تب ِ ماه

نوامبر 28, 2009

کفش هایت کو ؟

Filed under: تب ِ ماه — مهتاب @ 20:11

شب خرداد به یک مرثیه از روی سر ثانیه ها می گذرد

بوی هجرت می آید

بوی خون .. آتش .. آزادی

! صبح خواهد شد

________________

اهل تهران بود , اما

شهر او گم شده است

خاک او ایران است

روح او کم سال است

روح او در جهت صبح صداقت جاری ست

________________

پسرش وقتی مرد

پاسبان ها همه قاتل بودند

________________

به او بگو سهراب

چه اتفاق افتاد

که خواب سبز تو را سار ها  درو کردند ؟

________________

 مرگ او چیزی نیست

که لب طاقچه ی عادت از یاد من و تو برود

>>><<<

با احترام به واژه های جاودان ِ سپهری

.

.

.

>>> بر او ببخشایید <<<

Advertisements

13 دیدگاه »

  1. تو مپندار که خاموشی من
    هست برهان فراموشی من
    .
    .
    فراموشی نعمته…اما برای ما و این روزها و راهمان آفت
    .
    .
    هر شب ستاره ای به زیر می کشند و باز
    این آسمان غمزده غرق ستاره هاست

    دیدگاه توسط الهه ناز — نوامبر 28, 2009 @ 21:37

  2. ای همچو من بر زمین اوفتاده
    برخیز……
    تنها تویی با من ای خوبتر تکیه گاهم
    چشمم ، چراغم ، پناهم
    من بی تو از خود نشانی نبینم
    تنهاتر از هر چه تنها
    همداستانی نبینم
    با من بمان ای تو خوب ، ای بیگانه
    برخیز ، برخیز ، برخیز
    با من بیا ای تو از خود گریزان
    من بی تو گم می کنم
    راه خانه

    با من سخن سر کن ای سکوت پرفسانه
    ایینه بی کرانه
    می ترسم ای سایه می ترسم ای دوست
    می پرسم، آخر بگو تا بدانم
    نفرین و خشم کدامین سگ صرعی مست
    این ظلمت غرق خون و لجن را
    چونین پر از هول و تشویش کرده ست ؟
    ایکاش می شد بدانیم
    ناگه غروب کدامین ستاره
    ژرفای شب را چنین بیش کرده ست ؟
    هشدار ای سایه ره تیره تر شد
    دیگر نه دست و نه دیوار
    دیگر نه دیوار نه دوست
    دیگر به من تکیه کن ، ای من ، ای دوست
    …..
    —————
    —————
    مرگ او چیزی نیست
    که لب طاقچه ی عادت از یاد من و تو برود
    ————
    تنها چیزی که به من امید میده رسیدن روز انتقامه

    دیدگاه توسط میثم — نوامبر 29, 2009 @ 10:14

  3. چه کسی بود صدا زد
    «مادر»
    کفش هایم کو ؟!ء

    جای این بازی با واژه های سهراب خیلی خالی بود
    از همون اول خیلی دلم می خواست می تونستم این کارو انجام بدم
    ولی اون قدر رو شعراش اشراف نداشتم که بتونم باهاش بازی کنم

    آخرشو دوست داشتم
    مرگ او چیزی نیست که لب طاقچه ی عادت
    از یاد من و تو برود
    .
    .
    .
    این کامنتو سر کلاس نوشتم
    با اون اس ام است دیگه نفهمیدم استاد چی میگه

    دیدگاه توسط PARAND — نوامبر 29, 2009 @ 12:30

    • چه کسی بود صدا زد
      “مادر”
      کفش هایم کو ؟

      …..
      اولین چیزی بود که نوشتم و حذفش کردم
      بسکه اذیتم کرد
      بسکه اذیتم کرد
      بسکه توی ذهنم پیچید صداش
      پیچید
      پیچید
      دور زد
      جاشو داد به صدایی که دنبال یادگارهای بچه ش بود
      :
      هیچکدوم از وسایلشو به من ندادن
      عینک بچه م کو ؟

      دور زد
      جاشو داد به صدایی که ضجه می زد
      :
      بیا ببین سنگ قبرتو کی شکسته مادر ؟
      سنگ قبر بچه م کو ؟؟

      ……..

      دیدگاه توسط Mahtab — نوامبر 29, 2009 @ 15:25

  4. خیلی بازسازی خوبی بود
    ……
    پسرش وقتی مرد
    پاسبان ها همه قاتل بودند

    دیدگاه توسط Eli — نوامبر 29, 2009 @ 13:33

  5. پسرش وقتی مرد / پاسبان ها همه قاتل بودند /

    خیلی زیبا بود مهتاب جان

    دیدگاه توسط بهنام — نوامبر 29, 2009 @ 13:59

  6. دیدگاه توسط saeedemokhtarzade — نوامبر 29, 2009 @ 23:10

  7. اون عكس اولي رو هر بار ميبينم احساس ميكنم درد همه ي وجودمو مي گيره و تا توي چشمام تير ميكشه
    تمام اون صحنه تو اون هواي گرگ و ميش جلوي چشمام زنده ميشه
    درست از همين زاويه
    ما
    مردم
    برج آزادي
    پايگاه بسيجي كه تو آتيش مي سوخت و ما فكر مي كرديم اتوبوسه
    و شعار ِ «نترسيد نترسيد …»ء
    كه اون لحظه نفهميديم پشت اين دودي كه ميدونو گرفته چه خبره
    وقتي ياد سرگرداني اون شب ِ مادر سهراب ميفتم از خودم خجالت ميكشم
    .
    .
    .

    دیدگاه توسط PARAND — نوامبر 30, 2009 @ 00:20

  8. خداوند منتقم هست در عین اینکه رحمان و رحیمه

    دیدگاه توسط ghazaleh — نوامبر 30, 2009 @ 14:23

  9. کرد
    غمخواری
    شمشاد بلندت
    پستم

    دیدگاه توسط حسام الدین منظوم — نوامبر 30, 2009 @ 22:54

  10. اینقدر زیبا بود که دوست ندارم با کلمه ها بگمش
    من به زودی زود میام…..
    باید
    IP
    رو عوض کنم

    دیدگاه توسط بنفشه — دسامبر 1, 2009 @ 09:49

  11. من روز قدس دیدمش

    کاش گریه نمیکرد جلو دوربین

    عین همون روز قدس میبود

    دیدگاه توسط مصطفی موسوی — دسامبر 2, 2009 @ 09:53

  12. نمیدونم شاید فقط برای من اینجوریه ولی ورد پرس دیگه صفحاتش باز نمیشه اصلا

    مخصوصا صفحه تو و پرند

    الان با خوش شانسی کامنت تونستم بزارم

    دیدگاه توسط مصطفی موسوی — دسامبر 2, 2009 @ 09:56


RSS feed for comments on this post. TrackBack URI

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: