تب ِ ماه

نوامبر 27, 2009

تب

Filed under: تب ِ ماه — مهتاب @ 09:41

از همان اول هم تا می گفتند پخ , تب می کردم

تب و لرز و اشک های چکه چکه زیر پتو و دست های گرم او که همیشه آبی بود روی آتش

… و کاش که بود

! شاید هم نه ! .. نبود

گاهی گیج می مانم بین انتخاب این که حیف که نیست یا چه خوب که نیست !؟!ا

حتما او هم تاب نمی آورد .. تب می کرد .. می لرزید

.. بی آنکه اشک هایش را

اشک های مردانه اش را , پاک کند

***

از همان اول هم قرار نبود آرام بگیریم

مینا می گوید چند شب پیش یک دیوانه ای ساعت یازده – دوازده , منور زده .. اینجا هم زد !ا

قلب مادرش گرفته که : وایییی ! … قلب مادر من هم که :  تیر هوایی !ا

حالا بیا آرامشان کن که خبری نیست به خدا ! کسی الله اکبری نگفته که !!!ا

بیا و بفهمانشان که از این صداها در نیاورید !ا

 کوچه های این شهر هنوز مستعد کابوسند .. مردمان این شهر هنوز بی خواب

بیا و حالیشان کن که آنقدر پایت را روی پدال لعنتی گاز فشار نده و غرش موتورت را در نیاور … دلم هر بار پهن می شود کف خیابان !ا

بیا و التماسشان که  جان عزیزت ؛ دیرت هم که شده , غیبتت هم که تمام شده , عنقریب است که اخراج هم بشوی .. ندو ! …  اینطور سراسیمه بین ماشین ها و آدم ها ندو !ا

***

 از همان اول هم تردید در نهایت ما نبود

صبح ؛ الهام  روی توده گچی که خطوط سبز را پوشانده دست می کشد

… صدای لغزش انگشتانش به » آه» می ماند

پشت می کند به دیوار و می پرسد : این پس گرفتن دیوار ها از کجا آمد ؟؟

نگاه می کنم به لجبازی گچ و رنگ … نجابت رنگ و گچ

! فکر می کنم : از انکار

عصر ؛ صندلی های ته اتوبوس را قرق کرده اند !ا

هنوز پایشان به زمین نمی رسد فسقلی ها !ا

روی دیواره ی کنارشان ؛ زیر پنجره , کسی به سرعت نوشته : مرگ بر دیکتاتور !ا

مثل بازدید از یک تابلوی کوبیسم کمی جدی نگاهش می کنند و ریز ریز می خندند

توی دلم می گویم : حق دارید خب ! چه می دانید دیکتاتور چه غول بی شاخ و دمی ست ؟!؟

هنوز دهان ِ فکرم بسته نشده , یکی شان به دیگری اشاره می کند : » اون ماژیک قرمزتو بده ! اشتباه نوشته ! دیکتاتور رو باید با قرمز نوشت !»ء

و چه لذتی دارد تلاش بی هراسشان برای پاشیدن رنگ سرخ به صورت دیکتاتور

و جایت خالی الهام که ببینی

 روشنی فردا توی نگاه کوچکشان برق می زند !ا

***

! از همان اول هم بنا نبود مهتاب , مهتاب بشود

باید می سوخت توی این تب .. از همان ابتدای تغییر

ستاره های خیالم را چیده اند آخر ! .. جای هر ستاره خون .. جای هر ستاره آتش

تو می گویی به هذیان کشیده ام ؟

نمی دانم ! .. تب  , خون , جنون , … سرم گیج می رود هی !ا

کنج دلم فکر می کنم : زنده باد تو !ا

که راست توی چشم هایم نگاه کنی و واژه هایم را بکوبی توی صورتم

تا همیشه به یاد داشته باشم

در کوچه های پر پیچ این راه بی نهایت

هیچ هم نیستم .. هیچ !ا

……

__________________

پ.ن
یک مبارز جسور میان تظاهرات سکوت دلم هست
هرچه خشم می گیرم که : هیس س س ! .. به شیطنت شعار ساختار شکن می دهد باز !ا
صدایش توی بی صدایی می پیچد
"  ! دوستت دارم .. به اندازه ی 25 خرداد   "
Advertisements

19 دیدگاه »

  1. جالبه ! خيلي جالبه !!ء
    استفاده از كنايه ي مظلوم نمايانه ي «كوبيدن واژه تو صورت» عالي بود !!!ء
    مثل هميشه در اين حوزه دستي عميق بر آتش داري !ء

    اين كامنت رو صرفاً بخاطر اهداف مقدس جنبش (و نه اهداف مقدس فردي ! و يا هر عامل يا عنصر فردي ديگه) اينجا مينويسم !ء
    جهت باز شدن بند آخر اين پست و محكمه اي كه به راه انداختي .. بتنهايي .. لازمه مجدداً بگم نوشته هات بشدت دچار يك نوع فردگرايي شده … يك جور خويشتن محوري … نميگم خود محوري !ء
    اصلاً اهميت نداره من رو به چي متهم كردي و ميكني ..ء
    ولي «من» ِ نوشته هات پر رنگه .. خيلي پر رنگه .. و اين منيّت تو بعضي نوشته ها مثل پستي كه براي نماز جمعه گذاشتي وحشتناكه !ء
    بطوري كه همه عظمت اون روز رو محدود به «من» ِ خودت كردي !ء
    اين هدف نوشته اي كه براي يك جنبش اجتماعي نوشته ميشه نيست
    براي نمونه پست هاي مربوط به 18 تير – نماز جمعه – روز قدس و 13 آبان رو با «ما بي شماريم» ابراهيم نبوي كه خودت هم تو يكي از پست هاي بعد از انتخابات آوردي مقايسه كن شايد مفهوم اين فرد گرايي رو متوجه شدي !ء
    كردي personalize تو در واقع به يك جور شخصي سازي دچار شدي ! به نوعي جنبش رو
    اين تا يك جايي ميتونه جذاب باشه ولي از يك جا به بعد بشدت توي ذوق ميزنه !ء
    براي من از سر نوشته مربوط به نماز جمعه اين اتفاق افتاد در حالي كه ممكنه براي خيلي ها هنوز اين جذابيت ادامه داشته باشه …ء
    نگاه به يك واقعه اجتماعي بايد كلي باشه
    وقايع نگاري يك رويداد وقتي ارزش ثبت شدن داره كه كليت و ماهيت اون رخداد رو تحت پوشش قرار بده ..ء
    من اين كليت رو تو نوشته هاي تو خيلي كم ميبينم ..ء
    تو همه چيز رو محدود كردي .. محدود به نگاه خودت .. به حضور خودت .. به «من» ِ خودت
    شرط اصلي موفقيت نوشته اي كه راجع به يك واقعه اجتماعي نوشته شده اينه كه ذهن مخاطب رو به سمت كليت ماجرا سوق بده نه به سمت «من» ِ نويسنده
    من وقتي نوشته هاي تو رو ميخونم ذهنم رو اتفاقي كه براي «تو» افتاده متمركز ميشه نه كليتي كه اين جنبش رو درگير كرده
    نه فقط من، همه همينطورن
    به وضوح تو كامنت هاي وبلاگت مشخصه ..ء
    اين نوع انتقاد هيچ ربطي به كسي بودن يا نبودن نداره .. اين برداشت يك برداشت صرفاً «مظلوم نمايانه» است

    در آخر باز هم تأكيد ميكنم اين كامنت رو «فقط» بخاطر اهداف مقدس جنبش (نه يك كلمه بيش نه يك كلمه كم !) اينجا نوشتم

    من آن چه شرط بلاغت است با تو می گويم
    تو خواه از سخنم پند گير و خواه ملال

    دیدگاه توسط PARAND — نوامبر 27, 2009 @ 10:47

    • ببخشید

      ولی تاحالا ندیده بودم کسی همچین چیزی واسه دل نوشته های جنبش سبز بگه
      !!!
      دل نوشته فرق داره با ابراهیم نبوی
      !
      وقتی بچه ها عکس زخماشونو هم تو وبلاگاشون گذاشتن ندیدم کسی همچین چیزی بگه
      !
      نمی دونم چرا از قول همه نظر دادین!؟ولی من هیچوقت اینطوری فکر نکرده بودم
      !
      اینجا»من»ندیده بودم!اگرم دیدم یه»من»خجالتی دیدم که همیشه دیگرانو تحسین کرد!یا بزرگ کرد یا براشون غصه خورد

      هیچوقت حضوری هم ازش منیت ندیدم
      تو هیچ چیزی
      !

      دیدگاه توسط Eli — نوامبر 28, 2009 @ 19:57

      • اين نظر شماست
        نظر من با شما فرق داره
        من جنبه ي شخصي دادن به جنبش رو نمي پسندم
        ديگران ممكنه دوست داشته باشند
        من هم اينجا نظر خودم رو دادم
        گمون نكنم از جانب كسي نظر داده باشم
        اگر هم منظورتون اين قسمته
        «من من وقتي نوشته هاي تو رو ميخونم ذهنم رو اتفاقي كه براي “تو” افتاده متمركز ميشه نه كليتي كه اين جنبش رو درگير كرده
        نه فقط من، همه همينطورن
        به وضوح تو كامنت هاي وبلاگت مشخصه ..»

        من به بازخورد كامنت هاي وبلاگ اشاره كردم

        !!!… اگر شما مثلاً پست روز قدس رو خونديد و ذهنتون متوجه دهان پر از خون نشده كه خب
        !اشتباه كردم لابد
        !!همه اينطور نيستند

        دیدگاه توسط PARAND — نوامبر 28, 2009 @ 20:31

        • راستش
          خودم وقتی به اون پست روز قدس نگاه می کنم
          فکر می کنم یه جور واکنش بیرونی به ترس خفته ی درونی بود
          .. بهتر می دونی
          که بعد از قائله , تازه شوک ها و اما و اگر ها و ترس های سرکوب شد ؛ سر بازمی کنند
          یه همچین ترکیبی داشت اون پست
          شاید گاهی می نویسیم که فراموش کنیم , یا به روی خودمون نیاریم
          که چقدر ترسیدیم

          دیدگاه توسط Mahtab — نوامبر 29, 2009 @ 10:37

          • خیلی متاسفم که باعث شدم اون نوشته معصومانه اینجوری باز بشه
            !

            دیدگاه توسط Eli — نوامبر 29, 2009 @ 12:52

          • منم متاسفم که از پرده برون افتاد
            ولی اشکالی نداره
            تقصیر کسی نیست
            😉
            .
            .
            .
            خوبه این بحث ها
            تمرین نقد و نقدپذیری و دموکراسی

            دیدگاه توسط Mahtab — نوامبر 29, 2009 @ 14:56

        • من فکر می کنم کلا این»من»گمه
          پشت پرده و غیز مستقیمه

          می شه دستشو گرفت باهاش رفت وسط واقعه نه اینکه خودش بره رو صحنه و منو بذاره تو جایگاه تماشاچی

          بهرحال نظرا باهم فرق داره
          !

          دیدگاه توسط Eli — نوامبر 29, 2009 @ 12:59

          • منظورم از اين «من» يك «من» خودخواه و خود شيفته نيست
            نميدونم چرا منفي ميبيني
            منظورم از فردگرايي و شخصي سازي و خويشتن محوري هم جنبه منفي نيست
            اين سبك نوشتن تحت تأثير فشاري كه به آدم وارد ميشه طبيعيه
            من ميگم نوشته اي موفقه كه فقط محدود به اين نگاه شخصي نشه حتي اگر دل نوشته باشه
            اصلاً هم نگفتم اين سبك نوشتن بده
            ولي در اين وسعت من نمي پسندم
            همون طور كه نوشته مربوط به 18 تير و تو بي نظيري رو دوست داشتم پست نماز جمعه و روز قدس رو دوست نداشتم
            هر كسي كه احساس داشته باشه با خوندن اين پست ها طبيعيه كه ذهنش در درجه اول متوجه شخص نويسنده بشه
            اگر غير از اين باشه كه بايد به موضعش شك كرد
            احتمالاً نفوذيه! :دي

            ضمناً «ما بي شماريم» ابراهيم نبوي هم يك جور دل نوشته است
            قصدم مقايسه نوشته ها نيست
            بخاطر اين اون مثال رو آوردم تا منظورم رو واضح تر بگم

            دیدگاه توسط PARAND — نوامبر 29, 2009 @ 16:37

          • اين منظورمه
            http://tabemah.wordpress.com/2009/06/28/%d9%81%d8%b1%d8%af%d8%a7-%d8%b3%d8%a8%d8%b2-%d8%aa%d8%b1%db%8c%d9%86-%d8%b1%d9%88%d8%b2-%d8%ae%d8%af%d8%a7/

            اسمش «فردا سبزترين روز خدا» ست
            چون اولش رو با «ما بي شماريم» شروع كرده به اين اسم تو ذهنم مونده بود

            دیدگاه توسط PARAND — نوامبر 29, 2009 @ 21:09

    • پند می گیریم
      .
      .
      .
      من کارکرد عینی ِ اون جزوه های جامعه شناسی شدم ؟
      😉

      مرسی

      دیدگاه توسط Mahtab — نوامبر 28, 2009 @ 20:29

  2. امروز بي دليل بين كتاب ها و كلمه هات غوطه ور بودم … هر چي مي خوندم سير نميشدم مهتاب … نياز به حرف داشتم به كمي واژه .. و چيزهايي هم مي خوندم كه از سر تصادف نبود … مثلا شعرهاي 20 سال زندان ناظم حكت … فريادهاي غاده السمان و …
    خلاصه اينجا كه ميام مهتاب فريادهاي بديع زني رو مي شنوم كه از نگاه خاص خودش همه چيز رو نگاه مي كنه ( هر چند گاهي فرد گرايانه بشه ) و تاريخ به شدت محتاج اين زاويه نگاهه . جايي كه در كنار شكوه و عقلانيت و منطق جمع ، برق روشن فردا رو تو چشم بچه اي كه نقش خودش رو با يه ديوار نويسي كوچيك انجام ميده ببينه … بچه اي كه به بيماري مزمن بي تفاوتي گرفتار نشده … و اميدوارم اين جنبش دست كم اين روحيه رو توي اين نسل زنده نگه داره .

    دیدگاه توسط saeedemokhtarzade — نوامبر 27, 2009 @ 15:21

  3. اما يادت باشه … تو توي اين راه بينهايت همينكه قدم هاي خودت رو محكم ادامه برداري خيلي هستي ، خيلي …. و اين خيلي هاي بي نظير مي شن تاريخ بي نظير

    دیدگاه توسط saeedemokhtarzade — نوامبر 27, 2009 @ 15:23

  4. پانوشتت رو خیلی دوست داشتم
    و اون قسمت بچه هایی که ریز میخندند

    دیدگاه توسط ghazaleh — نوامبر 27, 2009 @ 17:58

  5. راستش من خودمم تا چند ماه پیش نمی‌دونستم دیکتاتور واقعاً چه غولیه…

    دیدگاه توسط goalpesar — نوامبر 27, 2009 @ 19:03

  6. چه عکسی گرفتی دختر
    عاشق این دست به دوربین بودنتم!مثل دست به قلم بودنت

    اونی که جلو نشسته الهامه؟

    چه مقیاسی تعریف کردی
    25 خرداد
    !

    منو اندازه 16آذر دوست داری؟
    😀 😀 😀

    دیدگاه توسط Eli — نوامبر 28, 2009 @ 19:13

    • چرا انقدر اذیت می کنه واسه کامنت گذاشتن ایجا؟
      ثبت نمی شه بعد که دوباره می ذارم میگه تکراریه
      !!!
      دروغگو
      دروغگو
      کامنت تکراری کو
      ؟
      😀

      دیدگاه توسط Eli — نوامبر 28, 2009 @ 20:01

    • وای
      الهام نیست ولی راست میگی ! مانتوش مثل الهام می مونه
      عجب تشابهی ! دقت نکرده بودم !ا
      .
      .
      .
      خب 16 آذر که هنوز نیومده
      تو رو به اندازه ی روز قدس دوست دارم
      😀

      دیدگاه توسط Mahtab — نوامبر 28, 2009 @ 20:23

  7. و از همان روز اول آنچنان ابیات شعر زندگیمان را نا هماهنگ و زشت سرودند گه تو گوئی ما همان قصه معر بودنیم و شعر نو خواسته ای بدونه سهراب…

    قرار نبود که من به سیاهی پناه ببرم.. اما به جائی رسیدم که ذغال میخورم … ستاره ها رو یکی یکی با پا کن تحجر از پهنای زندگی سستم پاک میکنم و برای رسیدن به خودم دست به دامان مرکب و قلم میشم تا ورق سیاه شب عمرم را بی هدف فریاد بزنم…!!!!!

    دیدگاه توسط آقا مهدی — نوامبر 28, 2009 @ 19:50

  8. مهتاب
    مهتاب
    مهتاب
    این را وقتی با مدل جدید این روزهایم گام بر می دارم زمزمه می کنم به همراه گلوله ای در سینه
    تا همیشه به یاد داشته باشم
    در کوچه های پر پیچ این راه بی نهایت
    هیچ هم نیستم…هیچ
    .
    .
    مثل همیشه یه قدم جلویی مهتاب
    .
    .
    مهتاب!تو تنها نیستی توی این تب و تاب!رفیق

    دیدگاه توسط الهه ناز — نوامبر 28, 2009 @ 21:34


RSS feed for comments on this post. TrackBack URI

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: