تب ِ ماه

اوت 25, 2009

سرفه نکن …

Filed under: تب ِ ماه — مهتاب @ 17:45

ـ

ببخش عزیزکم

ببخش عزیز ِبی قرار کوچکم

باور کن

زیر کارت ِ دعوت هیچ نماز جمعه ای ننوشته بودند » از پذیرش اطفال معذوریم » !ا

که معذور نبودند و اگر جای ربان سبز بر دستانت , چفیه ای به گردن داشتی

برایت آغوش می گشودند

….

… آغوش که هیچ

لنزهای خاک گرفته و نگاتیو های سیاهشان

چشم های بسته و خواب زده شان

و از همه بیشتر تاریک خانه ی قلبشان

معصومیت ِ روشن و پاک تو را تاب نداشت عزیزکم

تاب نداشت

باور کن

نمی دانستیم باید برای حجم کوچک ِ صورت ِ تو ماسک ضد گاز همراه داشته باشیم

نمی دانستیم باید از قبل فکری به حال چشم های سرخ و اشک بارت کنیم

نمی دانستیم باید ریه های پاک تو را به دود سیگار بسپاریم

یا بی تابی ات را بر شانه های پدر و آغوش مادر ببینیم

نمی دانستیم نازنینم

نمی دانستیم

باور کن

صدای ضعیف سرفه هایت خواب هایم را به آتش می کشد

سرفه نکن غنچه ی سبز ِ به خاکستر نشسته ام

سرفه نکن

Advertisements

نوشتن دیدگاه »

هنوز دیدگاهی داده نشده است.

RSS feed for comments on this post. TrackBack URI

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: