    خ اعرابی چقدر آشناست. انگار اسمش رو جایی شنیدم. مثل سیمیاری که اسمش آشناست.. برای شما چطور؟

    دیدگاه توسط سعید — مارس 6, 2010 @ 07:03

    • راننده نشدم سعید
      توی این شهر و بین بازی های خدا گم شدم
      گم شدم

      دیدگاه توسط Mahtab — مارس 6, 2010 @ 19:04

  7. بازي هاي خدا
    بازي هاي آدمها
    تاب تاب عباسي ها
    و خدا منو نندازي ها
    نه، به اين سادگي نيست.
    يه طرف داره تقلب مي كنه. جرزني ميكنه
    بعد داور نشسته و نگاه ميكنه
    اصلاً داوري نميكنه كه. مث يه تماشاگر بي صدا نشسته زل زده به زمين بازي
    حالا هي داد بزن… داور دقت كن
    توپ تانك فشفشه… داوره خيلي بده
    ككش هم نمي گزه. شايد فك مي كنه كه ديگه بازنشسته شده. شايد بهش رشوه دادن كه سكوت كنه. شايدم لباس تماشاگرا يه ذره كمه، حواس داور پرت شده به اونا.شايد اعتقاد داره دو تيم بايد منصفانه بازي كنن. وقتي يه تيمي خطا كرد خودش اعتراف كنه. وقتي هند كرد بگه باباجان با دست توپو زدم. توپو بده به حريف تا بازي رو شروع كنه. وقتي يار حريف مصدوم شد توپو به اوت بزنه تا بيان براي مداوا. اونوقت همه چي از اين خرتوخري در مياد
    به اين خاطر «انصافم آرزوست». بعد كه همه بازيكنا منصف شدن تو ديگه گم نميشي توي اين شهر غريب. اونوقت مي توني بشيني از زيبايي ها بنويسي. از انصاف آدما بنويسي. بعد خدا براي هميشه ميره
    وقتي همه برنده هستن كه بازي داور نميخواد

    دیدگاه توسط سعيد — مارس 6, 2010 @ 19:50

    • وقتی تب دارم و تب دارم و تب دارم
      انقدررر این سبک هذیان گونه ت رو دوست می دارم سعید

      دیدگاه توسط Mahtab — مارس 7, 2010 @ 19:43

  8. ارادت. به روی چشم. یه مقدار سرم شلوغه. به زودی در خدمتتو هستیم داداش

    دیدگاه توسط سعید — مارس 7, 2010 @ 08:44

  9. مهتاب جان! سلام
    یه چیزی چند وقته مونده توی گلوم گیر کرده هی می خوام بگم نمیشه.
    یه چند وقتی ِ که ردی از کامنتات توی بلاگ پرند نیست
    و ردی از کامنت های پرند توی بلاگ تو
    متوجه هستی که چی میگم؟ خوب الان دوست دارم که ردی از کامنتات توی بلاگ پرند ببینم. خیلی زود. ارادتمند

    دیدگاه توسط سعید — مارس 8, 2010 @ 12:14

    • سعید جان
      ردمون خواه نا خواه توی دل هم هست
      همیشه هست
      ….

      دیدگاه توسط Mahtab — مارس 8, 2010 @ 18:26

  10. تلخی نوشتت رو خیلی وقته روزمره داره میچشم
    چقدر واسمون عادی شده
    نــه؟؟

    دیدگاه توسط مهدی — مارس 8, 2010 @ 12:48

    • راست میگه مهدی!
      واقعا عادی شده!

      دیدگاه توسط pirate37 — مارس 8, 2010 @ 18:13

    • هر روزه و همه گیر و همه جایی شده
      ولی عادی ..؟
      عادی شده ؟
      از این زاویه شاید
      که به نبود این تلخی دیگه عادت نداریم
      نمی دونم

      دیدگاه توسط Mahtab — مارس 8, 2010 @ 18:30

  11. آهای!
    این خونِ صبحگاه است گویی به سنگفرش
    کاین گونه می‌تپد دلِ خورشید
    در قطره‌های آن…

    از پُشتِ شیشه‌ها به خیابان نظر کنید

    خون را به سنگفرش ببینید

    خون را به سنگفرش ببینید!

    دیدگاه توسط شاپرک — مارس 8, 2010 @ 16:15

  12. سلام.
    چشمهای نمدار و چهره ات برای همیشه یادم می ماند. تعجب کردم از این جثه کوچک و قلب بزرگ. همیشه پایدار بمانی و مهربان، مقاوم و صبور مثل همه دختران و پسران ایران زمین که برای چند تایشان امشب امروز اشک ریختی.
    قربانت برم.

    دیدگاه توسط یار بهشت زهرا — مارس 18, 2010 @ 16:13

    • سلام یار نازنین بین بغض ها و سنگ ها
      منور کردید اینجا رو
      باور نداشتم به کلبه ی حقیر من سر بزنید
      به این زودی

      خاطره ی امروز کنار هم دردان ِ سبز ِ بی دریغ مهربان , همیشه توی دلم خواهد ماند

      دیدگاه توسط Mahtab — مارس 18, 2010 @ 18:23

  13. سال نو مبارک. ما می ریم جلوی در زندان اوین برای لحظاتی. الله و اکبر بعد از سال تحویل هنگام تبریک حامی احمدی نژاد یادت نره و دستبند سبزت
    می بوسمت و برای تو و سایر دختران و پسران وطنم سال خوبی را آرزو می کنم، سالی شاد و آزاد.

    دیدگاه توسط یار بهشت زهرا — مارس 20, 2010 @ 16:37

    • خوش به حالتون
      دلم پر کشید تا پشت دیوار های بلند اوین

      سال » صبر و استقامت » مون سبز

      دیدگاه توسط Mahtab — مارس 20, 2010 @ 20:11


RSS feed for comments on this post. TrackBack URI

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: