این چنین نسل درب و داغونی هستیم ما ! و همانطور که » کسی به فکر گل ها نیست و کسی به فکر ماهی ها نیست و کسی نمی خواهد باور کند که باغچه دارد می میرد » … ؛ کسی هم به فکر امراض ناشناخته ی ما نیست !
ما کودکی مان زیر ِ پله گذشت . نه اینکه دخترک کبریت فروش بودیم و کبریت هامان فال حافظ هم داشت و جای خواب نداشتیم . نه ! پناهگاه از خانه ی ما دور بود و زیر پله ها و توی زیرزمین پناه می گرفتیم چون تا می خواستیم نصفه شبی با صدای آژیر از خواب بیدار شویم و از ترس و ایضا سرما دم ِ دستشویی صف ببندیم و لباس بپوشیم و توی آن هیر و ویر و خاموشی کفش هامان را پیدا کنیم و بدویم و بدویم تا سر ِ کوه ِ پناهگاه برسیم ؛ حتما صدام ِ خیلی جنایتکار ِ بی پدر که نظیرش را اینجا نداریم چون اینجایی ها بعضی وقت ها چند تا چند تا پدر دارند , ما را با دوربینی که من همیشه فکر می کردم تا ته خانه ی ما را با آن می بیند , رصد می کرد و با پنج تا کیو کیو کار ما را می ساخت . تازه حتما بین راه من یادم می آمد که عروسکم را جا گذاشته ام و زق زق می کردم که وای عروسک شهیدم م م … و بابا محبور می شد برگردد تا صدای نحس من را بخواباند و اگر آنوقت دو تایی زیر آوار می ماندند من چه خاکی به سرم می ریختم تمام عمر ؟! اقلا الان می گویم تقصیر من نبود و گلبول های سفید خونش شرف نداشتند !
خلاصه اینجوری ها بود که ما با لالایی ِ زنده باد ها و مرده باد ها و آژیرها بزرگ شدیم و یک شب که نشسته بودیم پای کامپیوتر , صدای مهیبی ما را تا مرز آبروریزی پیش برد و با این هیکل لال مونی گرفته بودیم و نمی توانستیم از جایمان جم بخوریم و ببینیم که آیا » اینک آخر الزمان » شده است یا چیزی در مایه های هیولای سیاهرنگ » لاست » پشت پنجره مان ظاهر شده یا چه ؟! فقط به ذهن کرم خورده مان خطور کرد که بالاخره آنقدر فک گشادشان را نبستند تا حمله ی هوایی شد و الان است که کارمان تمام شود بدون اینکه حتی توانسته باشیم آن برگه ای که رویش انگشت کوبیده بودیم را هم پس بگیریم و …. آه مامان ! وصیت می کنم اگر از بنیاد شهید آمدند مرا از تو بخرند , جنازه ام را بر فرق سرشان بکوبان !
.
.
.
و این امراض جز اینکه بلای خودمون باشند .. به درد هیچ کوفتی نمی خورند ….

ما که با موشک اومدیم .. احتملا با موشکم میریم ….
میخونم میخندم ….
دیدگاه توسط میکائیل — ژانویه 25, 2011 @ 19:40
واقعا …
هیچ کوفتی !
خدا رو شکر یکی اومد اینجا خندید و ما رو به این سبک امیدوار کرد !
دیدگاه توسط مهتاب — ژانویه 25, 2011 @ 19:45
ما نه زیر زمین داشتیم نه پناهگاهی نزدیک بود..همینجوری منتظر می موندیم که تموم بشه حمله..اصن یه وضعی
دیدگاه توسط حامد — ژانویه 25, 2011 @ 20:55
الهی بمیرم …
انتظار ِوحشتناکی بود …
دیدگاه توسط مهتاب — ژانویه 26, 2011 @ 10:59
- (این میکائیل که همش وعده وعید میده و آخرشم این خنده ووردپرسی رو به ما یاد نداد! لذا عجالتا شما اینارو خنده حساب کن به بزرگواری خودت!)
- خب تو که اینجوری مینونی بنویسی چرا همش ماتم مینویسی بچه جان! بنویس!… دیدی هیچی نمیشه!؟…یه کم طنزشو بیشتر کنی که دیگه چه بهتر! مثلا این آخرش خیلی خشونت آمیز بود! ولی همینکه آغازیده ای خودش خیلیه! مرسی!…اینو بی تعارف میگم که حقیقتا استعدادشو داری…لطفا و بالا غیرتا ادامه بده!…
دیدگاه توسط حمید — ژانویه 26, 2011 @ 07:33
_ ببین پسرم ! تو فقط باید به وعده های الهی دل ببندی !
بعدشم رفتارهای وردپرسی پشتش یه حکمتی نهفته ست ! خنده ش مشکل داره تا خلاقیت انسان بکار بیافته و بجای راحت طلبی و استفاده از آیکون های تکراری از راهکارهای جدید استفاده کنه …
مثلا می تونی از خودت صداهایی نظیر : » هاهاااا , یو ها ها ها , یاه یاه و غیره دربیاری !
_ خداییش دیدن خنده ی شماها انقدر خوب بود که تا آخرین قطره ی خون از این سبک دست نخواهم کشید !
جدا تا بحال این طور ملموس درک نکرده بودم که چقدر خوبه مخاطب آدم با دل خوش و لبخند کلوز رو بزنه و بره !
دیدگاه توسط مهتاب — ژانویه 26, 2011 @ 11:06
من به عنوان فرشته مقرب الهي … كاملا تصديق ميكنم حرف هاي ايشان رو)
همون وعده الهي و اينا ….
بيا به اين بچه حميد يه 4تا چيز ياد بده .. فردا دوره ميكنه تو كل بلاگستان … ميكائيل خالي بند ….
دیدگاه توسط میکائیل — ژانویه 26, 2011 @ 12:17
- چقد جو مذهبی شد یهو! (آیکون «کسی این تسبیح منو ندیده!؟ صدبار گفتم کسی به وسایل شخصی من دست نزنه!»)…
- بله که آبروتو میبرم میکائیل جان!…اصلا پست میذارم! لازم بشه برای افشاگری وبلاگ میزنم! حتی ممکنه یه انجمن «آی هیت یو میکا!» راه اندازی کنم!…اصلا لازم بشه جلوی ساختمون ووردپرس خودسوزی میکنم!…منو اینجوری نبین آروم و مظلومانه نشستم! تعریف از خود نباشه دیوانه ای هستم واسه خودم!…
دیدگاه توسط حمید — ژانویه 26, 2011 @ 13:25
عزی … عزی جون .. کجایی … بیا یکی از بنده ها حالتو می پرسه …..
حمید خدا نکشتت !!!!!
دیدگاه توسط میکائیل — ژانویه 26, 2011 @ 17:21
آمین !
=))
دیدگاه توسط مهتاب — ژانویه 26, 2011 @ 19:57
…میدونی مهتابم که چراالان دارم بابغض اینجا می نویسم..
..چون وقتی این آژیرهای حمله هوایی زده میشد..و تو داشتی غصه عروسکت رو میخوردی…من داشتم توی صف انتظار مینی بوسهای امیرآباد..برای رفتن به کوی دانشگاه..به دختر کوچولویی که عروسکش رو به خودش چسبونده بود..ومامانش بسرعت دستشو می کشید تا به سرپناهی برسونتش..واون دخترک فارغ ازهمه نامردمی ها..برگشته بود وبه من که نگرانی و اضطراب از سرتاپام می بارید..لبخند میزد..نگاه میکردم !!…
..زخم جنگ کودکی…همیشه درد و رنج داره…می فهمم چی میگی…می فهمم…
دیدگاه توسط مامانگار — ژانویه 26, 2011 @ 07:33
الهی بمیرمممم …
این خاطرات با اون موسیقی متن ِ هولناک , اون عروسک های کوچولو که دلگرمی ِ قلب ِ تپنده ی دختر کوچولوهای هراسون بودن , اون مادر های نگران , پدر هایی که رفتنشون با خودشون بود و برگشتنشون با خدا , اون لبخند ها و اشک ها … هیچ وقت از یادمون پاک نمی شن …
دیدگاه توسط مهتاب — ژانویه 26, 2011 @ 11:11
خیلی خوشوقتم
میام سر فرصت می خونمت …
دیدگاه توسط روزنامه دیواری — ژانویه 26, 2011 @ 07:36
ما بیشتررررر …
دیدگاه توسط مهتاب — ژانویه 26, 2011 @ 11:12
حمید راست میگه .بیشتر بنویس …عاااالی بود….
…راستی…فونت نوشته ات خیلی خوب شده…خوانا و درشت..مرررررسی…
دیدگاه توسط مامانگار — ژانویه 26, 2011 @ 07:37
مرسی !
چشم !
نمی دونم چه اتفاقی برای فونتم افتاده ولی خوش حالم دیگه اذیت نمی شید …
دیدگاه توسط مهتاب — ژانویه 26, 2011 @ 11:38
این غرش ناگهانی هواپیما هم تست میزان آمادگی ملت همیشه در صحنه از بابت آمادگی در مقابل صداهای ناهنجاره که قراره دولت مهرورز بصورت منطقه ای در تمام تهران اجرا کنه! ببین چقد خدا دوستون داشته که از مرکز شهر شروع کردن!…شایدم میخوان به اونایی که میگن هیچی اندازه شنیدن صدای مموتی و احمد خاتمی و امثالهم ضدحال نیست ثابت کنن که «نخیر! پس صدای ناهنجار نشنیدید!»…شایدم ایزی لایف به سپاه واگذار شده و دارن براش بازاریابی میکنن!…خلاصه احتمالات زیاده! شما به اینچیزاش کار نداشته باش و به جنبه هیجان انگیز و باحال ماجرا فکر کن!…
دیدگاه توسط حمید — ژانویه 26, 2011 @ 08:04
=))
خفه نشی حمید !
صدای احمد خاتمی و مموتی رو عالی گفتی =))
بعدم حالا من یه اشاره ای به آبروریزی کردم تو باید ایزی لایف رو تبلیغ کنی ؟!
دیدگاه توسط مهتاب — ژانویه 26, 2011 @ 11:41
سلام مهتاب . چي بگم مهتاب ؟ فقط ميشه تو بگي كدوم نسل از ماها درب و داغون نيستيم ؟!!!!
دیدگاه توسط سهبا — ژانویه 26, 2011 @ 08:19
سلام به روی ماهت نرگس جان …
واقعا ! نمی شه گفت کدوم نسلمون درب و داغون نیست !
از هر طرف که نگاه کنیم نمیشه گفت …
دیدگاه توسط مهتاب — ژانویه 26, 2011 @ 11:43
منکه به دنیا اومدم جنگ تموم شده بود ولی آثار جنگ نه…اعصاب خراب مادر پدرهاکه هدیه ی جنگ بود باعث جنگ خونگی میشد و بچه های همسن من عروسکاشون رو برمیداشتن و میرفتن تو پناهگاهشون…زیر پتو…زیر تخت…توی کمد…هر جای تنگ و تاریکی که حس امنیت داشت…حس گم شدن و دیگه هرگز پیدا نشدن…همه ی ما بچه های جنگیم..جنگ جنگه…حالا چه قلبمون از صدای هواپیماها و خمپاره ها یکی در میون بزنه چه از صدای فریاد تنها پناه های زندگیمون…
دیدگاه توسط الهه — ژانویه 26, 2011 @ 11:48
همینطوره …
تاثیری که فشار و استرس جنگ روی مادر های باردار و اعصاب و روانِ آدم ها گذاشت نسل به نسل منتقل می شه …
دیدگاه توسط مهتاب — ژانویه 26, 2011 @ 12:13
تو بلد بودی خنده دار بنویسی و دریغ می کردی؟
منم از این امراض دارم
هنوز که هنوزه با صدای آیفون سه متر می پرم هواااااااا
دیدگاه توسط آناهیتا — ژانویه 26, 2011 @ 12:38
ما امراضِ ناشناخته داران بی شماریم !
دیدگاه توسط مهتاب — ژانویه 26, 2011 @ 19:59
ساعت وبلاگت خرابه ها گمونم!…
دیدگاه توسط حمید — ژانویه 26, 2011 @ 13:30
الان که این کامنتو گذاشتم پنج عصره نوشته یک و نیم!…
ساعتتو به وقت کجا تنظیم کردی اجنبی پرست تهران نشین!؟…
دیدگاه توسط حمید — ژانویه 26, 2011 @ 13:32
عروسی تو مگه …
به ساعت چیکار داری ..
خب باطریش تموم شده … رفتیه باطری بخره مهتاب …..
دیدگاه توسط میکائیل — ژانویه 26, 2011 @ 17:22
ببین حمید ! داری سر ناسازگاری می ذاری ها !
=))
هی گفتی اینجا خصوصی نداره رفتیم کلی اجاره دادیم یه اتاق خصوصی گرفتیم !
هی گفتی غمکناک ننویس خودمون و دفتر مشقمون رو به هفت قسمت مساوی تقسیم کردیم و شنگولی نوشتیم !
حالا گیر ِ تازه پیدا کردی ؟؟؟!
دیگه نبود ؟؟؟
خب چی کارش کنم این پرس جان ساعت ایرونی حالیش نیست !
حالا تو به ساعت چی کار داری !
مهم رضایت خداست !
من چمه امروز ؟!
=))
دیدگاه توسط مهتاب — ژانویه 26, 2011 @ 20:03
حمید !!! خدا لعنتت نکنه !!!
ساعت ِ بی صاحاب اینجا هم درست شد !
راه ساده ای داشت ولی از جلو چشمم هی رد می شد !
الان که تو گفتی پشت چراغ قرمز ترمز کرد و دیگه رد نشد !
ای سران ِ اصلاحات !
ای لعنت به اون ذاتت که می گی کن , فیکن می شه !
… !
دیدگاه توسط مهتاب — ژانویه 27, 2011 @ 00:04
کامنت جهت تست ساعت!
دیدگاه توسط حمید — ژانویه 27, 2011 @ 10:37
خب انگار درست شده!…
حالا دیگه چه گیری بدم که خدارو خوش بیاد!؟…
اوووووومممم….
آها!…اصلا چرا وبلاگت اینجوریه!؟ بطور کلی میگما! تا کی ما باید این وضعیتو تحمل کنیم!؟ (آیکون «گیر کلی غیرقابل برطرف شدن!»)…
دیدگاه توسط حمید — ژانویه 27, 2011 @ 10:46
بیانیه کانون مدافعان حقوق وردپرس نویسان :
….
….
….
….
(با صدای بوق توام و تصویر مخدوش ….)
آخه یکی نیس به خودش بگه … یادت رفته بود سالی به ماهی اپ نمی کردی … حالا دوره خوش خوشانه ته …
فکر کردی ماهم اره ؟؟؟؟
دیدگاه توسط میکائیل — ژانویه 27, 2011 @ 13:16
حرف جنگ شد …
و خیلی ها هنوز درگیر خاطرات جنگ و اون سالها هستن …
کتاب » زندگی , جنگ و دیگر هیچ » نوشته ی اوریانا فالاچی آخرین پیشنهادیه که در صفحه ی «کتاب ماه » معرفی شد
می تونید اینجا ازش بخونید :
http://tabemaah.wordpress.com/%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d9%90-%d9%85%d8%a7%d9%87/#comment-1901#comment-1993
دیدگاه توسط مهتاب — ژانویه 26, 2011 @ 20:16
عروسکم شهید میشه….. وای چقدر ناز گفتی…
قبل از این اتفاقات نامیمون ِ 88 حسودیم میشد بهتون ، میگفتم زندگی شما با هیجان تر بوده لا اقل جنگ رو دیدید و تجربه های خاص دارید ، ما که با آتش بس متولد شدیم ولی الان حس میکنم حالم از هرچی تجربه ی خاص ِ به هم میخوره!! فقط آرامش می خوام….
بنیاد شهید؟مگه قراره باشن تا اون موقع؟…
دیدگاه توسط محبوبه — ژانویه 27, 2011 @ 14:39
منم حالم از هرچی تجربه ی خاص به هم می خوره …
…
اون موقع ؟
کدوم موقع ؟
اینا همه نجواهای ذهنی در همون لحظه ی هولناک بود !
دیدگاه توسط مهتاب — ژانویه 28, 2011 @ 14:41
حمید به «بیانیه نویس خودفروخته و سرسپرده کانون مدافعان حقوق وردپرس نویسان!» :
اولا که شناختم کی هستی برادر من! ولی چون آبروی مومن برام اهمیت بسزایی داره اسمتو نمیگم میکائیل جان ولی دیگه خودت رعایت کن! (آیکون «اهمیت بسزا!»)
دوما یعنی چی که نوشتی «فکر کردی ماهم آره!؟»…یعنی میخوای بگی شما هم نه!؟ (آیکون «واقعا آیا!؟»)…
دیدگاه توسط حمید — ژانویه 28, 2011 @ 15:50
سلام مهتابم ! خوبي ؟ خب فقط دلم تنگ شده بود برات اومدم سر بزنم ، اشكالي داره ؟
ضمنا اين آقا حميد و ميكائيل چي ميخوان از اين خونه ؟ چت روم كردن اينجا رو هم ؟ ( آيكون يه آدم فضول !!!)
دیدگاه توسط سهبا — ژانویه 30, 2011 @ 09:09
حمید جدیدا خیلی شوخ طبع شده!! مشکوک میزنه … کلا اینجا هر کی افسرده نباشه مشکوک به نظر میرسه…. بررسی کن مهتاب جان ، یه وقت عامل دشمن نباشه…
دیدگاه توسط محبوبه — ژانویه 30, 2011 @ 19:36
آره محبوب ! مشکوک می زنه ! باید یه کمیته ی بررسی تشکیل بدیم !
D:
دیدگاه توسط مهتاب — ژانویه 31, 2011 @ 22:47
تو چی نوشتی دختر؟ کودک زیر پله؟ چی نوشتی تو؟؟؟
دیدگاه توسط مکث — ژانویه 31, 2011 @ 03:07
فکر نکنی از سر عجله یه چیزی نوشتم و رفتم ها… مبهوت شدم…همین
دیدگاه توسط مکث — ژانویه 31, 2011 @ 03:08
اختیار داری زری جان …
دیدگاه توسط مهتاب — ژانویه 31, 2011 @ 22:39
چه خوب که می نویسی…
دیدگاه توسط ghazaleh — ژانویه 31, 2011 @ 05:44
چه خوب که تو دوباره اینجایی غزاله …
دیدگاه توسط مهتاب — ژانویه 31, 2011 @ 22:51
» وصیت می کنم اگر از بنیاد شهید آمدند مرا از تو بخرند , جنازه ام را بر فرق سرشان بکوبان ! »
منم همچین چیزیو وصیت میکنم … میدونی آخه با 2 متر قد و 200 کیلو وزن اگر منو بکوبونن طرف 10 متر میره زیر زمین !
دیدگاه توسط م . ح . م . د — ژانویه 31, 2011 @ 14:02
=))
دیدگاه توسط مهتاب — ژانویه 31, 2011 @ 22:55