تب ِ ماه

ژانویه 17, 2010

برگرد !

Filed under: تب ِ ماه — مهتاب @ 18:32

با وقار می گذری از عبور پل ها
.. مادر به سربند سبز تو اقتدا کرده , ما را از گذشته نگاه می کند
ببین ! ببین چه زود به سپیدی نشسته برق گیسوانش !ا
پشت کدام پیچ گم شده ای ؟
برگرد !
تمام پل های این شهر نفرین شده اند .. برگرد !ا

ا! دلم شور می زند
دیگر کدامتان رو به لنز های شاد خندیده اید ؟
با کدامتان موج مکزیکی رفته بودیم دوم خرداد ؟
برگرد !

بیا موج بازی کنیم

! یکی آن وسط نباشد موجمان خراب می شود .. برگرد

آن سر به هوا که بر نمی گردد ؛ تو بگو
.. آن روز که روی زمین کشیده می شدی  , بی حال
آن روز که تقلای تو میان جدول و خاک و درخت و لگد بی نتیجه بود
آن روز چه کردند با تو ؟
هنوز دارم تمام می شوم ذره ذره از تصویر نا تمام تو

امروز کجایی ؟ .. برگرد !ا

تکثیر می شود روزی نگاه خیره و مبهوت تو در آینه های زنگار گرفته شان
آنوقت بنشین و تماشا کن
ا! که آنجا شرف وجود ندارد ! .. اینجا حیرت وجود دارد
لحظه های سرخ معصومیت تو را , به قدر حیوانیتشان عقب و جلو رانده اند
ا! همانجا که برش گردانده اند به عقب .. همانجا
.. همانجا فیلم را نگه داشته ام
برگرد !

آنقدر نگاهت لبریز از زندگی ست که نمی شود چشمهایت را بسته تصور کرد
نمی بینی پدرت دارد جان می دهد با قاب عکس بی جان تو ؟
نمی بینی ؟
گیرم که زیر مشت و لگد له شده ای .. گیرم که به قصد کشت جانت را گرفته اند .. باید بمیری ؟؟؟
یا خواب هایم را پس بده
… یا
برگرد !

Advertisements

15 دیدگاه »

  1. ! قرار بود آدم شی که
    :-w

    دیدگاه توسط PARAND — ژانویه 17, 2010 @ 19:08

  2. مهتاب باورت میشه ما با امیر فوتبال بازی می کریم؟ اون خیلی کوچیک تر از ما بود…بازیش نمی دادیم…حالا سالها گذشته از اون روزها…و سالها خواهد گذشت از این روزها…ما ده سال دیگه چی به یاد میاریم از این روزها؟
    ابتکار جذابی بود…روایت متفاوت و ملموس و آروم و عمیق

    دیدگاه توسط تخته سیاه — ژانویه 17, 2010 @ 20:12

    • دیدی تلافی کرد ؟
      دیدی ما رو بازی نداد و رفت ؟
      .
      .
      .
      امین
      بازم برام بگو ازش

      دیدگاه توسط Mahtab — ژانویه 18, 2010 @ 18:32

  3. برنگرد
    دندان حریص و پنجه های تیزشان روح و یادت را هم نشانه گرفته
    برنگرد

    .
    .
    .

    دیدگاه توسط PARAND — ژانویه 17, 2010 @ 22:31

    • .
      .
      این بهترین جوابیه بود

      …….
      برنگرد

      دیدگاه توسط Mahtab — ژانویه 18, 2010 @ 18:35

  4. خیلی ریتم دلنشینی داره این
    بعد از اون «بی نظیر بوتو» اینو دوست دارم ! :دی

    «هنوز دارم تمام می شوم ذره ذره از تصویر نا تمام تو»
    … هنوز
    .
    .
    .

    دیدگاه توسط PARAND — ژانویه 17, 2010 @ 22:39

  5. … .

    دیدگاه توسط الهه ناز — ژانویه 17, 2010 @ 22:55

  6. عالی بود…

    دیدگاه توسط تکرار — ژانویه 18, 2010 @ 15:49

  7. حس میکنم با برگشتنش، عذابش صد برابر میشه… حس میکنم وقتی بهش میگی برگرد، صورتشو روبه تو بر میگردونه… و یه لبخند شیرین رو صورتش نقش می بنده! انقدر آرامش داره که اشکتو در میاره… وقتی بهش میگی برگرد، انگار دوست نداری اجازه بدی آزادی شو جشن بگیره! موندگاری شو! رهایی شو

    بهش نگو برگرد…
    کاش منم با خودش میبرد، تنها موندن خیلی سختِ خیلی

    دیدگاه توسط pirate37 — ژانویه 19, 2010 @ 08:43

  8. کاش نرفته بود
    کاش هیچ وقت رو وقت رفتن نمیدونست
    و کاش من هم با همه لحظاتش به خاطره ها میسپرد
    و کاش من هم رفته بودم و خاطره ای بیشتر از احساس تلخ و شیرینش نمبموند.
    بر نگرد که شاید بعد از امدنت وقت رفتن دوباره ای باشه و من …….

    دیدگاه توسط مهدی — ژانویه 19, 2010 @ 09:50

  9. مهتاب دلم ریش شد
    و برام جالب بود اینکه قبل از دیدن لینک هات با خوندن هر تیکه یاد همین تصاویر مشابه می افتادم

    مهتاب
    مهتاب

    مهتاب

    به جای مه، انگار این شب ها همه ی ما در تب و تابیم

    😐

    دیدگاه توسط مریم بانو — ژانویه 19, 2010 @ 19:21

  10. صبر کن تا برسم.

    دیدگاه توسط goalpesar — ژانویه 21, 2010 @ 13:37

  11. خوندم روز پيش كامنت نذاشتم .. باز اومدم خوندم كه كامنت بذارم كامنت نداشتم .. مرسي كه نوشتي مهتاب ناب … دعام كن

    دیدگاه توسط saeedemokhtarzade — ژانویه 23, 2010 @ 20:05

  12. خیلی عالی بود. فوق العاده بود. یعنی هی می خونمش و بیشتر محظوظ میشم. رشک بر انگیز نوشتی دختر

    دیدگاه توسط سعید — ژانویه 26, 2010 @ 17:28

  13. وه
    بزرگ؟
    عظیم؟
    بی حد؟
    وااای
    از درد تمام نشدنی مادران و پدرانشان
    بارها با خود گفته ام اگر مادری بودم که چنین بر فرزندم می رفت هیچ چیز در دنیا مانعم نمی شد تا قاتلین فرزندم را مجازات کنم
    بی رحمی است در حق این مادران و پدران شاید
    ولی ای روزها می گویم چه خوب که فرزندی ندارم

    دیدگاه توسط ZoHrE — ژانویه 31, 2010 @ 11:53


RSS feed for comments on this post. TrackBack URI

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: