تب ِ ماه

اوت 20, 2009

! عصر روز هجدهم

Filed under: تب ِ ماه — مهتاب @ 12:34

18tir

 

به «انقلاب» نرسیدیم
نگذاشتند که برسیم
.. بعد از » انقلاب» , » آزادی» ست آخر
… آزادی
ولیعصر» را محاصره کرده بودند ! همان که این روزها اندیشه و باورش را هم به نام ِ خود مصادره کرده اند
… حقیقت دست های خالی ما بود , بسوی آسمانی که باورش داریم هنوز
صدای بوق ِ ممتد می آمد , و نسیمی خنک , از سمت یارانی که دل دل می کردند و پر می کشیدند از میان پنجره های نیمه باز
چیزی در ضلع شرقی دلمان دوباره رویید .. جوانه زد .. سبز شد .. سبز ! , مثل روز اول
آنچنان که سایه ی سیاه سپرها و باتوم ها را باور نکردیم و رفتیم
هرچه بود .. نه تقصیر ما بود , نه آن جوانه ی شاد و پاک که دست هامان را به شوق تا آسمان می کشید
تقصیر از سایه بود … که صدا نداشت .. چشم نداشت .. انگار شرافت هم نداشت!ا

…..
جلو تر «پارک دانشجو» ی بی دفاع و بی آزار انتظار می کشید
آنها ندیدند اما
با درختان سبزش , تمام قد به احترام ما ایستاد .. برای بی پناهی ما آغوش گشود .. نبض بی قرار سکوتمان را روی سنگفرش حاشیه اش گرفت .. هجوم سایه ها را دید .. به خاک نشستن و برخاستن مان را گریست

حقیقت دلمان بود که کنج بی رحم خیابان غلتید و روی زمین کشیده شد
نفس هامان به شماره افتاد و ایستاد
اما زمان نایستاد
باز هم نایستاد
نایستاد و نشد که اشک های معصومش را پاک کنم .. نشد پای ضرب دیده اش را آرام کنم .. نشد دست لگدمال شده اش را بگیرم و از زیر چکمه های سیاه بلندش کنم .. که مشت کثیفش را پیش از فرود آمدن میان آسمان نگه دارم .. که زیر گوشت بخوانم
:
هی ! رفیق
زخم کهنه و رنگ پریده ام از رد ِ کبود ِ زخم تازه ی تو تیرمی کشد
تیر می کشد
تیر می کشد

و » پارک » ِ بدون » دانشجو» در صدای فریاد ها و ضربه ها و نفس ها تنها ماند
باد می وزید
و آنسو تر موجی بود که انگار هیچ صخره ای یارای ِ در هم شکستنش نداشت
دست روی زانوان باورش می گذاشت و بر می خاست
باوری که می دانست تنها یک «پل» میان ما و «حافظ» باقی ست
همان که آنها شیب تند ِآن سویش را هیچ گاه باور نداشته اند
و ما
زیر قامت خمیده ی همان پل ِ پیر
که روزی با امید از «دروغ» خداحافظی کرده بودیم ؛ به هرچه «دروغ» متهم شدیم
و نرده های سبز خا ک گرفته , میان تصویر «ما» ی گل انداخته از امید .. تا «ما» ی کبود از نفرت حیران ماند
زیر هجوم مردانی از همین خاک ! و با قامتی همرنگ باور ِ ما لرزید و حیران ماند

…..
آن طرف تر «دولتی» بود که «دروازه» اش از میان خون و شلاق و میله های سرد می گذشت
و حیرت خاموش چشم هایی که بیداری خود را باور نداشت
و قدم های لرزانی که دیگر تاب ایستادنش نبود
ناچار به تکان های مشوش عبور تن دادیم و چشم هامان را بستیم تا شاید از دالان سیاه این کابوس بگذریم
و گذشتیم
اما آنچنان که گویی هرگز نخواهیم گذشت

…..
آن سوی شهر آسمان گرفته و تاریک بود
و سکوتی تلخ به گلوی خیابان فشار می آورد
و غباری مسموم ؛ نه از غرب ! . . که از «ما» به «ما» می وزید
و خدایی
که نگاه می کرد
نگاه می کرد
نگاه می کرد

Advertisements

4 دیدگاه »

  1. بالاخره تونستم !ا
    😀

    دیدگاه توسط tabemah — اوت 20, 2009 @ 12:49

  2. خدا خندش گرفته به این همه حماقت که تا حالا قبلا هیچ وقت این همه حماقت یه جا ندیده بود

    دیدگاه توسط تخته سیاه — اوت 22, 2009 @ 18:24

  3. چه جاییه این ضلع شرقی دلمان
    .
    حرف زیاده مهتاب
    تاریخ
    تاریخ
    رسوای تارخ اند اینها

    دیدگاه توسط مصطفی موسوی — اوت 23, 2009 @ 16:36

  4. خوشحالم که بالاخره تونستی دختر…. چندبار خوندمش ولی هیچ چیزی نتونستم بنویسم

    دیدگاه توسط samira — اوت 23, 2009 @ 19:05


RSS feed for comments on this post. TrackBack URI

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: