تب ِ ماه

دسامبر 9, 2009

روز ِ گل و بلبل

Filed under: تب ِ ماه — مهتاب @ 15:27

میدون انقلاب

 پیاده رو های غصب شده با چکمه ها ی سیاه 

  ایستگاه بی آر تی  پر از مردم بی پناه 

 غرش موتورها 

 حیرت در برابر وحشی گری ها

مقاومت در برابر ضربه ها

 و

گیر افتادن یه ماشین عروس … با گلهای سفید و صورتی … بین همه ی اینها

.

.

.

شاید گاردی ها هم یه لحظه دست کشیدن و مات این صحنه شدن

… شاید 

 

Advertisements

11 دیدگاه »

  1. من نتونستم بیام

    به یه جور عذاب وجدان دچار شدم روزهای بعدش

    غرض بیشتر رسوندن یه پیام به حکومت بود که اینها کودن تر از این حرفها هستن که درک کنن پیام مردمرو

    یه چیزی که این وسط مهمه اینه که این فشار هنجاری از طرف جامعه بهاین حکومت خودکامه باید ادامه پیدا کنه و میکنه

    دیدگاه توسط مصطفی موسوی — دسامبر 9, 2009 @ 17:59


    • گاهی وقتی عمیق فکر می کنم
      به اینکه 6 ماهه
      نیمی از ساله
      شش ماهه مردم با این همه فشار ایستادن .. می مونم
      خودشون هم باورشون نمی شد
      دارن تو این بهت دست و پا می زنن

      دیدگاه توسط Mahtab — دسامبر 11, 2009 @ 13:31

  2. زیاد دلت رو خوش نکن
    از حیوون چه انتظاری داری تو ؟؟
    این که مات اون ماشین عروس و خاطره 16 آذر 88 اون عروس و داماد بشه .. ؟
    انقدر صحنه جلوشون برای مات شدن بود که به اون ماشین گل زده نرسه
    .
    .
    کاش انقدر عقل داشتن که در حد گنجایش خیابون نیرو میذاشتن که اقلاً خودشون اون جوری
    مثل سگ نیفتن به جون هم
    الآن بعد از اون ترس ها و دلهره ها وقتی یادم میفته خندم میگیره ! :دی

    دیدگاه توسط PARAND — دسامبر 9, 2009 @ 20:25

    • کاش اون صحنه ثبت می شد
      چقدر خندیدیم
      واقعا رو سر ِ هم سوار بودن
      خیابون ِ لبریز شده
      اون قاطی کردنشون
      بین ماشین و اتوبوس و آدما و جیغ و داد و شعار و بوق و خودشون
      😀

      دیدگاه توسط Mahtab — دسامبر 11, 2009 @ 13:43

  3. مهتاب! مهتاب! از زندگی بنویس
    از زیستن این روزگار
    بلاگت پر شده از مبارزه
    🙂
    یادت باشه: راه سبز امید رو باید زندگی کرد
    یادت باشه
    این روزگار رو عشق است
    🙂
    وای که چه روز نازی بود این 16 آذر

    دیدگاه توسط امین شاهنده — دسامبر 9, 2009 @ 21:28

    • یادم هست امین
      چه جمله ی نابیه این جمله
      چقدر سخت می گیرن این واژه ها به آدم

      ولی چه کار کنیم که زندگی شده ؟

      دیدگاه توسط Mahtab — دسامبر 11, 2009 @ 13:50

  4. هی! منم اون روز یه ماشین عروس دیدم
    چقدم عروسش خوشحال بود!خیلی خوشحال بودا

    خیلی خوشحالم این روزها! خیلی!

    دیدگاه توسط pirate37 — دسامبر 10, 2009 @ 09:26

    • چقدر عروس و داماد مبارز داشتیم پس
      😉

      دیدگاه توسط Mahtab — دسامبر 11, 2009 @ 13:54

  5. شاید اون عروس و داماد هم با ماشین تزئین شده با گل های سفید و صورتی شون…داشتن راه سبز امید رو زندگی میکردن…بین چکمه های سیاه و مردم بی پناه و غرش موتورها و وحشی گری ها و ضربه ها…ولی یه لحظه ایستادن و مات گاردی ها شدن…شاید

    دیدگاه توسط الهه ناز — دسامبر 10, 2009 @ 16:45

    • تعبیرت دوست داشتنی بود

      دیدگاه توسط Mahtab — دسامبر 11, 2009 @ 13:46

  6. هم با امين شاهنده خيلي موافقم … «تو» بايد از زندگي بنويسي ، تا ديگه اين نياد از دلت كه «: واژه هاي روشنم رو دزديدن ….
    هرچند ته دلم همش مي گم مهتاب بنويسه تا اين روزها از نگاه خاص اون ثبت بشه ، نگاهي كه كنار همه حرفا و دويدن ها ترسيدن ها يه چيزي داشت كه مثل يه روزنه نور داشت
    .
    .
    و اينكه حق باتوءه نگاه كه مي كنيم مي بينيم 6 ماه گذشت … بايد انقدر مرور كنيم تا كسي يادش نره روزهاي تلخ و پر درد رو … از همون روزهاي اول پس از حادثه … حافظه مردم خيلي كوتاهه وبدترين اتفاق اينه كه يادشون بره

    دیدگاه توسط saeedemokhtarzade — دسامبر 11, 2009 @ 21:24


RSS feed for comments on this post. TrackBack URI

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: