تب ِ ماه

اوت 24, 2009

اشک و دود … بغض و آتش

Filed under: تب ِ ماه — مهتاب @ 19:53

 

lalaei2 

اشک هایت ردی از شوق داشت قبل تر ها
عطری از خاک تشنه و معصوم .. خاک ِ باران خورده
کسی چه می داند !؟
شاید آنهمه «اشک آور» ِ آن روز بهانه ی ندیدن چشم های تو بود
دیدن بغض مردانه ات دل می خواست که ما نداشتیم !!ا

اما تو چشم های خیسمان را دیدی
با گوشه ی آستینت صورت ملتهبم را پاک کردی
» باید اشک روی صورتت رو پاک کنی تا پوستت رو نسوزونه »
دود سیگارت را میان نفس های بریده ام ریختی

صدای پرپر زدن خواهرکم انگار » گازی» بود بر هرچه آتش ِ نجات بخش
فکر می کردم بخاطر او هم که شده باید دوام بیاورم
هرچند .. حتی بی من تنها نمی ماند
می شنیدم که تنها نبود
» نفس بکش … آروم … نفس بکش »

صدایت از دورترها هم می آمد
گرچه از چشم هایت نشانی نبود
ولی ..
حتما برادرانه نگاهمان کرده بودی

ساعت ها از میان تعقیب و گریز عقربه ها گذشت
و ما از میان فریادها و دست ها و گاز ها و اشک ها و باتوم ها گریختیم
غرش بی منظور ِموتوری خواهرکم را در عمق خاطرات سیاهش لرزاند
اشک هایش بدون فرمان ِ هیچ گاز تند و مسمومی فرو ریخت
صدای لرزانش در حاشیه ی خیابان و دیواره های دلم سرگردان ماند
» کاش تمام آثار مضر دود ِ اون سیگار به ریه های من می موند »

راست می گوید خواهرکم
راست می گوید
کاش سینه ات همیشه سبز و سپید و سرخ بماند
برادر

Advertisements

۱ دیدگاه »

  1. دل قوی دار

    دیدگاه توسط تخته سیاه — اوت 28, 2009 @ 21:55


RSS feed for comments on this post. TrackBack URI

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: