تب ِ ماه

فوریه 13, 2010

21+1

Filed under: تب ِ ماه — مهتاب @ 20:01

>>> _ <<<

خودشون می گفتن

که از هشت صبح کاشته شدن تو خیابون مثل علف !ا

علف سبز ؟ علف هرز ؟ … بهش فکر نکرده بودن ! فقط کاشته شده بودن !ا

دست مینداختن گردن هم و عکس دسته جمعی می گرفتن  ! .. عکسشون تو تاریخ ثبت شد

چقدر عکس های یادگاری مون فرق داشتن !ا

از گوشه ی خیابون چند تا پسر هیجان زده شعار می دادن .. صداشون تازه دو رگه شده بود !ا

چقدر بچه هامون فرق داشتن !ا

بلندگوهای متحرک به سرعت خیابون رو بالا و پایین می کردن .. راهپیمایی موزیکا ل .. راهپیمایی با اسکیت !ا

کاش تو هم اسکیت داشتی و گیر موتور ها و ضربه ها نمی افتادی

یه تابلو داده بودن دستش .. هر چند دقیقه یک بار , سنگینی ِ تابلو رو دست به دست می کرد و چادرش رو صاف می کرد .. با خواهران بی سیم به دست گپ می زد .. از دخترش می گفت که چهارراه بعدی مستقر !! شده

نگران پسرش نبود

با بادکنک ِ گره زده به کالسکه ش سرگرم بود .. هوا دلپذیر بود ! .. نفس کشید .. نفس کشید

به جای اون صدای ریز سرفه که هنوز تو گوشمه هم نفس کشید

لاین های خالی خیابون بین تاریکی و روشنایی هر پلک پر می شد و خالی می شد

جا  زیاد بود برامون … تصویر تو یه گوشه ی دیگه ی شهر بین دود و اشک و خون

گوشی رو بر نمی داشتی

ظلم کردیم در حقشون !ا

عکس نگرفتیم از صف های میلیونی و با شکوه ایستگاه های صلواتی و غیر صلواتی !ا

چه حماسه ای بود هر چند صد متر یک بار !ا

! چه حماسه ای بود

با چفیه  دور گردن و پلاکارد ِ جانش فدای رهبر ؛ آروم به دوستش گفت  : » بیا بریم اونور ! خیلی زشته این صحنه ها ! «ء

! و فرار کردند از واقعیت خودشون

! و صبر نکردند تا سخنرانی رییس جمهور محبوبشون تموم شه

و بر گشتند

! با دست پر

.. و ما موندیم

با کیف هایی که هی زیر و رو می شد به دنبال نمی دونستیم چی و نمی دونستن چی  !؟

و شال سبزی که جرم آشکاری بود ته کیف .. و مچ بندی که غریبانه توی جیب جا گرفته بود

… و بخاطرش باید کنار کوچه دستاتو با یه پا می گرفتی بالا و

______________________________

پ.ن :  از این به بعد تو زحمت می افتی و تب ماه رو از پشت میله ها می خونی .. متاسفم
...
عکس .ن : یادته شکوه وصف  نشدنی اون روز رو ؛  وقتی بر می گشتی  عقب رو نگاه می کردی و چشمات سیاهی می رفت از تصویر دست ها ؟؟
کاریکاتور 25 خرداد ما هم نبودن .. !ا
...
درد.ن  : وقتی توی خواب و فال قهوه و بین غزل های حافظ و .. بلاهایی که قراره  نازل بشه رو پیشگویی می کنی
و هرچی به ریشت می خندم فایده نداره , بذار منم به سبک خرافه و هر زهر مار دیگه ای که هست باور کنم که 22 از 13 هم نحس تره !ا
بدون انکار تو .. بدون نادیده گرفتن مظلومیت تو .. بدون فراموش کردن نجابت تو .. بدون قائل شدن حق نا امیدی برای تو !ا

 

Advertisements

4 دیدگاه »

  1. از اونجایی که سوا کردن سایت هایی که اینور میله ها هستن و اونور میله ها خیلی سخته من همه رو در هم می بینم!بی فیلتر ها رو هم با فیلتر شکن میرم تو! تو هم هم که کلا حسابت جداست!سخت ترین تدابیر امنیتی رو هم دور میزنم! 😀

    دیدگاه توسط شاپرک — فوریه 15, 2010 @ 21:07

  2. مهتاب کاش از اون جوون‌ها می‌گفتی که با یک ربان سبز دلشونُ زدن به دریا، نه چیزی قایم کرده بودن و نه انتظار داشتن کسی بهشون خوشامد بگه.
    راستی همچنان مطالبتُ مثل قبل دنبال می‌کنیم، کاش بقیه هم بیان و بر این حرف صحه بذارن

    دیدگاه توسط goalpesar — فوریه 17, 2010 @ 16:07

    • راست می گی .. جای اون دلهای دریایی خالیه
      جای اون بزرگ مرد 15 ساله ای که پرند برام تعریف کرد
      که معلوم نیست با لباس سبزی که به تن داشت چی به سرش اومد !؟
      .
      .
      امیدوارم پرند تعریفش کنه
      باز هم
      به زبان «قلم سبز»ش
      .
      .
      ممنون که با دلگرمی نوشتی
      که دنبال کردی

      دیدگاه توسط Mahtab — فوریه 18, 2010 @ 20:15

  3. هر که را با خط سبزت سر سودا باشد
    پای از این دایره بیرون ننهد تا باشد
    ——–
    میثم ساکت باش و فقط بخون

    دیدگاه توسط meisam — فوریه 21, 2010 @ 15:06


RSS feed for comments on this post. TrackBack URI

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: