تب ِ ماه

ژانویه 2, 2010

… تو شرم می کنی اما

Filed under: تب ِ ماه — مهتاب @ 17:55

 بیا ببین که نگاهیم ,  دست ها خالی ست

هوا گرفته , صدا نیست , اشک ها جاریست

… 

بیا ببین که گلومان گرفته , آب نبود

هوا برای دمیدن , به دیده تاب نبود

بیا ببین زرهی بر تنش نپوشاندیم

به جز تو زیر لگد ها رجز نمی خواندیم

بیا ببین شب خونین ما , سراب نبود

تو شرم می کنی اما گلوله , خواب نبود

هزار سال گذشت از تو و خرابه ی شام

ببین که غربت ما کم ز شام ِ » شام » نبود

… 

>>> …. <<<

Advertisements

18 دیدگاه »

  1. بیا ببین که سینه زنان حسین حسین گویان
    به خون پاک تو قسم سزایش دروغ نبود

    دیدگاه توسط PARAND — ژانویه 2, 2010 @ 18:29

  2. «به جز تو زیر لگد ها رجز نمی خواندیم»

    ! کلاً اینطوری موزون مینویسی دوست ندارم
    ولی از این مصرع خیلی خوشم اومد
    یه جورایی دلم تنگ شد برای اون روز
    هر چند از طعم زهرمار اون بعد از ظهر نکبت بار گریزونم

    اسم این پست رو باید میذاشتی ظهر روز دهم
    .
    .
    .

    دیدگاه توسط PARAND — ژانویه 2, 2010 @ 18:49

  3. در ضمن تو مگه مرض داری هی به این وبلاگ کوفتی من لینک میدی آخه؟
    :-w

    دیدگاه توسط PARAND — ژانویه 2, 2010 @ 18:51

  4. مي شنوم …مي خونم …بغض مي كنم…جون مي گيرم
    مهتاب يك حرفي هي باهامه كه نمي دونم چرا حس مي كنم به تو كه بگم بي هيچ كجي و كاستي اي نگاهش ميكني، بي هيچ برچسبي….اين روزا كه هممون قياس مي كنيم بين اين روزي كه گذرونديم و عاشوراي حقيقي ،هي يه چيزي مياد تو ذهنم كه در حقانيت معصوم ع شكي نبوده و نيست … اين قياس يكم اغراق آميزه ، امااين حرفه كه ميادتو ذهنم اصلا اينو نفي نمي كنه كه عاشورا اتفاق افتاد تا راهي براي هميشه باز بمونه ، حق خواهي و آزادگي و…و …و … و ماكه پيرو پيش كش ،دست كم يكبار ماجراي اين راه رو شنيده بوديم و اين روز به نظرمون از روزهاي مهم محك و امتحان ميامدبايد فرياد مي زديم كه عجب هم برخوردها از هشدار گذشت و به كشتار رسيد….ماحسين رو صدا زديم و فرداش گفتن كه به او هتك حرمت كرديم، ما…اينها كه مرور مكررات خاطرات ماندگار آن روز است هيچ ! ميان اينهمه قياس اما مهتاب طاقت ما كم نيست ؟ آن خاندان كه حق بودند هم پس ازآن واقعه با مشتي دروغ و جماعتي عوام فريب خورده روبرو شدند تا جايي مجبور شدند يادآوري كنند كه هستند و از كدام تبار….انقدر بي سر و ته گفتم كه حس مي كنم ديگه ادامه ندم….بهم بگو مخالفتتو ..نظرتو…لطفا

    دیدگاه توسط saeedemokhtarzade — ژانویه 3, 2010 @ 23:00

    • می دونی
      فکر می کنم این قیاس از درک و ملموس شدن اون رنج ناشی می شه
      بیشتر از اینکه اصرار داشته باشه روی اثبات سنگینی کفه ی ترازوی درد این روزها و اون روزها
      تازه فهمیدیم انگار خیلی چیزها رو
      تازه حس کردیم عمق خیلی درد ها رو
      تازه شناختیم هدف خیلی راه ها رو
      این تازه ها اونقدر اندیشه و رفتار ما رو تحت تاثیر قرار می ده که معصومانه به قیاس می کشیم و به درد و دل می شینیم .. با صاحب همون طرف قیاس
      که ببین
      که روزگار ما رو ببین
      که طاقت نداریم مثل تو

      …….
      اما این قضیه ی طاقت آوردن بعد از واقعه
      چیزی بود که بهش فکر نکرده بودم
      به نکته ی جالبی اشاره کردی

      دیدگاه توسط Mahtab — ژانویه 4, 2010 @ 22:02

      • مرسي …همينو انگار مي خواستم بشنوم ….مرسي مهتاب ِ‌ناب

        دیدگاه توسط saeedemokhtarzade — ژانویه 5, 2010 @ 23:43

  5. شانتاژ اونها هم کم از منابر لجن پر اکن اموی نبود

    دیدگاه توسط مصطفی موسوی — ژانویه 5, 2010 @ 02:44

  6. رفیق فک کنم همه ی این چیزا بخاطره اینه که ما بزرگ شدیم
    آخه تا دیروز شوق و ذوق اینو داشتیم که روزه آخر پیش دانشگاهی یا تو جشن فارغ التحصیلی
    کروات بندازیم دوره گردنمون بریم مدرسه یا دانشگاه الان نگران اینیم که دروه گردن همکلاسیامون میخوان طناب دار بندازن.
    اونموقع با باخت ایتالیا به فرانسه تو فینال جام ملتها حالمون گرفته میشد الان برای گریه های مادره سهراب که نتونست دومادیه پسرشو ببینه بغض میکنیم.
    بچه که بودیم وقتی تلویزیون نشون میداد چنتا
    اسرائیلی دارن با سنگ استخونای یه فلسطینی رو خرد میکنن دلمون براش میسوخت ولی حالا هرجای تهرون که بری میتونی مطمئن باشی همون جائی که وایسادی همین بلا با باتوم
    سره یه پسر یا دختر همسن و سال خودت اومده
    یادش بخیر اونموقع حاج دنبال مامانش میگشت الان مامانش دم در اوین منتظر خبری از حاج وایساده.
    یه زمانی پسرای دانشگا میرفتن میشستن وسط دانشکده به دخترا متلک مینداختن الان همونا نگران دختران که یه وقت تو راهپیمائی چیزیشون نشه.
    اونموقع رو درو دیوار از سروریه استقلال پرسپولیس مینوشتیم الان بچه ها دارن از مرگ می نویسن
    یه زمانی چارشنبه سوری فقط از آتیش می تونستی سرخی بگیری
    امسال فهمیدیم از کف خیابون هم میشه سرخی گرفت
    بچه که بودیم گریه میکردیم که چجوری آخه یزید و شمر تونستن اونقد ظالم باشن
    الان فهمیدیم که به راحتی تونستن اونقد ظالم باشن
    و کلی اتفاقای دیگه که شاید خودت بهتر از من بتونی بگی
    یکم بی سروته شد ولی کلاً میخواستم بگم زیاد ناراحت نباش همه ی این چیزا بخاطره اینه که هرچی باشه بزرگ شدیم دیگه رفیق و بزرگی که بدون مشکل نمیشه

    دیدگاه توسط میثم — ژانویه 6, 2010 @ 13:16

    • اینها رو چند روز پیش منم گفتم بهش
      اینکه وقتی نوشته های قبل انتخاباتو مرور میکنم از اینکه دغدغه های کوچک تری داشتیم یه کم احساس حقارت میکنم
      ….
      گاهی هم که اصلاً خجالت میکشم بخونمشون :دی
      ذوق و شوقمون، آرزوهامون، دغدغه هامون، غصه هامون .. همه چی عوض شده
      ….

      راستی اون زنبور فلک زده اسمش هاچ بود ! :دی

      دیدگاه توسط PARAND — ژانویه 6, 2010 @ 14:41

      • هاچ !؟؟
        میثم!!!؟؟؟
        زده بودی کانال عربی ؟؟
        😀
        اگه پرند رمز گشایی نکرده بود از اون زنبور فلک زده نمی فهمیدم
        ((:

        دیدگاه توسط Mahtab — ژانویه 6, 2010 @ 15:35

    • تجسم و فکر کردن به این روند رو با همه دردناکی و همه تلخی هاش دوست دارم
      خیلی خوب و تکون دهنده گفتیش میثم
      ..
      …..

      دیدگاه توسط Mahtab — ژانویه 6, 2010 @ 15:17

  7. آخه من یادمه اونموقع میگفتن تنها حیوونی که رفته حج کی بوده؟ جوابش میشد حاج زنبور عسل
    :))
    😉

    دیدگاه توسط میثم — ژانویه 6, 2010 @ 17:24

  8. =))

    دیدگاه توسط میثم — ژانویه 6, 2010 @ 17:25

  9. سلام!
    خوبی عزیزم؟
    ببخشید که نتونستم بیام تا لپمو بکشی! تو وب امین گفتم چرا نیومدم، ببینم، امین به وصیتام عمل کرد یا نه!؟ :دی
    من منتظر گزارش هاتون هستما!!!!!

    دیدگاه توسط pirate37 — ژانویه 8, 2010 @ 08:10

  10. نگاه تو به آینده خوب و رویائیست
    نگاه تو به مهتاب هم تماشائیست
    نگاه ما همه از جنس نور و جنس زر است
    تلالو نگاه من و تو ،ببین چه غوغائیست
    امیدوار ِ نجاتیم گر چه ظلمت شب
    چو دیو ستم ماندگار و هرجاییست
    بمان، چون «پرند» این حریرِ ِ ابریشم
    که ماندن من و تو انتهای تنهائیست
    بدان که می شکند دیو ظلم با من و تو
    شکستنش پر ِ خشم است و درد و رسوائیست

    دیدگاه توسط سعید — ژانویه 9, 2010 @ 07:22

  11. در عجبم از مردمی که خود زیر یوغ ظلم و ستم بر حسین و زهرایی میگریند که آزاده زیستند و شهید شدند

    دیدگاه توسط مهدی — ژانویه 12, 2010 @ 09:57

  12. …برای عکس:غیرت اندر بندهای بندگی پیچان
    ….
    کشتند
    کشتند تا که عشق
    بی یار و یادگار بماند در انتظار
    کشتند تا جدا ز سر انگشت اشتیاق
    گلها بپژمرند به هر شاخ و شاخسار
    کشتند تا که زیبایی سیاه بپوشد
    کشتند تا دروغ را به کرسی بنشانند
    کشتند تا امید بمیرد در این دیار
    کشتند تا آزادی
    یک نغمه هم ز نی لبک سرخ خود ننوازد
    کشتند تا سرود بگرید به زار زار
    آری برای این همه کشتند
    کشتند بی شمار

    دیدگاه توسط الهه ناز — ژانویه 13, 2010 @ 21:55

  13. ! فسیل شد دیگه این جا
    واگذارش کن به میراث فرهنگی ! :دی

    دیدگاه توسط PARAND — ژانویه 17, 2010 @ 17:43


RSS feed for comments on this post. TrackBack URI

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: