تب ِ ماه

فوریه 25, 2010

اینجا قتلگاه است !

Filed under: تب ِ ماه — مهتاب @ 13:27


» نزن ! «

.. آستین ژاکتم روی زمین

هی آقا ! چرا داد می زنی ؟

یک مسافر دیگر جا دارد

» ! ولیعصر « 

کجای ِ » ولیعصر » مثل » نزن» بود ؟؟!!

.. » تو را به خدا » ولیعصر » ..  تو را به خدا » ولیعصر

  ! موهایم آتش گرفته .. آخ دلم

  ! قول می دهم غلط کرده باشم

قول می دهم !

به مادرش فحش نده

پدرم زیر خاک است

خاک سرد است

روی زمین سرد است

آسفالت سرد است

شب سرد است

لباس تنش نیست چرا ؟؟

 ! خاک بر سر ژاکت خاکی من

! دستت را بکش

! آدم باش حیوان

! فقط یک کمی آدم باش

داد که می کشی سرم می رود

.. می رود .. می رود .. می رود

می رود آن سوی در ِ شکسته

یا علی ؟؟

فکر کرده بودی فتح خیبر است ؟

! فکر کرده بود سر زده نمی آیی

.. فکر کرده بودم خواب می بینم

! فکر کرده بودیم 78 تمام شده

! هشتاد و هشت

عکس اتاق ویرانش را چنگ زده بود توی مشتش

اتاق ویران از توی عکس ضجه زده بود که هم کلاسی اش کو ؟؟

! یک دریا دست روی لب هایش موج زده بود که سکوت

! آخ .. چه صبری داشت 25 ام

صبرت کی تمام می شود ؟

صبرت تا کجاست ؟

! صبرت ما را کشت

حواست هست ؟

.. می گویند تو از ورای ما بهتر می بینی

.. آنجا که دست هایشان هی بالا می رفت و پاهاشان هی به زیر

آنجا تاریک بود , نصف شب بود , دوربین لرزید , ندیدم چه شد

تو دیدی ؟

صداش می آمد

صداش مثل خفاشی پیر از آب دهانش آویزان بود

صداش عربده بود

صداش قهقهه بود

» تمام شد دیگر «

! باورم نیست

بالاخره تمام شد ؟

شهوتت فرو نشست ؟

! نفست بوی گند می دهد بد مست

مست ِ خواب بود چشم هایش

چشم هایش

چشم هایت

می میرم برای چشم هایت

پیراهن خونی ات کجاست ؟

خوابت را می بینم

… هی

.. هی

. هی

ای جان ِ خواهر

! نخواب

اینجا خوابگاه نیست

! نخواب

! دیگر نخواب

اینجا قتلگاه است

.

.

.

! آرام بخواب

 

Advertisements

15 دیدگاه »

  1. کشت تقدیر تو ما را به که باید گفت؟
    مردم از درد خدا را به که باید گفت؟
    مو به مو حادثه بارید به هر بندم
    تیر باران بلا را به که باید گفت؟
    هر دمی دردی و هر ثانیه سالی بود
    شرح این ثانیه ها را به که باید گفت؟
    شکوه از هر چه و هر کس به خدا کردم
    گله از کار خدا را به که باید گفت؟
    ———-
    قیصر یه جوری تو این شعر حرف زده انگار برای همین روزا گفته شده
    ——
    ماه تب دار حتی از یه کلمه از این متن نمیشه گذشت
    روی هر کدوم باید وایسی
    بغضتو قورت بدی
    دستتو مشت کنی
    به اون دانشجویی فک کنی که بعد رفتن اونا نمیدونه چیکار کنه
    تن خودش درد میکنه
    درد خوب میشه
    ولی هم اتاقی کجاس

    هیچوقت نگاه اون دانشجوئی که 25 خرداد مظلومانه رو یه کاغذ
    A4
    نوشته بود دیشب کوی به خاک و خون کشیده شد
    دیشب دوستان مارو کشتن
    وایساده بود پشت نرده ها
    همه اونروز اومده بودن که بهش بگن تو تنها نیستی
    جمعیت رو میدید بغش میترکید
    مردم بعضیا گریشون میگرفت

    برادر عزیزم
    خواهر گلم
    تحمل کن
    این میوه ی درخت فهمیدنه

    دیدگاه توسط meisam — فوریه 25, 2010 @ 19:14

  2. چقدر اين مطلبت به آدم استرس وارد مي كنه! وقتي هي مي خوني و جلو مي ري حس بدي بهت دست ميده. انگار همش داره اتفاق ناگوارري مي افته كه تو ازش خبر نداري و داري. اون اتفاق اول و آخر مي افته.آخ كه چه صبري داشت بيست و پنجم. آخ كه هيچ وقت 78 تمام نمي شود گويي. آخ كه ديگر نميشود به آرامش خوابيد. ولي ضربات چنان جانكاهند كه عده اي به آرامش ابدي رسيدند

    دیدگاه توسط سعيد — فوریه 26, 2010 @ 17:39

  3. چشم مهتاب جان . مي نويسم. به زودي توي آدرس جديد . در حال درست كردن قالب هستم. هر چند زياد وارد نيستم . مرسي دوستم از لطفت

    دیدگاه توسط سعيد — فوریه 26, 2010 @ 17:40

  4. ye nafase amigh!

    ya behtare begam, ye aahe hasrat bar…

    yek negah por az gham o shak o negarani!

    jaee ke khabgah, ghatlgah ast……..

    دیدگاه توسط pirate37 — فوریه 26, 2010 @ 23:49

  5. دردم گرفت
    انگار میله داغ خصم و زبونی رو با زهر قصاوت و بی رحمی آب دیده کرده باشند و با تمام قدرت به سینه سوخته از تاریخم بگذارند و تا رسیدن به پایان وجودم فشار دهند… دردناک تر از هر زخم و نگاه و حرف و شاید حتی دردناک تر از خود درد

    کلمه به کلمه نوشته ات من رو حتی از خودم میترسونه / من رو از بودنم و از برای بودنم هم میترسونه
    اما من و ما برای این زنده نیستیم که با درد آشنا باشیم ؟؟

    دیدگاه توسط مهدی — فوریه 27, 2010 @ 12:17

    • و این درد انگار تمومی نداره
      نهایت نداره

      دیدگاه توسط Mahtab — فوریه 27, 2010 @ 21:31

  6. سلام. این آدرس جدیده منه. ما خانه به دوشان غم سیلاب نداریم داداش:
    cheriketaraa.blogspot.com

    دیدگاه توسط سعید — فوریه 27, 2010 @ 14:27

  7. نمی خواستم…نمی خواستم بشنوم تکرار روایت دایی جان از اردوگاه اسرا توی عراق رو…از زبون بچه های همین سرزمین از خوابگاه دانشگاه توی خاک خودشون رو…نمی خواستم…اما نخواستن من که دلیل نمیشه

    دیدگاه توسط الهه ناز — فوریه 27, 2010 @ 14:56


    • بچه های همین سرزمین
      توی خاک خودشون
      آخ
      .
      .
      .

      دیدگاه توسط Mahtab — فوریه 27, 2010 @ 21:28

  8. اون صحنه ای به دانشجوها می گفتن سر تو بیار بالا تا با دوربین چهره اشون رو بگیرن جلو چشممه…هی میگم یعنی کدومشون جز اون 5تا بودن

    دیدگاه توسط شاپرک — فوریه 27, 2010 @ 20:06

    • منم بارها دنبالشون گشتم

      …….

      دیدگاه توسط Mahtab — فوریه 27, 2010 @ 21:24

  9. ديگه برگشتيم ديگه. فقط هنوز نتونستم زياد قالبش رو تنظيم كنم. برا كامنتا تائيديه ميخواست كه حل شد. فقط اين وبلاگهاي كنار صفحه رو نمي تونم به روز كنم. يعني اون گزينه كه مربوط مي شد به اينكه هر كدوم به روز شده بياد بالاي صفحه رو نداره. بازم مرسي از محبتتون. هم شما هم پرند

    دیدگاه توسط سعيد — فوریه 27, 2010 @ 20:13

  10. به خدا شانسي بوده. باورت ميشه؟ من زياد به دنياي مدرن وارد نيستم. اصلاً راستش و بخواي از كامپيوتر و تلويزيون و راديو و اي پاد (اگه اسمشو درست گفته باشم) و فلش ( از اينا كه ميزنن به كامپيوتر بعدش اطلاعات رو جابجا مي كنن) و سي دي و دي وي دي زياد اطلاع ندارم. در اين حد مي دونم كه بتونم خاموش روشنش كنم بانوي مهتابي. راستش زياد روي سرم مو نمونده كه بكني. ولي همين چند تار باقي مونده پيشكش شما . اين ماينوكسيديل ( از اين داروها هست ميزنن به سرشون مو در بيارن آخرشم نميارن) من و نديدي؟ء

    دیدگاه توسط سعيد — فوریه 27, 2010 @ 21:16

  11. سلام / یه آ به مااه اضافه شد / دفعه ی بعد هم ماااه / و بعدتر ها /مااااه / مااااااه /ماااااااااااااااااااااه/// به من که خبر نداده بودی بیام کمک / منم که کاری نکردم / پس تشکر واسه چیه ؟ / این کار آخر خیلی عالی بود / به قول مهندس آرزوم اینه که یه روزی آثار بوجود اومده بعد از وقایع انتخابات رو بتونیم بصورت عمومی به مردم نشون بدیم / به نظرم این هم جزو اوناست…

    دیدگاه توسط بهنام — مارس 1, 2010 @ 09:58

  12. از پشت نرده های دانشگاه با مردمی که توی خیابون بودند حرف می زدیم و بهشون توضیح می دادیم توی خوابگاه پسرا چه اتفاقی افتاده
    یه خانوم اومد نزدیک نرده ها گفت
    این دانشجوهای شهرستانی مملکت رو به هم ریختن، هر بلایی سرشون بیاد حقشونه
    سال دیگه که بهشون خوابگاه ندادن حالشون جا میاد
    درد اون حرف هرگز تسکین پیدا نکرد
    و من امسال فیلم جدیدی ندیدم
    فیلمی که امسال همه رو شوکه کرد
    سال 78 وقتی رد خون روی دیوار دیدم، از جلوی چشمم گذشت
    وقتی اتاق سوخته دیدم
    وقتی دوستان زخمی رو می دیدم
    و اون فیلم کابوس تمام تابستون سال 78 مون شد
    چه بد که باید حقیقت رو توی سرمون بکوبن تا بهش واکنش نشون بدیم
    امسال هم تا وقتی فیلم منتشر نشد کمتر کسی حواسش بود توی خوابگاه چی گذشت

    دیدگاه توسط ZoHrE — مارس 8, 2010 @ 16:02


RSS feed for comments on this post. TrackBack URI

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: