تب ِ ماه

اکتبر 23, 2009

! مطبوعات – آزادی ؛ دربست

Filed under: تب ِ ماه — مهتاب @ 13:48

پا گذاشتن در فضای مصلی ی غصب شده

 که برای ما حرام بود و برای آنها از » یک میلیارد دلار » ِ گمشده هم حلال تر ؛

 کار سختی به نظر می رسید

اما مگر چند روزنامه و مجله ی توقیف نشده برایمان مانده ؟؟

 واقعا چند تا !؟

moto_0347

اول از همه غرفه ی 40چراغ آرام و غریبانه سُر خورد توی نگاهمان

  ولی 40 چراغ سالهای پیش کجا.. این غرفه ی خالی و بهت زده کجا !ا

این بهت وقتی تا مغز استخوان می رسید که اسم رمز تعریف شده ای آنجا پیدا می کردی ! شماره های باقیمانده ی قدیمی که شماره های » خطرناک » محسوب می شدند و هرکدام را که برمی داشتی باید از پشت سرجایش می گذاشتی که یک وقت خدای نکرده دوستان دموکرات ما آب توی دلشان ویبره نرود !!  واقعا می شد آن وسط نشست و زار زد ! می شد فریاد زد وقتی آنهمه استرس را برای پنهان کردن » حقیقت » ِ  شماره های از هفت خوان گذشته شان می دیدی !!ا

اگر رفتی .. ؛ آن دمِ آخر که با چشمهای خسته و مهربانشان خداحافظی کردی و به صندوق پیشنهادات کوچک کنار میزشان دلگرمی دادی , نگاهی هم به پوستر تنهای غرفه شان بینداز !ا

گذرا  نه ! برگرد ! زل بزن ! فکر کن ! یادت هست !؟؟

شماره 345 – 6 تیر

«… خدایا «

… همان دستی که دور گلوی شماره 345 حلقه شده بود گلوی تو را هم فشار می دهد و

moto_0355

! دو جفت چشم تیز که همراهت باشد , روبروی پله ها  غرفه ی » فرهنگستان هنر »  را می بینی

از پشت ویترین ساده و شیشه ای ؛ شماره ی چهارم آینه ی خیال , مغناطیس نگاههای مشتاق را جذب می کند

»  … نقدی بر آثار میر حسین موسوی «

پسر جوانی  , آرام از نام ِ آشنای فرهنگستان سوال می کند

و بین غرفه ها گم می شود

moto_0360

پله ها را تا انتها پایین نیامده 

 نمای چشمگیری از لوگوی محبوبِ این روزها

انگار برایمان  آغوش گشوده بود 

 اما از آنجا که دل ما هم مثل سرنوشت  روزنامه هامان به مویی بند است

دلخور شدیم که

 » چرا قرمز !!؟؟» :

moto_0343

طولی نکشید ..

ورود ممنوع را دور زدیم

 و این بار

 ما 

!  فاتحانه  آغوش گشودیم  

moto_0351

دفتر نظرات باز بود .. خودکار آبی , کنار دفتر خمیازه می کشید

! گذشت آن روزها که همه فکر می کردند مشق را فقط باید با آبی نوشت و با قرمز خط زد

! سفیدی دفتر برای همه » آزاد » بود

 حتی برای آن بازدید کننده ی خوش ذوقی که طنز بی نظیرش را حتی به رخ ابراهیم رها کشید !ا 

 » خجالت نمی کشید اینقدر دروغ می گید !؟؟ «:

و معلوم نبود موقع نوشتن از ترس کدام مامور و چوب و چماق و اوین و کهریزکی آنقدر استرس داشت؟!!ا

.

.

.

روش فریاد کردن ِ  همبستگی 

 چنان ایده ی بی نظیر و هوشمندانه ای داشت

 که آبی بود بر آتش کهیر زایی ِ » کیهان » !!!ا

moto_0346

حیات نو 

 هنوز داشت زمزمه می کرد 

»  از دست های تو » راستی » هویداست  «

moto_0349

و در این زنجیره ی بی قرار 

 جای  اعتماد ملی , کلمه سبز , شرق .. و تمام نام های به ظاهر حذف شده خالی بود

___________________

پ.ن1 : معلوم نیست معجزه ی هزاره ی چندم بود که همان بدو ورود ما , میکروفون نمایشگاه باز شد و خبر حضور " فاطمه رجبی " در غرفه ی خبرگذاری فارس  را به گوش تمام جهانیان مشتاق !! رساند !ا
.
.
پ.ن 2 : اگر حوالی غروب حین جستجوی خروجی نمایشگاه , صدای همهمه ی بلندی از گوشه ی سمت "راست" سالن شنیده شد اصلا ذوق زده یا نگران نباشید !ا
! نه کسی آمده نه کسی رفته نه زلزله ای در کار است
فقط خبرگزاری بسیار شریفی !! به نام " برنا "  ؛ اقدام به پخش حماسه ی حضور مردم  در استقبال از سفر های استانی دولت ِ " قبل از دهم" , کرده است !!!ا

 

Advertisements

9 دیدگاه »

  1. جای اعتماد ملی , کلمه سبز , شرق ..واقعاً خالیه
    چقدر گزارش زیبایی نوشتید.

    دیدگاه توسط goalpesar — اکتبر 23, 2009 @ 17:36

  2. اینقدر هم فضا مطبوعاتی بوده که واسه شیخ چاقو تیز میکردن…..

    دیدگاه توسط بنفشه — اکتبر 23, 2009 @ 19:07

  3. مرسی عالی بود.
    چنگ بنواز و بساز ار نبود عود چه باک
    آتشم عشق و دلم عود و تنم مجمر گیر
    —————–
    دوباره همه چیو از نو می سازیم
    ———————-
    بازم منتظر نوشته هات هستیم
    زودتر سر بزن

    دیدگاه توسط میثم — اکتبر 23, 2009 @ 20:24

  4. حالم بد میشه اخبار رو که می خونم

    دیدگاه توسط ghazaleh — اکتبر 25, 2009 @ 02:19

    • غزاله

      مجبوریم طاقت بیاریم
      مجبوریم

      دیدگاه توسط Mahtab — اکتبر 27, 2009 @ 17:06

  5. زخمی که حیله بر جگر اعتماد زد
    .
    .
    شاید قرمزی اون لوگو از خون همین زخم باشه
    ……………………………………..
    به عمل کار برآید
    به سخندانی نیست
    .
    .
    واژه ها بازیچه ی سیاست می شن…باید باور داشت به تناقض…تناقض حرف و عمل…حرفی که می خواد کسب وجهه کنه و عملی که می خواد حکمرانی کنه
    ………………………………………
    عالی بود
    یه گزارش ادبی-ژورنالیستی کامل
    .
    .
    مرسی

    دیدگاه توسط الهه ناز — اکتبر 27, 2009 @ 15:56

    • زخمی که حیله بر جگر اعتماد زد

      …..
      دلم خون شد باز
      نگاه متفاوت تکون دهنده ای بود
      ممنون

      دیدگاه توسط Mahtab — اکتبر 27, 2009 @ 17:04

  6. من نرفته بودم / وليكن انقدر خوب نوشته بودي مهتاب جان كه انگار با تو يه بازديدي از نمايشگاه داشتم … مرسي ، و همين طور از عكس هاي ضميمه شده كه خيلي عالي بود

    دیدگاه توسط saeedemokhtarzade — اکتبر 30, 2009 @ 03:46

    • سلاااااام سعیده جان
      خوشحالم کردی
      کجایی ؟؟
      .
      .
      ممنون از لطفت

      دیدگاه توسط Mahtab — اکتبر 30, 2009 @ 21:37


RSS feed for comments on this post. TrackBack URI

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: