تب ِ ماه

نوامبر 5, 2009

پلک

Filed under: تب ِ ماه — مهتاب @ 17:52

moto_0389New

پشت  تاریکی ِ بی تاب  پلک هایم حک شده ای

 بی آنکه این چشم ها لحظه ای خیره بماند

پلک می زنم

روی زمین می افتی

آرام و بی دفاع

فریاد می زنیم

» ! … ولش کن ! نزنششش» 

مثل حیوان درنده ای می غرد 

» ! نزنم ؟؟!! چشماشو کور می کنم»

پلک می زنم

به میانه ی کوچه رسیده ایم

در جنگ نا برابر پاهای خسته و موتورهای دوترکه می بازیم

نه راه پیش می ماند , نه راه پس

انگار که سنگین تر است خودمان  داوطلبانه به استقبال دستهای برافراشته شان برویم

تو از تکرار ضربه ها بی هوش می شوی

دوره ات می کنیم

باید پناه چشم های بسته ات باشیم

روی صورت رنگ پریده ات خم می شویم : » بیدار شو .. داره دوباره میاد .. بلند شو .. باید بریم !»ء

! برای دستهای کثیف او به یک غنیمت جنگی می مانی

.. بر می گردد

.. بر می گردند

… دستها بالا می آیند

… چکمه های سیاه نشانه می روند

پلک می زنم

به پارکینگ کوچکی پناه برده ایم

در ها را می کوبند

صدای خرد شدن شیشه ی ماشین ها می آید

پشت دیوار ها کمین کرده اند

پلک می زنم

جسم کوچکت برای آزادی تقلا می کند

تمام خیابان یک صدا فریاد می شود

! ماشین ها بوق می کشند

قدم ها بی طاقت می شوند

آسمان بی جهت به رعد می نشیند

و رها  می شوی

در نهایت نا باوری

پلک می زنم

پراکنده ایستاده ایم تا نفس تازه کنیم

صدای غریبی از کنار پیاده رو بلند می شود

رفیقش را گرفته اند

بغض مردانه اش گلوی خشکمان را می فشارد

تمام خیابان خیس ِ نگاه می شود

زمان می ایستد

یکی بی قرار ضجه می زند

آن دیگری جسم لرزانش را تنگ در آغوش می فشارد

پلک می زنم

روی تخت افتاده ام

کلافه از پلک زدن

جریان گرم و خیسی مسیر نا هموار صورتم را فتح می کند

مثل یک بازی احمقانه سعی می کنم به سفیدی سقف خیره بمانم

اس ام اس ِ صبح ِ تو بعد از 12 ساعت در حنجره ی گرفته ی گوشی رها می شود

»   …  هفت تیری ؟؟  «

………

Advertisements

21 دیدگاه »

  1. 1- اشکم دراومد
    2- تیکه ی آخر، اینجا خیلی بی معنی بود
    بدون در نظر گرفتن اس ام اس قبلیش
    مثل این میمونه که جوابو بدون سوال بنویسی!ء
    3- این عکسو از کجا آوردی دیگه؟
    4- حالم از اون لباسهای سبز لجن!شون بهم میخوره که تا چشمامو میبندم وجود کثیفشون همون جوری جلوی چشمام صف میکشن
    5- و در آخر
    سبز ما رو دزدیدن … دارن باهاش پز میدن

    دیدگاه توسط PARAND — نوامبر 5, 2009 @ 18:48

    • تیکه ی آخر ماهیتش مهم و خاصه
      صرف نظر از قبل و بعدش
      که توی مضمون مشترکه و همه گیر

      وقتی چند ساعت بعد از اون لحظه های نفس گیر داری با خودت و خاطرات کلنجار می ری
      یهو یه اس ام اس بعد از ساعت ها می رسه و دوباره پرتت می کنه وسط همه چیز
      پرتت می کنه به اون فضا .. به او خبر گرفتن ها
      به اون بی خبری ها .. نگرانی ها .. دلشوره ها
      .
      .
      .
      جای این نکته 5 خالی بود واقعا
      گرچه کور خوندن

      دیدگاه توسط Mahtab — نوامبر 6, 2009 @ 10:12

  2. یعنی بهتره بگم این تقویمو از کجا آوردی؟؟
    !!تک خور

    دیدگاه توسط PARAND — نوامبر 5, 2009 @ 18:50

    • ! دیدیش
      تقویم «مَن» .. کتاب شهر
      اسفند بود
      با هم بودیم
      برای محبوبه گرفتم

      شاید اگه الان می خواستم بخرم بنفشش رو بر نمی داشتم

      دیدگاه توسط Mahtab — نوامبر 6, 2009 @ 10:17

  3. جسم کوچک…روح بزرگ
    بی هراس درد
    بی تشویش دستهای کثیف
    سرشار امید
    .
    .
    .
    این روزگار رو عشق است دختر

    دیدگاه توسط امین شاهنده — نوامبر 5, 2009 @ 22:15

    • آره
      واقعا
      این روزگار رو عشق است
      با تمام ِ رنجی که می کشیم
      با تمام فشاری که تحمل می کنیم
      گاهی فکر می کنم خدا رو شکر
      که توی این روزگار جوونیمون رو دو پله یکی کردیم

      ……

      دیدگاه توسط Mahtab — نوامبر 6, 2009 @ 10:24

      • همین قدر که داریم جوونیمون رو دو پله یکی می کنیم…کودکی مون رو هم دو پله یکی کردیم…نوجونی مون رو هم…آدما تو ایران زود بزرگ میشن…خیلی زود

        دیدگاه توسط الهه ناز — نوامبر 6, 2009 @ 15:07

  4. ما در بطن حادثه،نفس تازه می کنیم
    عشق را فرو می دهیم
    و حادثه را زیبا می کنیم
    .
    .
    ما به استواری معنای تازه می دهیم

    دیدگاه توسط الهه ناز — نوامبر 6, 2009 @ 15:14

  5. با اینکه هفت تیر رو نمی‌شد پایین رفت اما دیدن اونهمه آدم که اهمیت ‌داده بودن و همدیگرُ تنها نذاشتن یک دنیا می‌ارزید.

    دیدگاه توسط goalpesar — نوامبر 6, 2009 @ 16:14

    • واقعا یک دنیا می ارزه

      ما به هفت تیر نرسیدیم
      یعنی نذاشتن که برسیم
      تخت طاووس و ولیعصر و .. رو بالا و پایین کردیم
      به خیال اینکه توی هفت تیر وضع بهتره
      ولی نبود
      هیچ جا وضع بهتر نبود

      دیدگاه توسط Mahtab — نوامبر 6, 2009 @ 17:44

  6. چون چراغ لاله سوزم در خیابان شما
    ای جوانان عجم جان من و جان شما
    تا سنانش تیز تر گردد ، فرو پیچیدمش
    شعله ای آشفته بود اندر بیابان شما
    می رسد مردی که زنجیر غلامان بشکند
    دیده ام از روزن دیوار زندان شما

    دیدگاه توسط میثم — نوامبر 7, 2009 @ 05:59

  7. 16 آذر رو عشق است.
    من نبودم، نتونستم بیام.
    از این جنبش فقط شرمندگیش نصیب من شده
    خسته نباشید خدائی

    سرت سبز و دلت خوش باد جاوید
    که خوش خطی نمودی از خط یار

    دیدگاه توسط میثم — نوامبر 7, 2009 @ 09:30

    • دشمن ها مون شرمنده میثم
      تا همیشه ی تاریخ

      دیدگاه توسط Mahtab — نوامبر 8, 2009 @ 10:58

  8. خداییش حال خوبی داشت
    سیزده آبان تو هفت تیر
    ولی منم نرسیدم به هفت تیر
    یعنی تقصیر کریم خان شد
    لعنتی ها کمین کرده بودن زیر پل
    ولی به قول تو خدا رو شکر که جوونیم
    چوب و لگد هم فدای سرمون
    (خداییشم فدای سرمون شد)
    هدیه ی روز دانش آموز بود
    .
    .

    آزادی دامن بگشا
    آهنگی دیگر بسرا

    دیدگاه توسط حسام الدین منظوم — نوامبر 7, 2009 @ 21:06

    • چوب و لگد هم فدای سرمون
      (خداییشم فدای سرمون شد)
      .
      .
      .
      چه طنز نازک و طعن تلخ گزنده ای هست توی این دوجمله…چه سوگخند و تلخند و طعنخندی رو بهت میده این دوجمله

      دیدگاه توسط الهه ناز — نوامبر 8, 2009 @ 16:21

  9. تو پلك مي زني / سيگار داري ؟ /
    -بله
    كبريت ؟
    – شايد گلوله روشنش كند /

    تو پلك مي زني
    او سيگار را مي گيرد و ميرود / اصفهان كه هفت تير ندارد /

    من اينجام

    انقلاب

    با سيگاري خاموش و گلوله اي در سينه

    دیدگاه توسط بهنام — نوامبر 8, 2009 @ 14:58

  10. به تمام این بغض ها و اه ها و ناله ها خوشبینم! روزی خنده جایشان سبز خواهد شد…
    در شمال سبزم. رشت
    همیشه سبز باشید

    دیدگاه توسط ارمان — نوامبر 9, 2009 @ 07:39

  11. بسیار زیبا و پر بار بود..
    حق مطلب ادا شد ولی اتمامش رو به نظر شخصی من کمی نا مربوط با کل مطلب نوشتی..
    در کل مرسی از قلمت..

    دیدگاه توسط آقا مهدی — نوامبر 9, 2009 @ 13:28

  12. از خوندنش لذت بردم!
    خیلی هم لذت بردم!

    دیدگاه توسط pirate37 — نوامبر 11, 2009 @ 08:56

  13. زیبا بود
    لذت بردم

    دیدگاه توسط آوا — نوامبر 13, 2009 @ 11:29

  14. چرا خبر نمی کنی که آپ کردی خب ؟؟
    ای ببرنت که اشک آدمو در میاری
    !!!

    دیدگاه توسط Eli — نوامبر 18, 2009 @ 12:59


RSS feed for comments on this post. TrackBack URI

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: