تب ِ ماه

دسامبر 25, 2009

یاری دهنده ای هست … ؟

Filed under: تب ِ ماه — مهتاب @ 19:07

! دروغ گفتند

! نفرین بر آنان که از همان ابتدا دروغ گفتند

!  دروغ گفتند که بیایی

پیک صداقت تو دارالعماره شان را لرزاند .. روشنی را شبانه , پنجره به پنجره بو کشیدند .. صبح , از میان دانه های زنجیر طلوع کرد .. گَرد ِ مرگ بر شهر پاشیده شد انگار .. درها را بستند .. پیر آشنای شهر را ربودند .. جوانان بی ادعا را به یغما بردند .. حرمت اعتماد را شکستند

تو آرام به بی پایانی ِ راه دل سپردی .. چشم بر آسمان .. همراه با گام های زنانه .. ردپای کوچک کودکانه .. بر داغی روان شن ها .. صدا از کسی بر نمی خاست .. دست هامان سکوت را تا آسمان می کشید .. آسفالت , زیر قدم ها می تپید ..   نجابت به پیشواز گلوله آمده بود

بیابان خانه ات شد .. آتش افروختی .. قامت عزیزانت را میان رقص شعله ها یک دل سیر به نظاره نشستی .. درد دانستن فرداها را به بغض کشیدی .. درد کشیدی .. دانسته درد کشیدی .. میان تاریکی شب ها .. افول ستاره های معصوم دنباله دار .. خیابان خانه مان شد .. بی خبر به بغض نشستیم .. اشک را به آتش سپردیم .. بی خبر به درد پیچیدیم .. بی نگاه ِ آخر .. بی خداحافظی .. بی هیچ رسمی از جدایی .. دل بریدیم

تاب نیاوردند حقیقت را .. تاب نیاوردند صداقت را .. نگاه کردی .. نگاه کردیم .. بدرقه اش کردی تا مرگ .. مادرش لرزید که  نرو .. تو را بوسید که طاقت بیار پدر .. خندید که برمی گردم , نگران نباش .. برگشت و دلت ریخت از هرم لب هایش .. بر نگشت و دهانش خرد شد از سکوت .. خندید و در آغوش تو جان داد .. جان داد و مبهوت خیره ماند .. تنها ماندی و هیچ کس  برای یاری تو نماند .. با هم ماندیم اما ..ء

   آن سوی این خاک باران ندیده آیا ..ء

 یاری کننده ای هست ؟؟

… 

Advertisements

14 دیدگاه »

  1. مظلومیت شما و شعار هیهات منه الذله رو هیچوقت نمیشه فراموش کرد
    اگه اعتقادمون به پیروزی خون بر شمشیری که شما
    بهمون یاد دادی نبود هیچوقت پا تو این راه نمیذاشتیم

    دیدگاه توسط میثم — دسامبر 26, 2009 @ 15:42

  2. اینجا کوفه نیست مهتاب

    با این همه شمر و عمر سعد که هست
    ولی اینجا کوفه نیست

    دیدگاه توسط مصطفی موسوی — دسامبر 27, 2009 @ 04:48

  3. روزگار ما روزگار همان «پوستين وارونه » است
    و چه دردي به جان اوست كه شاهد همه اينهاست اما هنوز اذن حركت كاروان عشق را نيافته
    و امروز :» گَرد ِ مرگ بر شهر پاشیده شد انگار .. درها را بستند » …. هرچند سالها فرياد زده بودند:»ياليتني كنا معك» !!! ا

    و اگر پيرو حقيقت بودند نه مدعيان حق، گوشهايشان ميديد و چشم هايشان كور نمي شد/1

    با هم مانديم اما … با هم،هم مي مانيم

    1/:مهتاب شايد شنيده باشي اون روايتي رو از كسي كه چشمهاش رو بست و خودش رو به نديدن زد به بهانه اينكه تشخيص نداده حق واقعابا كي بوده و پيامبر رو خواب مي بينه و ….. صبح كه بيدار ميشه مي بينه چشم هاش كور شده…من امروز خيلي بيشتر از كساني كه با گلوله و قمه به استقبال سكوت اومده بودن به كساني فكر مي كردم كه ..به چشم هاشون

    و فرياد» ياري كننده اي هست آيا» …اين فرياد طنين مي ندازه به تن هر تنابنده اي كه ذره اي به آزادگي حرمت بذاره و حقيقت خواه باشه…. اين فرياد اين پرسش از تاريخ بوده كه از سال61 هجري انعكاس داره
    و مرسي از تو و از كلمات تو

    دیدگاه توسط سعيده — دسامبر 27, 2009 @ 23:17

  4. سلام
    اومدم یه سری بزنم و ببینم چه خبره
    بیشتر از مطالب، یه چیزی منو درگیر خودش کرد!!!
    اینکه چرا برای وبلاگ، زبان فارسی رو انتخاب نکردید؟!
    الان وبلاگ شبیه بلاگ اسپات شده که فارسی نوشتن خیلی ناموزون هست
    بنظرم اگه فارسی کنید خیلی کاربر پسندتر میشه
    (در قسمت تنطیمات؛برگه ی اول-تنطیمات همگانی)
    البته این نظر شخصی ِ منه
    😉

    دیدگاه توسط فـرهـاد — دسامبر 28, 2009 @ 16:54

    • سلام دوست جدید
      ! راستش باعث تاسف بود برام که بیشتر از مطالب , قالب اینجا درگیر کننده باشه

      شاید اونقدر دغدغه ها حول درد ها و درد دل هاست که تنظیمات کاربر پسندانه کم رنگ شده
      ولی به هر حال مرسی از پیشنهادت
      بهش فکر می کنم

      دیدگاه توسط Mahtab — دسامبر 29, 2009 @ 13:43

      • دوباره سلام!
        نه دوست عزیز
        جای تاسفی نیست! من مطلب رو هم خوندم
        راستش این مشکل منه که در وردپرس به هر بلاگی که سر میزنم اول از همه به سر و روی وبلاگ نگاه می کنم!
        آخه می بینم که چیزی که میتونه باشه خیلی بهتر هست و این ظرفیت بهتر بودن رو داره!
        حیفم میاد فوضولی نکنم!
        😛
        الان نگاه کنید! جملات بجای اینکه در سمت راست قرار بگیرن در سمت چپ قرار گرفتن
        و همچنین یه سری تغییرات دیگه

        لازم به عوض کردن قالب نیست
        فقط کافیه در تنطیمات ِ وبلاگ بجای زبان انگلیسی؛زبان فارسی رُِ انتخاب کنید! همین!

        اگر زبان کار با وبلاگ (بخش مدیریت وبلاگ) انگلیسی هست این تنطیمات رِ اعمال کنید

        setting / general => Language :farsi
        و
        Users / Your Profile => Interface language :farsi

        اگر زبان ِ بخش مدیریت وبلاگ فارسی هست فقط این تنطیم:
        تنطیمات / همگانی => زبان : فارسی

        دیدگاه توسط فـرهـاد — دسامبر 29, 2009 @ 16:09

  5. خون بر شمشیر پیروز است ولی یکم درد داره

    دیدگاه توسط میثم — دسامبر 29, 2009 @ 12:30

    • از یه کم گذشت میثم
      دردش داره فرای طاقت می شه

      دیدگاه توسط Mahtab — دسامبر 29, 2009 @ 13:52

  6. دیشب دیدم پستتو، ولی برای مهتاب باید وقت گذاشت! باید سر وقت و حوصله خوند!با توجه و …
    مثل همیشه عالی بود!مهتاب من واقعا از قلمت لذت میبرم! (خوب خواستم اول کاری از نوشتنت تعریف کنم که اینجام گیر نکنه! :دی)

    نمیدونم چرا، ولی در این موارد، هر قدر که اوضاع سخت تر میشه، یه جورایی امید منم بیشتر میشه! امیدم به اینکه هیچ کدوم از خون های ریخته شده،هیچ کدوم از حق های پامال شده، هیچ کدوم از…هیچ کدوم بی اثر نیستن!وقتی به یه جعبه که روی سطح ناهموار(یعنی دارای ضریب اصطکاک باشه) نیرو وارد میکنی،تا زمانی که نیرو به ماکسیمم مقدار خودش نرسه، جعبه حرکت نمیکنه، اما وقتی نیرو ماکسیمم شد و جعبه شروع کرد به حرکت کردن، دیگه بانیرویی خیلی کمتر و سرعت وشتاب بیشتر و بهتری حرکت میکنه! خوب اگه از این دید به قضایا نگاه کنی، هیچ چیزی رو بی پاسخ نمی بینی و ته دلت همیشه روشن که هیچ خونی پایمال نمیشه! هر چند که میدونم امید داری و مطمئنی!
    الان لازمه ی این شرایط صبر داشتن! اینکه با شکیبایی و فکر درست، بتونی بهترین تصمیم و بهترین حرکت رو بکنی یا به عبارتی بهترین نیرو رو به جعبه وارد کنی تا حرکت کنه 😉

    عجب دیدگاهی!! اوف!

    دیدگاه توسط pirate37 — دسامبر 29, 2009 @ 18:58

    • ! تا به حال با دیدگاه فیزیک مدارانه به این قضیه نگاه نکرده بودم
      مرسی
      حس خوبی توش بود

      دیدگاه توسط Mahtab — دسامبر 30, 2009 @ 19:43

  7. خیلی قشنگ بود.

    دیدگاه توسط goalpesar — دسامبر 31, 2009 @ 09:46

  8. دهانت را میبویند مبادا گفته باشی من هم سبزم
    و گلویت را میبرند که شاید صدایی از صدا ها را در آن خفه کرده باشند

    دیدگاه توسط مهدی — دسامبر 31, 2009 @ 18:21

  9. چقدر با همه کلنجار میرم این روزا
    واسه گذشتن…واسه این که بگذرن…واسه این که یاد بگیرن بگذرن
    سخته…گذشتن خیلی سخته مهتاب

    محرم ها مقاتل می خونم
    وه که چه شگفتی ها دیدم توی این مقاتل
    نمی دونم ویژه نامه ی محرم پارسال همشهری جوان رو خوندی یا نه!؟اونجا کار کرده بودیم بخشی از این شگفتی ها رو
    حتماً بخون تا ببینی این روزگارو بیش از پیش
    تکرار تکرارئه این روزگار

    دیدگاه توسط الهه ناز — ژانویه 1, 2010 @ 21:02

  10. تو هم بیخبری از مصطفی؟

    دیدگاه توسط تخته سیاه — ژانویه 1, 2010 @ 22:18


RSS feed for comments on this post. TrackBack URI

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: