تب ِ ماه

نوامبر 13, 2009

تو .. بی نظیری

Filed under: تب ِ ماه — مهتاب @ 18:28

حکایت غریبی دارند این روزها !

پر شتاب  می آیند و می روند و هر لحظه کشف و شهودی تازه به جا می ماند از این گذر پیچ در پیچ و تاریک .. حیران می مانی از رویش این تضاد های باور نکردنی .. جانت به لب می رسد .. تا جوشش ِ اشک , درد می کشی و همزمان به شکر می نشینی نفس کشیدن ِ برگه های سوخته ی این تقویم را … ء

بی شک .. ما خوشبختیم !

! تماشای تولد عشق از پیله ی تنگ ِ خشونت چیز کمی نیست ! اصلا چیز کمی نیست

آنقدر دوست دارم این عبارت ِ گرم و استوار ِ » ما بی شماریم » را … ؛ ولی می دانی ؟

قبل از آن , » ما بی نظیریم » .. و این را به بی شماری ِ بودمان ثابت کرده ایم ! … بارها!ا

وقتی شوق و امید را یک شبه به قمار تیرگی نباختی .. وقتی حیرت کاشتی و انکار برداشتی .. وقتی سیاهپوش حقیقت شدی  و درد را چله نشستی و باز ننشستی .. و باز نمی نشینی … ؛ء

تو .. بی نظیری

وقتی راز دستها را شناخته ای .. وقتی غریبه نیستی .. به برق نگاهی آشنا می زنی .. وقتی نجابتت تو را به سکوت می خواند و دستهایت را گره می زنی به دست هایم و زیر گوشم نجوا می کنی که نترس ! .. که همه با هم هستیم ! .. , وقتی نمی ترسم و بی واهمه به کنج خانه و ماشینت پناه می آورم و عمق نگاه نگران تو مثل خانه ی پدری امن است … , وقتی از پشت پنجره , دلت شورمان را می زند و آمدنشان را هشدار می دهی و التماس می کنی  … ,  وقتی چادرت را روی صورت سرخ ِ به سرفه نشسته  ی کوچکش می اندازی و نفست به شماره می افتد بسکه می گردی و چیز دیگری برای نجاتش پیدا نمی کنی …؛ء

تو .. بی نظیری

وقتی سر به زیر و پر غرور آداب نماز خواندن را به شوق کودکانه ای می آموزی و بی اعتنا به چشم های هرزه ای که اجبار ِ کفش های آماده به دویدنت را نشانه رفته اند ؛ کنار ظرافت دستهای زنانه ای که بازوان مردانه ات حائل ضربه های حریص ِ نازک ِتن اویند ؛ به قنوت  می ایستی …؛ء

تو .. بی نظیری

وقتی گاز توی هوا می دود و آنقدر دوره ات می کند که مجبور شوی اشک بریزی و مثل بچه ای لجباز و سرکش زیر بار نمی روی و آسمان , دلش می ترکد از تلاش معصومانه ی چشم های تو  و  » تو »  ذوق می کنی که «اشک خدا» در آمده و ریسه می روی که انگار اشک هایت از فرط خنده اند …؛ ء

تو.. بی نظیری

وقتی دلت به قاعده ی روزگار جوانی می تپد و کنج خانه تاب نمی آوری و با عصا به جنگ نا برابر باتوم ها می روی که لگد مال شدن فرزندان سرزمینت را نبینی  … , یا آن پسرک ِ به خاک افتاده را در آغوش می گیری و مشت به سینه می کوبی و با گوشه ی روسری , خون پیشانی ات را می پوشانی که مبادا غیرت , تن ِ بی جانش را وادار به برخاستن کند و تنگ می فشاری اش … ؛ ء

تو .. بی نظیری

وقتی سر ِ کوچه برایمان کمین کرده اند و چشم در چشممان نعره می کشند و چوب می چرخانند … آنقدر که  زانو هامان ضعف می رود از تصور ِ دوباره ی تعقیب و گریز..  و تو ؛ به تک تکمان لبخند حواله می دهی که نترسیم و بلند ادای نعره های نامفهومشان را در می آوری !! .., دهانمان لحظه ای باز می ماند و بعد یک دل ِ سیر به اندازه ی تمام ترس های آشکار و نهان ِ نفس گیرمان می خندیم و دوباره فرار می کنیم … وقتی در قدم های بلند ِ دویدن هم دست بر نمی داری و عذر می خواهی از » او »  که خواسته ای صدای فوق العاده ! اش را تقلید کنی و تلخ می خندی انگار که از نفس های بند آمده ی ما عذر خواسته ای .. ؛ وقتی از ته کوچه صدای نا مفهوم تو بازهم به گوش می رسد و اشک هایم گواهی می دهند که می خندی و کتک می خوری … ؛ء

تو .. بی نظیری

وقتی از وحشت چنگ های آماده به شکارشان , بی هدف می دوم و در آغوش بهت زده ی تو رها می شوم و هنوز عذر خواهی نکرده آرامم می کنی که : اشکالی ندارد ! … ؛  وقتی بدون فاصله ی ایمنی مجبور به دویدن شده ایم و تو بخاطر  لطافت ِ دخترانه ای که دارد زیر دست و پا له می شود ناگهان دست هایت را به عرض شانه باز می کنی و ترمز می کنی و صد نفر دیگر را روی هم می ریزی و می خندی که : چاره ای نداشتم !! … ؛  وقتی آن سوی خیابان چند نفری به جان جوانی افتاده اند و ما فریاد می کشیم و سنگ پرت می کنیم  و دوان دوان می آیی و بعد از آنکه مطمئن می شوی که دختر نیست و پسر است راهت را می کشی و می روی !! …؛ ء

تو .. بی نظیری

وقتی با صداقت و شرم نگاهت را می دزدی و زیر لب اعتراف می کنی که می ترسی و نمی توانی به همراهی مان بیایی و پاهایت تو را به دویدن یاری نمی کنند و اشک توی چشم هایت به لرزه می افتد هربار که می خواهم اطمینانت دهم که برای نیامدن حق داری و برای سرزنش کردن خودت حق نداری ! … ؛  وقتی کفرمان را در می آوردی بسکه دل ِ شیر داری و با خیال راحت از روی توده ی شعله ور ِ کنار خیابان می پری و فحشت می دهیم که : بیا تا نشانه ات نگرفته اند لعنتی ! … ؛ وقتی دری آرام باز می شود و گلوی خشکمان را آن سوی شعله ها به خنکای آبی مهمان می کند , در میانه ی لبخند و تشکر و رسم ِ بازدم های عمیق ِ سیراب … , فکر می کنم این »  13  » چه نحس دوستداشتنی ای بود و چقدر زردی و رنگ پریدگی ِ ما از او و سرخی و و گُر گرفتگی او از ما ! … , وقتی مهمانی آب و آتشِ تو بهاری می کند دلهامان را … ؛ ء

تو .. بی نظیری

وقتی در کشاکش ِ بغض و اشک و درد , مرا از «اوین»  ِ دلم بیرون می کشانی و صدای کلماتت را صاف می کنی که سرخی ِ چشمانت لو نرود و به جنگ ِ اشک و لبخند می خوانی ام … ؛ وقتی طعم ِ تلخ زیر زبانم عود می کند و چشمانم را می بندم و تن می دهم به » آه »  و آرام می آیی و زل می زنی توی چشم های بسته  ام و شانه هایم را می فشاری  که : نادیده نگیر این بی نهایت ِ زیبایی را … ؛ ء

باورت نمی شود که چقدر بی نظیری !

Advertisements

28 دیدگاه »

  1. اینا که نوشتی تا 6 ماه پیش به مثابه یک توهم فانتزی بود
    امروز یک گام نزدیک تر شده
    ملموس شده
    ولی نه همیشه و هر روز
    صرفاً تو اون روزهای خاص
    وگرنه این مردم هنوز هم
    «همچنان که تو را می بوسند در ذهن خود طناب دار تو را می بافند»
    نمون ساده و عامیانش رو میتونی تو مترو ببینی
    اصلاً اهمیت نداره که به چه دلیلی این اتفاق میفته
    ولی مردم بهترین فرصتی که میتونن صرف فحش دادن به دیکتاتور کنند صرف فحش دادن به همدیگه میکنن
    … تازه اگر فقط به فحش ختم بشه

    در هر حال اینا هنوزم یه رویای دوست داشتنیه که فقط تو اون روزهای خاص دیده میشه
    و چون برامون ملموسه و حسش کردیم درد نبودنش هم ملموس تره

    دیدگاه توسط PARAND — نوامبر 13, 2009 @ 19:08

    • من به این شدت موافق نیستم
      ما به یک تکانه ی عظیم نیاز داشتیم
      که با اتفاق افتادنش خیلی معادلات و روابط تغییر کرده
      اساسا اولویت های شکل گرفتن یه رابطه تغییر کرده چه برسه به اجزا و مدلش
      درسته که این وقایع برای روزهای خاص پر رنگ ترند
      ولی ردشون رو بین روزهای معمولی هم می شه دید
      مثلا همون مترو .. اون صحنه های کشمکش احمقانه رو انکار نمی کنم
      که بخشیش از فشار ناشی می شه
      ولی کنار همین صحنه ها داریم هر روز می بینیم خیلی حاشیه های دیگه رو
      که مثال خیلی کوچیکی هستند ولی در عین حال تاثیر گذار
      مثل نگاههای مشتاق روی رنگی که برای لباست انتخاب کردی .. یا لبخندی که روی مچ بندت زوم می شه .. یا اعتمادی که مثلا از » اعتماد » ِ توی دستها بوجود میاد .. یا یه کلمه حرف ساده که ناگهان بمب یه بحث داغ بین یه جمع غریبه می شه که انگار نه انگار غریبه بودند و خیلی چیزای دیگه … که مدل رابطه ی آدم ها رو با هم عوض کرده و به هم نزدیک ترشون کرده
      آدم هایی که این روزها دنبال یه بهانه می گردن
      هرچند کوچیک
      .
      .
      .
      .
      چیزی که خیلی زیاد قبول دارم
      و خیلی درست و قشنگ گفتیش اون جمله ی آخره
      » چون برامون ملموسه و حسش کردیم درد نبودنش هم ملموس تره»

      دیدگاه توسط Mahtab — نوامبر 15, 2009 @ 13:18

      • اینایی که گفتی اصلاً ربطی به ماهیت چیزی که نوشتی نداره
        جوابتو خودت دادی
        آدمها دنبال یک بهانه میگردن
        و اگه دنبال بهانه میگردن به این خاطره که آستانه تحملشون پایین اومده
        که پایین اومدن آستانه تحمل یه وقت با فحاشی به همدیگه نمود پیدا میکنه
        یه وقت با یکی شدن با همدیگه و فحش دادن به عاملینش
        مردم با هم نیستند
        جز تو اون روزهای خاص با هم نیستند
        و دقیقاً به این خاطره که خطر اون روزها رو به جون میخریم تا اون لحظه ها رو از دست ندیم
        که با ولع نگاه کنیم
        که تو ذهنمون ثبت کنیم

        دیدگاه توسط PARAND — نوامبر 15, 2009 @ 16:14

  2. من هم با پرند موافقم کم و بیش.. انگار فقط برای روزهای خاص شده و البته برای یک عده آدمهای خاص
    یکی از دوستامون از ایران اومده بود می گفت چون که شعارها یک جوری شدن!!! آدمهای مذهبی موافق اصلاحات خودشون رو کنار کشیدن.. حتی می گفت خیلی ها رو می شناخته که دیگه برای همون روز قدس هم بیرون نرفتن چون قاطی یک سری آدم دیگه بُر می خورن
    من هم از این اتفاق نگرانم.. خیلی زیاد

    دیدگاه توسط ghazaleh — نوامبر 15, 2009 @ 00:30

    • اما شعارها
      ببین غزاله جان
      اگر شعار های یک جوری شدن
      دلیلش اینه که خواستن و باعث شدن که اینجوری بشه
      ! خودشون
      و دیگه بر هیچ کس پوشیده نیست که عمد ِ کثیفی توی تمام کارهاشون هست
      و اون آدمهای مذهبی که گفتی رو به شدت بر عکس دیدم
      آدم های مذهبی ای که حتی وقتی با بعضی شعارها موافق نیستند نه تنها کنار نکشیدن بلکه تاکید کردن که دلیل بوجود آمدن این شعار ها مهم و قابل تاملند
      نه مردمی که از اول خواسته ی ساده ای داشتن
      که فقط حقشون بود
      و شعار های ساده ای هم داشتن
      که منطبق با خواسته شون بود
      بین اونهایی نباید بُر خورد
      که خواسته ی ساده ی مردم رو تبدیل کردن به خون خواهی عزیزانشون
      و شعارهای ساده شون رو تبدیل کردن به دست آویزی برای متهم کردن نجابتشون
      می دونی غزاله
      یکی از اتفاقات خوبی که توی این حوادث افتاد
      از بین رفتن مرز غیر واقعی بین آدم ها بود
      مذهبی و غیر مذهبی
      پیر و جوون
      دانشجو و غیر دانشجو
      فرهیخته و عام

      …..
      من مردمی رو می بینم که کنار هم هستند
      بدون مرز و خط کشی
      و سعی می کنن همدیگه رو آروم کنن
      به هم آگاهی بدن
      جلوی اشتباه های احتمالی هم رو بگیرن
      و دموکراسی هرگز تجربه نکرده رو
      حتی در باور و اندیشه باهم تمرین می کنند

      دیدگاه توسط Mahtab — نوامبر 15, 2009 @ 13:50

    • خیلی دلم میخواد بدونم دقیقاً کدوم شعار رو میگی
      چون ما که تو ایرانیم دقیقاً برعکسشو اطرافمون میبینیم
      آدم های مذهبی اگر آگاه باشند محاله خودشونو کنار بکشند
      مگه اینکه بود و نبودشون به حال جنبش فرقی نکنه
      یعنی از اول هم خنثی بوده باشند
      تو این اتفاقا خیلی ها هم از اسلام زده شدن
      از دین زده شدن
      خیلیا هم به زور اعتقادشونو نگه داشتند

      و نکته بسیار مهم اینکه من هر چی فکر کردم نفهمیدم کدوم شعار جنبش سبز میتونه باعث ریزش قشر مذهبی بشه
      وقتی حتی یک کدوم از شعارهای مردم دین و اسلام رو هدف نگرفته
      احیاناً که منظورت جمهوری ایرانی نباید باشه
      فکر کنم همه به این نکته واقفیم که ما اول ایرانی هستیم و بعد مسلمان
      و حکومت دینی نخواستن هیچ ضدیتی با اصل دین نداره
      من آدم مذهبیی نیستم
      ولی دلم نمیخواد از باور و اعتقادم سوء استفاده بشه
      نمیخوام به جنایت هاشون رنگ شرعی بپاشن
      هیچ آدم مذهبی هم اینو نمیخواد
      جای دادن یک مقام دروغین تو قانون اساسی و نسبت دادنش به خدا و پیغمبر هم که اساساً ربطی به دین نداره
      و اگر کسی اون رو با اصل دین یکی میدونه مشکل از خودشه
      البته فکر نمیکنم منظورت این بوده باشه
      پس چی بوده ؟؟!ء

      و یک چیز دیگه غزاله
      تا وقتی کتک خوردن مردم رو جلوی چشمات نبینی
      صدای تیراندازی رو جز تو فیلمهای تلویزیون نشنیده باشی
      گاز اشک آور خفه ات نکرده باشه
      سیل ترسیدن از همه چیز تو یک لحظه فلجت نکنه
      رنگ کبود تنت بعد 4 ماه هنوز جلوی چشمات نباشه
      عربده های یک عده آدم که نه، حیوون که شعار یا زهرا و حیدر حیدر ورد زبونشونه لرزه به تنت نندازه
      تو کوچه پس کوچه های این شهر وحشتِ گیر افتادن دچار ضعفت نکنه
      با شنیدن صدای موتور حالت دگرگون نشه
      کابوس شبهات دستگیر شدن و کتک خوردن و فرار کردن و دویدن نباشه
      وقتی برج آزادی برات حسرت نباشه
      انقلاب تا آزادی برات یه خاطره ی دردآور نباشه
      آرزوی یه 25 خرداد دیگه توی دلت خونه نکرده نباشه
      جای جای این شهر برات پر خاطره های دردآور و دوست داشتنی نباشه
      نگاه ِ در سکوت مردم برات پر حرف نباشه
      رنگ سبزت رو به اسم دین و علی به یغما نبرن
      به اسم حکومت علوی تو سر و صورتت نزنن
      انواع تهمت ها و توهین ها رو از تریبون های رسمی نشنیده باشی
      به اسم اسلام آدم های بی گناه رو بی پروا اعدام نکنند
      وقتی بعد پنج ماه هنوز هم اشکت روون نباشه
      و وقتی شعار تنها سلاحت نباشه
      درد ِ شعارهای مردم رو درک نمیکنی
      حتی اگه ضد دین باشه
      و مطمئن باش اگه الآن یه عده بیرون نمیان صرفاً بخاطر ترسه و نه چیز دیگه یا هر چیزی که ادعا میکنند
      ترس از جنایت هایی که افشا شد

      فقط همین

      دیدگاه توسط PARAND — نوامبر 15, 2009 @ 17:05

      • خب من هم موافقم که تا توی صحنه نباشی نمی تونی خیلی چیزها رو درک کنی اونطوری که باید
        اما واقعیت هایی هم وجود دارن که نه منِ غزاله بلکه خیلی آدمهای درست حسابی تر و اگاه تر دارن ازش نام می برن
        یکیش همین کم تر شدن حضور مردم هست… من اونجا نیستم اما فیلمها و کلیپ ها رو میبینم و اخبار رو دنبال میکنم
        خیلی از تحلیل گران به این نکته اشاره کردن که تعداد مردم کم شده.. خب راست هم هست.. جمعیت میلیونی 25 خرداد کجا و چند هزار نفر 13 آبان کجا… عده ای تحلیل میکنند که بخاطر ترس از جون خیلی ها توی خونه موندن اما عده قابل توجه ای هم یک علت خیلی بزرگ رو همین شعار ها میدونن… نه جمهوری ایرانی.. بلکه اونهایی که مستقیما مثلا شخص رهبر رو نشونه گرفته.. و لو اینکه خودشون هم معتقد باشن به اون شعار ها…
        وقتی این نوع شعارها داده میشه اولا اینکه گزک میده دست خیلی از مخالفان… نمونه اش همین که سبز ها رو یک مشت بچه قرتی و سوسول و نمی دونم چی معرفی کردن و باور کن من خودم می دونم که کسانی که تنها اطلاعاتشون رو از این تلویزیون مزخرف ایران می گیرن به شدت باور میکنن این حرفها رو… نمی تونی انکار کنی این موضوع رو…
        دوم اینکه ادمهایی که به اصطلاح خرشون میره و می تونن کاری بکنن از نوع رهبری و سیاست گذاری دچار یک سکون میشن… باز هم نمونه اش الان داره دیده میشه… اگر طرفداری محض بکنن از این جبهه خب خودشون ب هعنوان یک عامل برانداز و محارب با نظام و چه میدونم از این حرفهای مزخرف به قول مریم خودکشی میشن!!! یا محو خواهند شد اگر هم موافقت نکنن که ادمهای ترسویی جلوه داده میشن ولو اینکه شده… من خودم به شخصه یکی از نزدیک ترین افراد فامیلمون برگشت پای تلفن گفت اگر موسوی راست میگفت پس چرا الان قایم شده.. خب برای چنین کسی باید بشینی کلی از اول همه چیز رو توضیح بدی ومهم تر اینکه این آدم کسی هست که یک محله یا بیشتر چشم به دهنش دوختن.. باورش برای من هم خیلی وحشتناکه اما هست… حالا ما خودمون رو کشتیم با این اوضاع قطع و وصل تلفن و هزار جور شنود و اینها بهش ی کچیزهایی گفتیم اما مطمئنم که حرف تلویزیون رو بیشتر از حرف ما میخره
        بعد هم که میبینه بلهههههههه اصلا سبز ها میخوان نظام اسلامی!!!!! رور ور بندازن .. دیگه پیش خودش فتوا میده و عمل هم میکنه…
        این نمونه یک ادم عامی و ساده است
        کسانی که من بهت گفتم و از ایران اومدن اینجا ..همین پدر و مادر های دوستامون اونها اد.مهای بسیار تحصیل کرده و معتقدی هستن.. اونها هم همین رو میگن.. میگن شعارهایی که مستقیما یک شخص رو مورد حمله قرار داده نمی تونه کارگشا باشه و من هم به شدت بهش معتقدم !!!!

        دیدگاه توسط ghazaleh — نوامبر 17, 2009 @ 18:41

    • نه احتمالا اطلاعات غلط داده بهت

      حتی اونهایی هم که بی اعتقاد بودن این شعار یا حجت ابن الحسن ریشه ظلمو بکن رو با جون و دل میگفتن

      تو خیابون دیگه همه بن مایه مذهبی رو دارن

      دیدگاه توسط مصطفی موسوی — نوامبر 15, 2009 @ 17:33

  3. درسته بی نظیریم، به واسطه‌ی اونچه که واقعاً هستیم و گاهی شاید نیستیم.
    با این متنی که نوشتین موافقم. گاهی وقت‌ها باید بیاد بیاریم که با تمام کاستیها، ما مردمی هستیم که نزدیک به یک قرن برای رسیدن به آزادی هزینه پرداخت می‌کنیم

    دیدگاه توسط goalpesar — نوامبر 15, 2009 @ 16:32

  4. سیزده ابانی
    تو تاکسی یه پیره زنه به اون یکی: بهجت جون اگه بگیرنمون ؟ قرصامونو که نیاووردیم

    دیدگاه توسط مصطفی موسوی — نوامبر 15, 2009 @ 17:30

  5. فک کنم تو این قضیه هیچی به اندازه اعتدال مهم نیست،
    نه باید اونقده شعارا تند بشه که یه سری ریزش کنن ( جمهوری ایرانی)
    نه اونقد خواسته ها کم باشه که کم کم دلسرد بشیم که
    اصلاً ارزش این خونائی که داره ریخته میشه رو داره،
    نه باید اونقد توی اختلافا ریز شد که کسی رو پس بزنیم
    نه اونقد رفت تو جو جنبش بریم که کسی مثه هاشمی و صانعی و دارو دسته اشونو دوست داشته باشیم
    فعلاً باید اینا رو داشت تا یه ضربه به این نظام بزنیم
    که البته نمیدونم با هاشون میشه این کارو کرد یا نه
    همین اتحاد اگه فقط ماله همین روزا هم باشه هم جای شکرش باقیه
    ————————-
    فعلاً به کسی گیر ندیم ببینیم چی میشه

    دیدگاه توسط میثم — نوامبر 15, 2009 @ 18:37

  6. […] مهتاب « رقص […]

    بازتاب توسط ما بیشماریم « تخته سیاه — نوامبر 16, 2009 @ 21:29

  7. اول: ما بیشماریم
    دوم: غزاله کبیر دور شدی از آنچه اتفاق می افتد
    سوم: کلماتت مثل یه مستند بود مهتاب…چقدر خوب و شاد نوشتی دردها و لبخندهای شوق رو

    دیدگاه توسط امین شاهنده — نوامبر 16, 2009 @ 21:58

    • شاید امین من دور شده باشم.. شاید اصلا نزدیک نبودم
      اما خب خیلی از تحلیل ها ر ومیخونم موافق و مخالف

      دیدگاه توسط ghazaleh — نوامبر 17, 2009 @ 18:42

      • منظورت کدوم تحلیل هاست؟
        این تحلیلگرایی که میگی منظورت کیان؟
        داخل ایران؟ شبکه های فارسی زبان خارجی؟ روزنامه های داخلی؟ یا کی؟
        هر دسته از این تحلیلگرها بر اساس منافع، موقعیت، ممیزی ها و خواسته های خودشون وضعیت جنبش سبز رو تحلیل میکنند.
        که اکثرشون حتی به ضرر جنبش تموم میشه
        بزرگترین ضعف این جنبش اینه که یک رسانه مستقل و آزاد نداره
        پس نمیشه به این تحلیل ها استناد کرد
        مثلاً من که عضو جنبشم هم حتی از تحلیل های بی خود صدای امریکا کلافه میشم
        علیرغم اینکه 100% به نفع جنبش فعالیت میکنه
        اما در مورد تعداد مردم
        در اینکه 25 خرداد بزرگ ترین راهپیمایی مردمی شکل گرفت که هیچ شکی نیست
        ولی چند تا نکته رو در نظر بگیر
        بیست و پنج خرداد یک عده از مردم مثل من با علم به اینکه ممکنه کتک بخورن اومدن تو خیابون
        یک عده مثل پدرم یا سر کار بودند یا بیرون بودند یا به قصد سر و گوش آب دادن بیرون اومدن و وقتی دیدن با مردم برخورد نمیکنند در طول مسیر به جمعیت اضافه شدند
        یک عده مثل مادر و خواهر من بواسطه تماس من و اینکه بهشون خبر دادم که خبری از سرکوب نیست بیرون اومدن
        به همه اینا داغ بودن قضیه، دعوت موسوی و کروبی از مردم ، همراهیشون با مردم و تحریک کردن مردم با نسبت هایی مثل خس و خاشاک و امثالهم رو هم اضافه کن
        و مهم تر از همه اینکه هنوز کسی کشته نشده بود
        مردم هرگز فکر نمیکردن بخاطر مسئله انتخابات اونم بعد این راهپیمایی سکوت مردمو به گلوله ببندند
        بعد این اتفاق خیلی ها دیگه نیومدن
        امثال مادر من که همون شب 25 خرداد گیر گارد افتاد دیگه بیرون نمیاد
        من هنوز هم مصرانه سر حرفم هستم که اگر جمعیت 25 خرداد دیده نمیشه صرفاً بخاطر ترسه و البته منظورم از این ترس جنبه منفی نیست.
        بعد از دیدن این جنایت ها و تجاوزها ترسیدن طبیعیه
        خیلی ها که 25 خرداد اومدن بیرون فکر نمیکردن کار به اینجاها بکشه و چنین جنایت هایی انجام بشه و صرفاً بخاطر اعتراض به نتیجه انتخابات بیرون اومدن
        و یک نکته مهم اینکه چطور میتونی مقیاس جمعیت 25 خرداد رو که با دوربین های حرفه ای و از بالا از جمعیت فیلمبرداری شد، با جمعیت 13 آبان که با دوربین موبایل توسط مردم و بین مردم گرفته شد به این راحتی مقایسه کنی
        سیزده آبان جمعیت خیلی زیاد بود فقط این جمعیت پراکنده بود
        دو میلیون نفر روز قدس چی؟ یا نماز جمعه؟ این جمعیت ها کم بود؟
        حتماً حق میدی که از 3 میلیون نفر 25 خرداد حداقل 1 میلیون نفر بترسن و عطای اعتراض رو به لقاش ببخشند؟
        به اینها جمعیتی که دستگیر شدن، سابقه دار شدن، لت و پار شدن و زندانی شدن رو هم اضافه کن
        و در مورد شعارها فقط یک سوال میپرسم
        وقتی یکی کتکت بزنه فقط میگی الله اکبر؟؟!!؟
        مردم هرگز بی دلیل شعار تند ندادند

        دیدگاه توسط PARAND — نوامبر 17, 2009 @ 21:23

  8. وقتایی که حرف نمی زنی هم پر از حرفی
    دختر واژه فروش
    !

    دیدگاه توسط Eli — نوامبر 18, 2009 @ 13:04

    • واژه فروش استعاره خوبی نیست
      منو یاد قلم به دیت مزدور میندازه
      🙂

      دیدگاه توسط امین شاهنده — نوامبر 18, 2009 @ 21:03

    • بفرما الیزا خانوم !ا
      حالا خوب شد ؟
      😀
      نمی تونی مثل آدم ابراز احساسات کنی ؟؟
      مزدور ؟!؟
      😀
      حد اقل یه شخصیتی انتخاب می کردی که آخر عاقبت ِ هپی اندیک داشته باشه
      دختر کبریت فروش ؟!؟
      😀
      مگه دستم بهت نرسه

      دیدگاه توسط Mahtab — نوامبر 19, 2009 @ 08:07

  9. خيليه اين همه نظر بايد همشو بخونم … مهتاب ِ خوب تو خودتم يكي از بي نظير ها و پر اميد ها هستي

    دیدگاه توسط saeedemokhtarzade — نوامبر 19, 2009 @ 13:27

    • سعیده ی عزیز
      من نقطه ی آخر شرمساری ام

      دیدگاه توسط Mahtab — نوامبر 19, 2009 @ 20:33

  10. داغدیدگان
    _ناسازگار مردم پیشین_
    در بزم غم،کنون
    یارند و غمگسار و هم آوا
    .به معجزه ی خون
    .
    .
    .
    توی جامعه شناسی به این رفتارهای بی نظیر میگن همبستگی گروهی
    گروهی که طرد شده و انگ و برچسب خورده و داغ بر پیشانی داره
    و این شعارهای رادیکال همون انگیه که بر پیشانی اش زدن…پذیرش هویتیه که براش تعریف کردن…برچسب ضد ولایت فقیه زدن به کسایی که فقط معترض به رئیس جمهور بودن و رای شون رو می خواستن…میشه قبول اون برچسب…میشه شعار مرگ بر او…میشه پایین کشیدن عکسش…عام ترش میشه چراآش نخورده و دهان سوخته؟
    .
    .
    .
    گناه اول ما افتتاح پنجره بود
    گناه دیگر ما،انهدام دیوار است

    دیدگاه توسط الهه ناز — نوامبر 19, 2009 @ 19:50

    • الهه جان با اجازه ت تکرار شده ها رو پاک کردم
      انگار یه کم مشکل داره سیستم
      .
      .
      کاش توی این معجزه , خون نبود
      .
      .
      به یه تحلیل جامعه شناختی هم نیاز داشتیم این بین
      مرسی

      دیدگاه توسط Mahtab — نوامبر 19, 2009 @ 20:29

  11. اون روز كه خوندم ديگه نشد بيام بنويسم .
    حرف اول : وقتي خيلي از پاراگراف ها تو مي خوندم انقدر كلماتت جوندار و زنده و گيرا بودن كه چشم هام تار مي شد
    حرف وسط : بهت افتخار مي كنم اما به شدت نگران اين شجاعت و بي احتياطيت ميشم . حيف از آدمايي مثل تو كه اهل كلمه و صدا و فكرن كه چشم هاشون بسته بشه
    حرف آخر : اين همه كامنت رو خوندم و مي تونم بگم حقيقتش براي من از خيلي وقت پيش كس خاصي مهم نيست ، يا حتي دقيقا تير ِ اين انتقاد كه نمي دونين چيز بهتري جاي ايني كه بهش معترضين رو سراغ دارين يا نه ؛ بهم مي خوره . اما با همه اين حرفها ( شايد يه جورايي حرفم حرف كامنت شماره 6 اي كه پرند نوشته ) من فقط به اين كار دارم كه ديدم ظلمي شد و به حكم چيزايي كه بهشون معتقدم خودمو موظف مي دونم در مقابل ظلم فرياد بزنم وگرنه فرق زيادي بين خودمو ظالم نمي بينم !ء

    .
    .
    اما مهتاب ِ‌خوب با يه چيزي موافقم ، با اينكه اينهمه مردم و هيجانشون و احساسشونو و شور و فريادشون برام محترمه (اگه نخوام بگم مقدس) چيزي كه نمي تونيم انكار كنيم اينه كه خيلي هاش انقدر سطحيه كه محدود به روزهاي خاصه … و ما شايد تا وقتي رفتارهايي رو مثل بي تفاوت نبودن ، مثل فردي نگر نبودن و خيلي چيزاي ديگه تو وجود مردم نهادينه نبينيم نمي تونيم دل خوش باشيم حتي اگر تغيير ظاهري حاصل بشه ، چرا كه در غير اين صورت تاريخ تكرار تلخ خودش رو بعد از يه مدت خواهد داشت .

    .
    .
    پرحرفيمو ببخش … و اميدت هميشه

    دیدگاه توسط saeedemokhtarzade — نوامبر 20, 2009 @ 16:28

  12. تو که آپ می کنی خبر نمیدی / من به روزم

    دیدگاه توسط بهنام — نوامبر 22, 2009 @ 10:08

  13. مهتاب عزیز
    عجیب روحیه میگیرم وقتی میام و ان صفحه ها رو ورق میزنم
    و فراموش میکنم قیافه هایی که هر روز میبینم و با دیدنشون یه صدایی بهم میگه برای اینا میخوای مبارزه کنی؟؟
    ……………………..
    میشه با تمام وجود حس کرد در متن واقعه بودن رو
    …………………
    تو یه جورایی مستندات تاریخی -اجتماعی- احساسی این مرز و بومی
    ………
    ممنونم

    دیدگاه توسط حسام الدین منظوم — نوامبر 22, 2009 @ 21:11

    • من ممنونم حسام که بهم امید دادی
      و بخشی از روحیه ی از دست رفته م رو
      با پشت گرمی ِ صداقتت

      دیدگاه توسط Mahtab — نوامبر 25, 2009 @ 21:22

  14. کارت فوق العاده بود دختر!
    واقعا لذت بردم از خوندش! روحیه گرفتم، احساس غرور کردم
    عالی بود! عالی!
    مهتاب تو بی نظیری!

    دیدگاه توسط pirate37 — نوامبر 25, 2009 @ 07:19


RSS feed for comments on this post. TrackBack URI

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: