تب ِ ماه

ژانویه 23, 2010

ایستگاه

Filed under: تب ِ ماه — مهتاب @ 14:11

مسافران گرامی

ایستگاه پایانی می باشد

Advertisements

15 دیدگاه »

  1. منظورت ار مسافران بعضی هاست؟

    دیدگاه توسط شاپرک — ژانویه 23, 2010 @ 20:38

    • منظورت از بعضی ها , بعضی هاست ؟؟
      .
      .
      .
      منظورم مسافرانیه
      که غریبانه تو ایستگاه آخر
      اون ایستگاه لعنتی آخر
      پیاده شدند و می شند و .. خواهند شد
      و خبر پیاده شدنشون گاهی هفت ماه بعد می رسه

      دیدگاه توسط Mahtab — ژانویه 24, 2010 @ 12:26

  2. :((
    منم تو ایستگاه پایانی پیاده میشم! ولی ایستگاه پایانی من کجا، این ایستگاه پایانی کجا؟!

    دیدگاه توسط pirate37 — ژانویه 24, 2010 @ 07:47

  3. برادرانم رو در همین ایستگاه پیاده کردند
    در صورتی که مقصد اونها شاید میدان آزادی بود
    خواهرانم رو در این ایستگاه کوچک و خرد کردند
    دردا که آنها هم آزادی مقصدشان بود

    دیدگاه توسط مهدی — ژانویه 24, 2010 @ 13:07

  4. واقعا برای من سؤاله
    اونقدر سؤاله که نتونستم بنویسمش

    …….
    یعنی نمی فهمند که اسم این ایستگاه چقدر برای مردم دردناکه ؟؟

    بار اولی که تابلوی جدید رو دیدم خشک شدم
    اونقدر خشک شدم که یادم رفت پیاده شم
    فکر می کردم کاش می شد اسم این ایستگاه رو لاک بگیرم !!ا
    که نکنه یه وقت بابای امیر سوار مترو شه
    نکنه برادرش تابلو رو ببینه
    مادر محسن .. خواهر محمد
    خانواده ی بغض فرو خورده ی رامین قهرمانی
    دوستای پزشکِ هم نام ِ رامین
    که نتونست چشم رو جنایت ببنده
    و چشم هاشو بستن
    .
    .
    نکنه ببینن

    …….

    دیدگاه توسط Mahtab — ژانویه 24, 2010 @ 13:11

  5. مهتاب
    خیلی مسخره است
    این مدت اینقدر غرق بودم تو خودم که بهش توجه نکرده بودم
    الان مثل دیوونه ها شروع کردم خندیدن

    وای مهتاب

    واااااای

    حال مادر این بچه ها رو کی می تونه درک کنه؟

    دیگه چیزی نمی تونم بگم

    دیدگاه توسط مریم بانو — ژانویه 24, 2010 @ 15:32

  6. در خون و در ستاره و در باد ، روز و شب

    دنبال شعر گمشده خود دویده ام

    بر هر کلوخ پاره ی این راه پیچ پیچ

    نقشی زشعر گمشده خویش کشیده ام
    —————
    الان کجاس که توش یه نشونی از این بچه ها نباشه؟

    دیدگاه توسط میثم — ژانویه 24, 2010 @ 21:13

  7. تو میروی ، قطار میرود ، تمام ایستگاه میرود… این بود؟؟ نمیدونم، یه شعر از قیصر هست با این مضمون.
    فعلا اینو از قیصر داشته باش:
    خوشا چون سروها استادنی سبز
    خوشا چون برگ ها افتادنی سبز
    خوشا چون گل به فصلی سرخ مردن
    خوشا در فصل دیگر زادنی سبز

    دیدگاه توسط سعید — ژانویه 26, 2010 @ 16:36

  8. این شعر قیصر رو هم همون روزی که پست رو گذاشتی کامنت گذاشتم ولی ارسال نشد. منم امتحان داشتم باید میرفتم نشد دوباره بذارم.حالا یه باره دیگه امتحان میشه:
    موجیم و وصل ما، از خود بریدن است
    ساحل بهانه ایست، رفتن رسیدن است
    ما مرغ بی پریم، از فوج دیگریم
    پرواز بال ما، در خون تپیدن است
    پر می کشیم و بال، بر پرده خیال
    اعجاز ذوق ما، در پر کشیدن است
    ما هیچ نیستیم، جز سایه ای ز خویش
    آیین آینه، خود را ندیدن است
    گفتی مرا بخوان، خواندیم و خامشی
    پاسخ همین تو را، تنها شنیدن است
    بی درد و بی غم است، چیدن رسیده را
    خامیم و درد ما، از کال چیدن است

    دیدگاه توسط سعید — ژانویه 26, 2010 @ 16:53

  9. پیشرفت اجتماعی تو ایران هزینه داره مهتاب
    تو هر جایی که جهان سوم حساب میشه

    جای تاسفه ، ولی حقیقته

    این ایستگاه پایانی نیست
    جاهای به مراتب بدتری هم هست که مخالفان اونجا تحت فشارن
    نمونه اش زندان خورین تو حومه شرقی تهران

    آدمهایی که معروف نیستن
    کسی پشت و پناهشون نیست

    دیدگاه توسط مصطفی موسوی — ژانویه 26, 2010 @ 16:56

  10. راستش من اصلا نگرفتم که منظورت کدوم ایستگاه بود
    چیزی که توجه من رو جلب کرد این بود که خط زرد هم راه افتاده!!!!!

    دیدگاه توسط ghazaleh — ژانویه 27, 2010 @ 12:42

  11. یه شب مهتاب
    ماه می آد تو خواب
    .
    .
    .
    باور کن

    دیدگاه توسط باران بهار — ژانویه 27, 2010 @ 14:52

  12. دانی که رسیدن هنر گام زمان است؟؟
    همیشه میرسیم
    همه
    به همین ایستگاه آخر
    به همین ایستگاه اول
    .
    .

    دیدگاه توسط حسام الدین منظوم — ژانویه 28, 2010 @ 21:30

  13. معلومه زیاد ایستگاه پایانی پیاده نشدی ! :دی
    : چون میگه
    «مسافرین محترم»
    ایستگاه پایانی می باشد

    .
    .
    .
    مسافرین محترم
    ایستگاه آغازی میباشد
    آغاز رسوایی

    دیدگاه توسط PARAND — ژانویه 29, 2010 @ 22:48

    • جدی ؟
      اینو می گه ؟
      همیشه باید بذاری آخر منو ضایع کنی ؟
      😀
      .
      .
      .
      آغاز رسوایی
      حقیقتا آغاز رسوایی

      دیدگاه توسط Mahtab — ژانویه 30, 2010 @ 13:14


RSS feed for comments on this post. TrackBack URI

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: