تب ِ ماه

دسامبر 16, 2009

: معرفی می کنم

Filed under: تب ِ ماه — مهتاب @ 17:45

 

  … گیر افتادی

! بین ما و خودت 

! بین حال و گذشته …  بین اعتقاد و خرافه

! دلم برات می سوزه مامان

بیشتر از اون که تو به من سخت بگیری , من به تو گرفتم ! از همون موقع که خودم و تو رو شناختم ! از همون موقع که عروسک ِ جنگ زده م رو زیر پله ها خوابوندم و توی صدای آژیر فکر کردن یاد گرفتم ! از همون اول که دستمو گرفتی بردی مدرسه ! از همون روزی که خواستم به دوستای فسقلی م معرفیت کنم که : این مامان ِ منه ! .. از همون اول مثل یه حشره ی کوچیک , مثل یه خوره افتادم به جون خودم و تو که بهترین و روشن فکر ترین مادر دنیا باشی !ا

! برعکس شده بود ! تو , آینه ی آرزو های من بودی

حالم از خودم بهم می خوره وقتی توبحث باهات لشکر کشی ِ کلمات قلمبه سلمبه راه می ندازم ! و تو با هراس نگاه می کنی و با کلمات ساده ت بریده بریده جوابمو می دی .. دلم برات می سوزه وقتی چند نفری از سرِ درموندگی می ریزیم سرت و انگشت اتهام سمت تو و نسل تو می گیریم و با تمام نیرو سعی می کنی دفاع کنی .. از خودت و نسل خودت

شاید بیشتر از نسل خودم که هیچی از جوونیش نفهمید باید دلم برای نسل تو بسوزه

که سرخورده ی ارزشهایی شده که یک عمر بهش افتخار کرده

دلم برات می سوزه وقتی معصومانه بین باورت و حقیقت تقلا می کنی

باوری که توش زندگی کردی و ریشه داری

.. و حالا با پنجه های خسته باید ریشه هاتو از این خاک فاسد بیرون بکشی

بدون اینکه نفس تازه کنی

بدون اینکه درک بشی

بدون اینکه بهت مجال بدیم

! نه ! .. مجالی نیست مامان

! تو نباید فسیل بشی

! این بار , رنج تولد خودت رو به دوش بکش

دلم برات می سوزه وقتی پشت درهای بسته انتظار می کشی .. وقتی پشت پنجره هوا رو برای پیدا کردن ردِّ اشک آور , بو می کشی .. وقتی پشت خط های مسدود شده آه می کشی .. وقتی تمام نگرانی و رنج مادر بودنت رو سرم فریاد می کشی  و من .. آرمان هام رو به رخ تو می کشم !ا

 …

! آی بچه ها ! این مامان منه

قبلا ها پشیمون می شدم  کتاب بدم بخونه ! نا امید می شدم بسکه هر بار می خندید که : » خب چی کار کنم ؟ تا یه خط می خونم خوابم می بره !  »  … حالا  گاهی نصف شب باید از لای روزنامه ها پیداش کنم و التماسش کنم که برو برو بخواب تا دوباره سردرد نگرفتی !ا

! این مامان منه

.. همیشه با انکارش جنگیدم اما الان

 دلم پر می کشه که رو در رو انکارم کنه و از گوشه ی تاریک اتاق صداشو بشنوم که سیم نامرئی ِ گوشی بی سیم رو دور انگشتاش می پیچه و دردمندانه اعتراف می کنه : » .. خب راست می گه !! » ء

! این مامان منه

.. یه عمر همدیگه رو نفهمیدیم و حالا

! به روی هم نمیاریم که داریم همو می فهمیم

Advertisements

16 دیدگاه »

  1. .. ای بیچاره مامان
    یه جوری اینجا نوشتی یکی ندونه فکر میکنه مامان بیچارت مثلاً مثل بابای مسیحه و افکارش ضد توئه
    خوبه طفلک انقدر پر و بال میده بهت
    واقعاً که
    خجالت بکش یه کم
    :-w

    دیدگاه توسط PARAND — دسامبر 16, 2009 @ 18:04

    • کلا شرمسارم

      :-I

      دیدگاه توسط Mahtab — دسامبر 16, 2009 @ 18:37

  2. وقتی تمام نگرانی و رنج مادر بودنت رو سرم فریاد می کشی و من .. آرمان هام رو به رخ تو می کشم

    ! این جمله خیلی رذیلانه بود
    فکر می کنم ما هم سال ها بعد که چه بسا زودتر سرخورده ارزش هایی خواهیم شد که الآن بهش افتخار میکنیم
    این یک حقیقت اجتناب ناپذیره

    دیدگاه توسط PARAND — دسامبر 16, 2009 @ 18:06

    • دقیقا اعتراف به رذالت بود

      امیدوارم این طور نشه ! حداقل به این خاطر که ما الان به این خطر فکر می کنیم و دغدغه ش رو داریم … اونم خیلی زیاد
      به این خاطر که تجربه ی تلخ این سرخوردگی رو داریم می بینیم و سعی می کنیم دچارش نشیم

      دیدگاه توسط Mahtab — دسامبر 16, 2009 @ 18:27

  3. واقعاً عالی نوشتی، هیچوقت خنده شونو فردای 2 خرداد فراموش نمی کنم یه جوری میخواست بگه
    دیدی تو که نمی تونستی رای بدی ما خاتمی رو واستون رئیس جمهور کردیم حالا برو با رئیس جمهورت حال کن.
    اووو یادش بخیر مامانم چه منتی میذاشت سرم انگار دوباره انقلاب کرده بودن
    میخواست بگه بیا اینم یه انقلاب واسه شما بچه ها
    ——-
    دلم برات می سوزه وقتی معصومانه بین باورت و حقیقت تقلا می کنی
    باوری که توش زندگی کردی و ریشه داری
    .. و حالا با پنجه های خسته باید ریشه هاتو از این خاک فاسد بیرون بکشی
    بدون اینکه نفس تازه کنی
    بدون اینکه درک بشی
    بدون اینکه بهت مجال بدیم
    ! نه ! .. مجالی نیست مامان
    ! تو نباید فسیل بشی
    ! این بار , رنج تولد خودت رو به دوش بکش
    ——–
    تو باز خوبه دلت میاد باهاش بحث کنی
    من وقتی یه چیزی میگه یکم تیریپ تفکر میام و اینجوری
    چشامو درشت میکنم که اوووه انگار تو راست میگی
    تا حالا از این دیدگاه بهش نیگا نکرده بودم
    آره مامان حق با توه
    وقتی میخواستم بعد انتخابات بیام تهران بهش نگفتم
    گفتم بابا یه وقت هول میکنه بذا فک کنه تبریز م
    ولی کلاً نسل باحالین
    یه انقلاب و یه جنگ و و این روزا رو دارن تجربه میکنن خدائی تو این چیزا
    ما حالا حالا ها باید بدوییم تا بهشون برسیم
    اینا یهو دیدی قاطی کردن زدن ما و اینا رو باهم ترکوندن
    خلاصه سربه سرشون نذار اینا انقلابشونو کردن افتخاراتشونو یهو خراب نکن

    دیدگاه توسط میثم — دسامبر 16, 2009 @ 19:17

  4. انگشت اتهام یعنی اینکه روزی ده بار بهش میگم اون آری آری شما ما رو به این روز انداخت…اما همه نگرانی من اینه که راه رفته رو دوباره بریم..نگرانی من از اینه که بچه منم به من همین رو بگه

    دیدگاه توسط بنفشه — دسامبر 17, 2009 @ 21:36

  5. ….
    ……..

    …….

    دیدگاه توسط مصطفی موسوی — دسامبر 18, 2009 @ 11:13

    • این تلافی ِ سه نقطه های من بود ؟؟

      دیدگاه توسط Mahtab — دسامبر 20, 2009 @ 20:35

  6. یه تاریخ گفتن که مادرها بچه ها رو اهل بار بیارن یه وقتایی اما این بچه هان که باید با اهل خانه از عصریت و تولد دوباره حرف بزنن…این دگرگونی را عشق است مهتاب بانو
    🙂

    دیدگاه توسط امین شاهنده — دسامبر 18, 2009 @ 12:07

  7. یه درد تو متن نوشته ات احساس میکنم..
    دردی که شاید با رجوع به زندگیهامون به خصوص تو چند سال اخیر همه ما اون رو تجربه کردیم
    دردی که نشون میده ما برای درد کشیدن ساخته نشدیم
    اما استبداد ما را محکوم به رنج کرده و ما در حال تحمل هستیم و هستیم در حال تحمل.

    دیدگاه توسط آقا مهدی — دسامبر 19, 2009 @ 09:53

  8. مامان من همیشه آرامش خودش رو حفظ کرده!
    همیشه از پشت نگاهش باید میخوندم عقیده شو!

    ولی این روز ها خیلی چیزا فرق می کرد!خیلی چیزا

    دیدگاه توسط pirate37 — دسامبر 19, 2009 @ 18:54

  9. اومدم ببينم تو چي نوشتي با كلمه هات مهتاب در باره اين روزها .. با تعجب ديدم هيچ 😉

    دیدگاه توسط saeedemokhtarzade — دسامبر 21, 2009 @ 08:38

  10. مهتاب به یه نکته ی اساسی اشاره کردی. به اجتناب ناپذیر بودن تفاوت های نسل ها در برخوردهاشون با اجتماع. به تفاوت افتخارات نسل ها.
    شاید بحثش خیلی مفصل تر از این حرف هاست
    ولی نمیتونم از این بگذرم که لحن نوشتت اصلا خوب نبود
    مادر سوای این حرف هاست
    مادر مادره

    دیدگاه توسط حسام الدین منظوم — دسامبر 21, 2009 @ 21:28

    • برداشتت برام عجیب بود
      مادر , قطعا مادره
      این متن سراسرش همین بود فقط با سبک غیر متعارف و متفاوت

      توی این نوشته انگشت اتهام سمت خودم بود
      اساسا به چالش کشیدن خودم بود
      و بُعد خاصی از حس پیدا و پنهانی که چراییش مهم نبود

      دیدگاه توسط Mahtab — دسامبر 23, 2009 @ 17:45

  11. بین دیروز و امروز
    بین عقده و عقیده
    بین حرف و عمل
    بین این و اون

    بین سبز و قرمز
    همیشه این بین سفیدی بوده و خواهد بود …

    دیدگاه توسط behnam — دسامبر 23, 2009 @ 22:44

  12. بیچاره مادرها، آخه دورشون اصلاً دیوار نیست که حالا بخواد کوتاه باشه.

    دیدگاه توسط goalpesar — دسامبر 25, 2009 @ 10:09


RSS feed for comments on this post. TrackBack URI

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: