روی من کلیک کن !
دل دل ِ بهانه گیر کوچکم
سوز ِ این هوای پیر
سالهاست
بر تنت
تازیانه می زند
بغض تازه ای میان سینه ات
جان گرفته و مدام
ساز تازه می زند
…
روی من کلیک کن !
غنچه ی غنوده زیر ِ خشکسالی ِ بهار
خاطرات
روی شانه های خسته و خمیده ات
لحظه لحظه
قاب می شود
پشت پلک های نیمه بسته ات
قطره قطره
آب می شود
لرزش ِ خطوط ِ انتهایی لب ات
برق ِ چشم های خیره و تر ات
هر کدام
صد ترانه می شود
هرکدام درسکوت
قطع نامه می شود
…
روی من کلیک کن !
زخمی ِ رها شده میان سایه ها
زیر ضربه های تلخ و آشنا مچاله می شوی
روی سرخ گونه ی امید
تارهای خشمگین ِ چنگ را
زخمه های بی قرار می زنی
مثل مادری کنار گاهوار کودک خیالی اش به ترجمان ِ آه
لای لایِ نا تمام می کشی
…
روی من کلیک کن !
جان ِ جان ِ خسته ام
دل دل ِ بهانه گیر ِ کوچک و شکسته ام
حرف ِ تازه ای برای از تو گفتنم نمانده است
ناگزیر ,
روی » من » کلیک کن …
________________________
پ.ن
به مناسبت ایام الله ِ انفجار ِ نور ! : » مصاحبه با تاریخ «>>> کامنت شماره دوازده
اوووووووووووووووووووووووووووول
دیدگاه توسط م . ح . م . د — فوریه 6, 2011 @ 02:01
قسمت بود پرنده ی تو اول شه انگار …
چه پرنده بارونیه امشب …
دیدگاه توسط مهتاب — فوریه 6, 2011 @ 02:07
مرررررررررررررسی ، عالی بود … عکس و متن فوق العاده بووووووووووووودن
ب امید روز آزادییییییییییییییییییییی
دیدگاه توسط م . ح . م . د — فوریه 6, 2011 @ 02:02
امید …
دیدگاه توسط مهتاب — فوریه 6, 2011 @ 02:08
چه بغضهاي بي شماري تارهاي دلمون رو به دست گرفتند و ساز خودشون رو ميزنند توي وجودمون ! اما من اميدوارم مهتاب ! يه روزي مياد كه اگر هم بغضي باشه ، به شادي باشه نازنين . تا اونروز اميدت رو نگه دار و مراقب خودت باش .
سلام مهتابم . خوبي عزيز دلم ؟ قربون اون دل بهانه گير كوچكت برم . نزار بشكنه به اين آسوني ها ! تيكه تيكه دلت ارزشمنده مهتاب . مراقبش باش .
دیدگاه توسط سهبا — فوریه 6, 2011 @ 07:31
چه بغض های بی شماری …
یه روز خوب …
باید بیاد …
دیدگاه توسط مهتاب — فوریه 7, 2011 @ 14:31
روي من كليك ميكني ….
كه اين سكوت خط شكن …
جان از توانم ميبرد ….
ميدوني قضيه كنار اومدن و اميد داشتن خيلي فرق ميكنه ….
گاهي فقط كنار مياي … نه اينكه خسته باشي و نه اينكه بريده باشي و يا اميد نداشته باشي … واسه اينكه پشت اين پنجره خورشيدي نيست …
پرده رو كنارم بزني .. نوري نمي تابه تو خونه …
اين هواي ابري هم خسته است …
دلش ميخواد شكسته شه ….
دیدگاه توسط میکائیل — فوریه 6, 2011 @ 08:36
و اين بغض هاي بي امان
مثل قطره هاي باران
از ديواره دلم پائين مي روند …
اين چك چك هاي بي امان
ضربه هاي پتك سنگين است
بر ديواره دلم ….
و خواهد ريخت روزي
اين ديواره …
لرزشش پيداست …
دیدگاه توسط میکائیل — فوریه 6, 2011 @ 08:40
لرزشش پیداست …
دیدگاه توسط مهتاب — فوریه 7, 2011 @ 14:32
..این بغض گلوگیر تا کی ؟!…که نه میشکنه…و نه فروخورده میشه…
..مهتاب اگه تاریکی رو تاب نیاره و بغض کنه..صبح سپید..چطوری راه اش رو به اینجا پیداکنه ؟!
…خیلی قشنگ بود ..ممنون عزیز..
دیدگاه توسط مامانگار — فوریه 6, 2011 @ 09:14
نه می شکنه …
نه فرو خورده می شه …
دیدگاه توسط مهتاب — فوریه 7, 2011 @ 14:33
انفجار نور مبارک
دیدگاه توسط هوشنگ — فوریه 7, 2011 @ 02:02
اون انفجار ِ نور که کورمون کرد …
کاش دیگه انفجاری نباشه و تابش آروم و مداومی باشه …
دیدگاه توسط مهتاب — فوریه 7, 2011 @ 14:47
سوز ِ این هوای پیر
سالهاست
بر تنت
تازیانه می زند
بغض تازه ای میان سینه ات
جان گرفته و مدام
ساز تازه می زند
انفجار نور که میگن یاد اون جک بچگی هامون می افتم که میگفتیم نوبل فیزیک رو دادن به خمینی چون تونست نور رو منفجر کنه…
دیدگاه توسط محبوبه — فوریه 7, 2011 @ 12:44
چقدر بچگی هاتون پربار بوده بابا !
من یادم نیست این جکه رو !
:-I
دیدگاه توسط مهتاب — فوریه 7, 2011 @ 14:51
وای مهتاب عالی بود… می دونی چقدر با شعرت حس گریه و رهایی داشتم؟ خیلی خیلی مرسی رفیق.
دیدگاه توسط مکث — فوریه 7, 2011 @ 21:17
زری …
من مرسی …
مرسی …
دیدگاه توسط مهتاب — فوریه 10, 2011 @ 22:23
سلام مهتابم . خوبي نازنين ؟
دیدگاه توسط سهبا — فوریه 8, 2011 @ 11:44
نرگس جونم !
نمی دونی آدم درب و داغون میاد می بینه یکی بهش سلام کرده و حالش رو پرسیده چه حسی داره …
دیدگاه توسط مهتاب — فوریه 10, 2011 @ 22:24
بغض تازه ای میان سینه ات…
ترکوندی مهتاب :دی
بغض و سینه و اشک و دل و دلتنگی و …همه رو با هم ترکوندی.
دیدگاه توسط شکوه — فوریه 8, 2011 @ 12:10
کاش بترکه این بغض راحت شیم شکوه …
دیدگاه توسط مهتاب — فوریه 10, 2011 @ 22:25
قاصر زبان من
تعظیم می کنم
بی هیچ صحبتی
این ناب گفته ات
در این دل حقیر
من قاب می کنم
دیدگاه توسط سعید — فوریه 8, 2011 @ 16:56
سعید …
دیدگاه توسط مهتاب — فوریه 10, 2011 @ 22:26
من بالاخره نفهمیدم اینجا فیلتر شده یا نه؟!!! یه وقتا می تونم بیام و صفحه ات باز می شه. ولی یه وقتا میگه فیلتره؟!!
دیدگاه توسط مونا — فوریه 19, 2011 @ 22:43
همچنان فیلتره مونا جان …
تو از خواصی که از این دیوار ِ نامرئی می گذری !
:دی
دیدگاه توسط مهتاب — فوریه 22, 2011 @ 01:34
خیلی برام جالبه که می تونم بیام… دلم برای نوشتنت تنگ شده. بنویس. حتی شده یه جای دیگه…
دیدگاه توسط مونا — فوریه 22, 2011 @ 19:47
مونا چه وردی می خونی ؟
قربون دلت …
دیدگاه توسط مهتاب — فوریه 25, 2011 @ 16:25
دیدگاه توسط حمید — فوریه 25, 2011 @ 13:04
بالاخره موفق شدی ؟
حالا که موفق شدی بیای لب ورچیدی فقط ؟
دیدگاه توسط مهتاب — فوریه 25, 2011 @ 15:44
مه تاب بانو…
ورد نمی خونم… فقط فک می کنم که این صفحه باید باز بشه.. هنوزم باورم نمی شه فیلتر شده. ببین حمیدم اومده…
کاش می فهمید: دل بیچاره ی من به غیر از محبت گناهی ندارد…. خدا داند…
دیدگاه توسط مونا — فوریه 25, 2011 @ 16:40
مهتاب كجايي عزيزم؟ تب ماهت را در خانه اي ديكر ساري كن نازنينم. دلتنكت شده ايم !
دیدگاه توسط sahba — فوریه 26, 2011 @ 17:14
دلم تنگ شده برات نرگس جان …
دیدگاه توسط مهتاب — مارس 4, 2011 @ 20:22
غمگین بودم…حرفی نداشتم…فکر کردم همین کافیه…
حالت چطوره؟…چرا نمینویسی؟…این سکوت خوب نیستا…
دیدگاه توسط حمید — فوریه 27, 2011 @ 21:24
راست گفتی حمید …
سکوت خوب نیست …
عادت می شه …
ترکش موجب مرض می شه …
شکستنش سخت می شه …
نمی دونم چه سریه این اواخر کلا گره خوردم به سکوت های عمیق و طولانی و سخت …
منی که یه جا ساکت بند نبودم حتی درون خودم حالا سرد و خاموش شدم …
سرد و خاموش …
دیدگاه توسط مهتاب — مارس 4, 2011 @ 20:37
همینجوریشم که وبلاگت از شیر مادر حلالتر و آزادتر بود کجدار مریز مینوشتی حالا که به لطف سربازان گمنام و بی نام و بی بته آقا در بخش جنگ نرم سایبری مسدود شدی دیگه حقیقتا باید ازت قطع امید کرد!…اصلا تو برو به فیس بوک و سایر فسق و فجورات مجازیت برس قیلتر شده ووردپرسی! (آیکون «اییییییییییییش!» + روم به دیوار آیکون «پارک دانشجو!»)….
دیدگاه توسط حمید — مارس 4, 2011 @ 12:25
:»((
دیدگاه توسط مهتاب — مارس 4, 2011 @ 20:23
به جای گریه و شیون برو خودتو اصلاح کن خواهرم! (آیکون هفت قرآن به میون «اصلاحات!»)…
دیدگاه توسط حمید — مارس 5, 2011 @ 10:00
تولد خواهر زاده ات هم مبارک…
امیدوارم امیرحسین کوچولو روزهای بهتری رو ببینه (اینکه میگم امیدوارم یعنی جدا امیدوارم ها!)…
امیدوارم زندگیش پر شادی و خنده و موفقیت باشه و بچه حلال زاده اینبار عجالتا به خاله اش بکشه و قد تو مهربون و انسان باشه
دیدگاه توسط حمید — مارس 4, 2011 @ 12:44
مرسی حمید …
من امیدوارم به خاله ش نره و خل و چل نشه !
دیدگاه توسط مهتاب — مارس 4, 2011 @ 20:24
دیدگاه توسط حمید — مارس 5, 2011 @ 10:06
منظورم خنده بود مثلا! یه جور دیگه تست میکنیم! :
دیدگاه توسط حمید — مارس 5, 2011 @ 10:07
- شما هم با این ووردپرستون! خنده اش هم به آدمیزاد نمیخوره! بیشتر شبیه نیشخند و این چیزاس!…
- یه کم از این پرند یاد بگیر! ببین چه بچه حرف گوش کنیه! اومده توو بلاگ اسکای وبلاگ ساخته و حالا هم کاملا راضی و خرسنده و هی انگشت میگزه که چرا زودتر نیومده اینجا! (آیکون «گزیدن انگشت بصورت عمقی!»)…
دیدگاه توسط حمید — مارس 5, 2011 @ 10:22