تب ِ ماه

اکتبر 31, 2009

نامه برگشتی

Filed under: تب ِ ماه — مهتاب @ 18:55

 سلام آقا یدالله .. حالت چطوره ؟

کمرت بهتره ؟

اون پماد ُ واسه دستات گرفتی ؟

.. می دونم وقت نداری ؛ تند تند می گم

! این روزا کارت بیشتر شده !  فکر نکن نمی دونم !  زیر چشمی حواسم هست

اون شب یادته اومدم  در مورد زلزله ازت پرسیدم ؟

! داشتم مزخرف می گفتم ! …  معلومه که نفهمیده بودی ! اون طرفا کسی نفهمیده بود

! اصلا حواسم هم نبود چی داری توضیح می دی

! اومده بودم سر حرفو باز کنم ببینم کلافه و عصبانی هستی یا نه ؟! … آخرشم نفهمیدم

! چرا تو اینجوری ای ؟؟!  به زور دو کلمه حرف می زنی آخرشم آدم هیچی نمی فهمه  !  ا َه

می خواستم حرف بزنی .. گلایه کنی .. زیر لب فحش بدی

که منم بتونم سرمو بندازم پایین و بگم به خدا چاره ای واسه مون نمونده

راضی به درد سر ِ تو و امثال تو نیستم

می خواستم بگم .. همزمان حواسمون به دستای خسته ت هست

اصلا بیا تو هم توی جلسات غیر علنی مون شرکت کن و پیشنهاد بده … ها ؟؟

باز دارم مزخرف می گم ؟؟

.. می دونی

… موضوع اینه که

دیوونه می شم وقتی از بالای پله ها داد می کشن سرت و تو بیخ می شی

طاقت ندارم جلوی ما و بخاطر ما بهت بی حرمتی بشه

! اون سکوت و چهره ی معصومت آدمو می کشه خب

این وسط از دست تو هم باید بکشیم ؟؟

! بده من اون سطل وایتکس ُ دستمالو

! خودمون می نویسیم .. خودمون پاک می کنیم

… مثل دیوونه ها

! آره

! مثل دیوونه ها

 

moto_0409

Advertisements

14 دیدگاه »

  1. همه یکی یه دونه ماژیک سبز داریم تو جیبامون…پاتوق من دستشویی هاس
    😀

    دیدگاه توسط امین شاهنده — اکتبر 31, 2009 @ 22:52

    • این روزا دستشویی ها شلوغ شدن
      😀

      دیدگاه توسط Mahtab — نوامبر 3, 2009 @ 11:02

  2. حدود دو هفته پیش یک همچین اتفاقی برای ما هم افتاد، بچه‌ها داشتن با هزار جور سیستم شعارهایی که با ماژیک‌های غیرقابل پاک شدن روی وایتبرد نوشته بودن خودشون پاک می‌کرد تا استاد درس بده، البته اونقدر که داشتن برای پاک کردنشون چاره می‌جستن زیاد شبیه دیوونه‌ها نبودن (:.

    دیدگاه توسط goalpesar — نوامبر 1, 2009 @ 14:20

    • این هزار جور سیستم واقعا داستانیه واسه خودش
      😀

      دیدگاه توسط Mahtab — نوامبر 3, 2009 @ 11:04

  3. یه ماژیک سبز توی آستین مانتو
    3/30-4 هر روز ساعت
    37 کلاس
    .
    .
    .
    چند روزه که می خوام یه پست بذارم
    درباره ی همون «از باب تذکر»؛ اما نمی شه
    این یه بخش از همون پسته
    .
    .
    .
    همیشه یه قدم جلویی مهتاب
    یه قدم جلویی که به من انرژی بدی
    یه قدم جلویی که خیالم نباشه اگه باید هر یه صندلی ای که می نویسم
    یه نگاه به بیرون از کلاس بندازم و مراقب باشم
    یه قدم جلویی مهتاب
    من تنها مبارز کلاسمون هستم
    البته یه نفر دیگه هم هست که نمی شناسمش
    اون فقط تیک های سبز میذاره جلوی میز استاد و وایت برد اما من شعر و شعار و بیانیه هم می نویسم 🙂
    من سخت می تونم مبارزهای دانشگاه رو پیدا کنم
    خیلی سخت
    واسه همین تو بهم انرژی میدی زیاد

    دیدگاه توسط الهه ناز — نوامبر 1, 2009 @ 20:48

    • الان برعکس شد
      من ازت انرژی گرفتم مبارز تنهای من

      :-*

      دیدگاه توسط Mahtab — نوامبر 3, 2009 @ 11:35

      • «Nella vita ci sono giorni
        pieni di vento e pieni di rabbia,
        ci sono giorni pieni di pioggia
        e pieni di dolore,
        ci sono giorni pieni di lacrime,
        ma poi ci sono giorni pieni d’amore
        che ci danno il coraggio di andare avanti
        per tutti gli altri giorni…»

        دیدگاه توسط الهه ناز — نوامبر 3, 2009 @ 20:45

    • وای الهه جان
      عالی بود
      و به شدت غافلگیر کننده

      …….
      si , mia cara
      l’alba e› vicino

      دیدگاه توسط Mahtab — نوامبر 5, 2009 @ 18:38

  4. نمی دونستم از این خبر ها هست اونطرفها

    دیدگاه توسط ghazaleh — نوامبر 2, 2009 @ 02:23

    • آره غزاله .. جات خالی
      از این خبرا هست .. زیاددد
      کوچه , خیابون , مدرسه , دانشگاه
      دیگه توی ترافیک حوصله ت سر نمی ره
      می تونی در و دیوار رصد کنی
      می تونی رد دوستداشتنی هم نفس هات رو همه جا ببینی
      یا به تلاش بیهوده برای پاک کردن و محو کردنشون بخندی
      یا ته دلت آروم بگیره از شجاعت و ایستادگی همه ی غریبه های آشنا
      و خیلی حس خاصیه
      و خیلی روزگار غریبیه
      و خیلی آدم های عجیبی شدیم تو این شهر نا امن

      اینجا رو ببین
      این فضا ها رو از دور می تونی لمس کنی
      http://www.divarnevis.com/

      دیدگاه توسط Mahtab — نوامبر 3, 2009 @ 11:20

  5. خیلی زیبا نوشته بودی..اما تخته و دیوار رو نباید پاک کرد..اون صداهایی که داد میکشن رو باید قطع کرد

    دیدگاه توسط بنفشه — نوامبر 2, 2009 @ 21:24

    • آره بنفشه جان
      راست می گی
      ولی
      زورمون نمی رسه به اون صداها
      و طاقت این شکستن ها رو هم نداریم

      ….

      دیدگاه توسط Mahtab — نوامبر 3, 2009 @ 11:25

  6. مهتاب
    هر روز بهتر از دیروز

    *

    دیوار ها رو ایندفعه اومدم دیدم جالب بود

    البته اسکناسها گاه و بی گاه اینجا میرسید و باعث تعجب مردم از همه جا بی خبر این خطه دور افتاده میشد

    با خودشون میگفتن :
    آه که اینطور

    دیدگاه توسط مصطفی موسوی — نوامبر 5, 2009 @ 14:46

  7. اینورام گاه گداری رو دیوارا چیزایی می نویسن و بعدش یا روشون رنگ سفید می زنن یا با اسپری سیاه نقاشی میکشن و خیلیام همونجوری موندن…هر چند قد نصف تهرانم نی ولی کم و بیش هست!

    دیدگاه توسط ارمان — نوامبر 6, 2009 @ 15:33


RSS feed for comments on this post. TrackBack URI

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: