تب ِ ماه

فوریه 9, 2010

! سه روز پیش از 25 ام

Filed under: تب ِ ماه — مهتاب @ 13:39

 

 

بیا دوباره خالی ِ دستها مان را به رخ آسمان بکشیم

! چیزی به بهار نمانده

! این خاک , خانه تکانی می خواهد .. بیا

درخت ها را می بینی ؟

.. شمشاد های کنار جوی را

سرگیجه گرفته اند از بوی خون ؛ اما ایستاده اند

! ریشه دوانده اند .. بیا

نگاه نکن به ضمختی اش

! آسفالت را می گویم

! دلش لک زده برای قدم های بی قرارت  .. بیا

چراغ های خیابان , تا انتها به احترام تو , پی در پی سبز می شوند

می بینی ؟ هیچ چیز را یارای باز ایستاندن تو نیست

! بیا

.

.

.

عصر های 25 ام دلگیرند

.. بی تابند

! پرمی کشند تا آن شکوه  بی بدیل .. پر می کشند هی

! تا نیامده , بیا

! عصر روز 25 ام را می گویم

Advertisements

12 دیدگاه »

  1. تشکر از پرند
    بخاطر معرفی عکس
    که خیلی دوستش دارم

    دیدگاه توسط Mahtab — فوریه 9, 2010 @ 13:46

  2. مهتاب دلم بدجور می خواد بزنم بیرون. دلم برای جمع آشنا تنگ شده
    🙂

    چیزی نمونده
    سه روز پیش از 25ام

    دیدگاه توسط مریم بانو — فوریه 9, 2010 @ 16:00

    • آخ مریم
      که این جمع آشنا چه آرامشی می ده به دل هامون
      دلتنگ می شیم هی
      برای اون صورت های ماسک زده و نزده و چشم های خیس و دستهای گره خورده و نفس های خسته و خشم های فرو خورده و سکوت های فریاد نشده و … آخ

      ….

      دیدگاه توسط Mahtab — فوریه 9, 2010 @ 16:16

  3. اووووف… عالی
    با صدای بلند برای الهه خوندم. چی کار کردی دختر، واقعاً محشر بود. ای کاش این مطلب و من می نوشتم

    دیدگاه توسط سعید — فوریه 9, 2010 @ 18:51

  4. یعنی انگار همه چی الهام شده، اینقدر بی نقصه. وای. از اون ذوق مرگ هایی که وقتی یه مطلب خیلی توپ میخونم نمی تونم شادیمو پنهون کنم. هفته پیش تو روزنامه بهار یه مطلب از سید علی صالحی خوندم که کلی ذوق کردم. مرسی. هر هفته یه سورپرایز

    دیدگاه توسط سعید — فوریه 9, 2010 @ 18:53

  5. نمی دونم مهتاب…خیلی چیزا رو نمی دونم…اما یه چیزی رو خوب می دونم…و اون اینه:خون بود که منو به این خون بازی کشوند…خون لعنتی…خون مقدس…حتی اینم نمی دونم
    .
    .
    .
    یه چیزی…یه حرفی…یه قصه ای هست…که بازم نمی دونم بی ریط و باربط بودنشو…اما گمون می کنم اینجا و تو بهترین هستید برای نوشتن و خوندنش…میام می نویسم…اما آخر از همه

    دیدگاه توسط الهه ناز — فوریه 9, 2010 @ 18:55

  6. درخت ها را می بینی؟
    شمشادهای کنار جوی را….ء
    سرگیجه گرفته اند از بوی خون، اما ایستاده اند
    ریشه دوانده اند … بیا
    چراغ های خیابان به احترام تو پی در پی سبز می شوند
    مهتاب! همش عالیه. مرسی. عکس هم بسیار قشنگه
    واقعاً هیچ چیز را یارای باز ایستادن تو نیست

    دیدگاه توسط سعید — فوریه 9, 2010 @ 19:00

  7. دختر اشکمو در آوردی!

    واقعا نمیدونم باید چی بگم!؟

    عکس خیلی عالی بود!
    و نوشته ی تو، فوق العاده!

    دیدگاه توسط pirate37 — فوریه 10, 2010 @ 08:35

  8. تبریک میگم خواهر عزیزم/ رفیق / به افتخاراتت فیلتر هم اضافه شد /درود به قلمت /

    دیدگاه توسط بهنام — فوریه 13, 2010 @ 08:50

  9. مرسی از مطلب خوبتون

    به بلاگ من سری بزنید مهمه

    وی پی ان امنترین و بهترین روش برای رفع کامل فیلترینگ
    کاملا رایگان
    لطفا از دوستان هر کس تونست توی بالاترین لینک بده
    http://freevpn1.mihanblog.com/

    زنده باد آزادی

    دیدگاه توسط میر حمید موسوی — فوریه 13, 2010 @ 09:51

  10. سلام. فیل ِ ما را تر کرده اند. چرا هم ندارد… من وبلاگم و می خوام

    دیدگاه توسط سعید — فوریه 13, 2010 @ 14:37

    • منم سعید
      فکر نمی کردم انقدر دردناک باشه

      دیدگاه توسط Mahtab — فوریه 13, 2010 @ 15:51


RSS feed for comments on this post. TrackBack URI

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: