تب ِ ماه

ژانویه 28, 2010

! من محاربم

Filed under: تب ِ ماه — مهتاب @ 12:01

من محاربم

محاربم

محاربم

کو ؟ 

کجاست آن  طناب پیچ پیچ بغض و کینه ات ؟

جان خسته ام بگیر

من محاربم

محاربم

محاربم

Advertisements

9 دیدگاه »

  1. http://www.rahesabz.net/story/8918/

    دیدگاه توسط Mahtab — ژانویه 28, 2010 @ 12:03

  2. باد را بايد كشت
    باد ويرانگر پاييزي را مي گويم
    از چه رو مي شكني
    ساقه زنبق را باد ؟
    زنبق ترد بياباني
    عاقبت بر تو و بيداد تو
    خواهد شوريد

    دیدگاه توسط میثم — ژانویه 28, 2010 @ 13:19

  3. دیگر از جان ما چه می خواهند؟
    ما که با مرگ بی حساب شدیم

    دیدگاه توسط الهه ناز — ژانویه 29, 2010 @ 10:29

  4. مهتاب جان
    نیازی به اعتراف هم نیست
    بدون اعتراف هم طناب پیچاپیچ بغض و کینه دور گردنمونه

    دیدگاه توسط باران بهار — ژانویه 29, 2010 @ 12:47

  5. كلمه هات درد داشت…ضمختي طناب رو حس كردم يك آ» … اين روزها همه درد داريم …. چون صحبت از مرگ انسانيت است

    دیدگاه توسط saeedemokhtarzade — ژانویه 29, 2010 @ 23:20

  6. ما
    این بیرون
    روزی هزار بار
    میمیریم
    .
    .
    .

    دیدگاه توسط PARAND — ژانویه 30, 2010 @ 18:31

  7. هرگز از مرگ نهراسیده ام
    اگرچه دستانش به ابتذال شکننده تر بود
    هراس من-باری-همه از مردن
    در سرزمینی است
    که مزد گورکن
    از آزادی آدمی
    افزورن باشد

    دیدگاه توسط شاپرک — ژانویه 30, 2010 @ 19:01

  8. همینجا… دور گردنم، حسش نمی‌کنی؟

    دیدگاه توسط goalpesar — ژانویه 30, 2010 @ 19:30

  9. مهتاب! باورت میشه اگه بگم همش به این اعدامیا فکر می کنم؟ باورت میشه که هنوز باور نمی کنم این همه قساوت رو؟ باورت میشه که حس خستگیِ بی پایانی دارم؟ انگار کن تمامِ بدبختی های دنیا هوار شده سر ِ مایی که فکر میکنیم. واقعاً کسانی که بی خیال و فارغ از همه چی هستند چه لذتی می برند از زندگی. دانستن رنج داره مهتاب. ذهنم و روحم و جسمم خسته است. پس کی تموم میشه این همه رنجی که محیط بر ماست؟ ای کاش همه خواب می بود… بعد بیدار میشدیم میدیدیم ندا نمرده…سهراب نمرده، اشکان و محسن نمردند. سعید مرتضوی کابوس بوده… خامنه ای کابوس بوده… کهریزک کابوس بوده… قتل و تجاوز و زندان کابوس بوده…احمدی نژاد کابوس بوده…. در آرمانشهر ما همه انسانی می زیستند، همه فکر می کردند، گوسفند بودن جرم بود و خدا هیچ وقت خواب نبود. هیچ کس هیچ وقت خواب نبود. هیچ کس خودش را به خواب نمیزد. هیچ کس هیچ وقت خود را به خواب نزده بود حتا. بعد ما، من و تو و پرند و آرش و محسن و سهراب و ندا و امیر و همه دست هم را می گرفتیم و می دویدیم تا آزادی را نفس بکشیم. وقتی دست ما در دست هم باشد، باختن معنایی ندارد مهتاب. همه با هم می رسیم. دیوانه شده ام. تقصیر طناب کینه و نفرت است که پیچ در پیچ گردن ما را میفشرد، به خیالش ما محاربیم . من هم محاربم. اصلاً زندان رفتن افتخار است، محارب بودن افتخار است، مفسد فی الارض بودن افتخار است. ما محاربیم ولی گوسفند نیستیم

    دیدگاه توسط سعید — ژانویه 31, 2010 @ 19:00


RSS feed for comments on this post. TrackBack URI

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: