ژانویه 14, 2011
فرشته ی کوچکِ آزادی

هوا سرد بود , دمپایی های کوچولو لخ لخ روی زمین کشیده می شد و دو قدم یه بار جا می موند .
کوزت دست هاش رو یکی در میون ها می کرد . بین راه , روی نقطه ی مکث همیشگی ؛ عروسکی با لباس پر چین و موهای بلند از پشت ویترین یه مغازه بهش لبخند می زد . کوزت اونقدر با حسرت به چشم های تیله ای عروسک زل زد تا بالاخره یه روز مردی که دورادور مراقب دل کوچولوش بود آمد … بالاخره آمد و اشک هاش رو پاک کرد , پریشونی موهاش رو نوازش کرد , عروسک رویاهاش رو بهش هدیه داد و از دست تناردیه ها نجاتش داد.
.
.
.
هوا سرد بود . دست هام تو بغل جیب هام هم داشت یخ می زد . جلوی ویترین یه مغازه خشک شده بودم . گرمای قلابی نفس هام تصویر پشت شیشه رو محو و پیدا می کرد. چندبار صفر های روی اتیکت کوچولو رو شمردم . بیست و پنج ؛ یک , دو , سه , … چهار ! » نه خدایااااا ! نمی شه ! یه صفرش رو کم کن ! » . دلم رو زدم به در و دیوار و سرک کشیدم توی مغازه .
: آقا ببخشید !؟ اشکال نداره اون فرشته کوچولو رو از نزدیک ببینم ؟
( آقایی در کار نبود ! در حقیقت بود ولی جایی در حوالی سقف , چیدمان قفسه ها رو مرتب می کرد )
: فقط می خوام ببینم ها ! نمی تونم بخرمش !
_ خواهش می کنم ! هرچقدر دوست دارید ببینیدش !
تقریبا توی دلم گفتم : کاش می شد بوسیدش !
تحقیقا شنید و گفت : اشکالی نداره ! ببوسیدش !
: آخه …. نمیشه که ! سرخ می شه !
…
زمان زیادی گذشت . داشتم از خجالت بخار می شدم ولی نمی تونستم دست بکشم , چشم بردارم , دل بکنم …
_آقا !؟ می شه یه خواهشی کنم ؟ می شه این رو به هرکس فروختید بهش بگید اسمش : » فرشته ی آزادی » یه !؟
آقای بالای نردبون اومد پایین ! هر لحظه ممکن بود اون روش بالا بیاد و مثل یه دیوونه پرتم کنه بیرون ولی … خیره نگاه کرد و آروم گفت : حتما ! قول می دم ! یادم می مونه : « فرشته ی آزادی» …
…
مثل یه دختر بچه پریدم بالا . تمام راه رو دویدم . بلند بلند خندیدم …
انگار که مردی فرشته ی کوچک آزادی رو بدون هیچ صفری بهم فروخته بود …
انگار که خود ِ آزادی رو بی هیچ منتی بهم بخشیده بود …
…
دوستداشتن:
2 bloggers like this نوشته.
خوراک آراِساِس دیدگاههای این نوشته. شناساگر دنبالک
پاسخی بگذارید
کجا بود این فرشته ی کوچک آزادی؟ دلم خواستش خب
:*
دیدگاه توسط مریم بانو — ژانویه 14, 2011 @ 14:50
ای جانم … یادم باشه این بار دو تایی بریم دماغمون رو بچسبونیم به شیشه هی نگاش کنیم ! :دی
دیدگاه توسط مهتاب — ژانویه 14, 2011 @ 18:02
- خوش بحالت…
خوش بحالت که نیازی به هیچ ژان والژان بخشنده ای نداشتی و نگاه خوشگلت شده همون مرد چهارشونه پر از لبخند که یه روز دست کوزت رو میگیره و از شهر تناردیه ها میبره…خوش بحالت که دست خودتو میگیری…
- مرسی…مرسی…مرسی…
یکی از قشنگترین پستایی بود که این چند ماه اخیر خونده بودم
دیدگاه توسط حمید — ژانویه 14, 2011 @ 15:38
خوش بحالم که انقدر خوش نوشتی این حال رو …
انقدر دوستداشتنی گفتی …
خوش بحالم که هستی و خط خطی هام رو خط می زنی …
مرسی حمید …
دیدگاه توسط مهتاب — ژانویه 14, 2011 @ 18:03
باریکلا چه قالب فهمیده ای!
من «دو نقطه» + «پرانتز بسته» گذاشتم خودش بصورت خودجوش لبخند آورد!
بذار بقیه رو هم امتحان کنمببینم جواب میده!؟ :
:d
:*
:p
دیدگاه توسط حمید — ژانویه 14, 2011 @ 15:41
=))
, 
از اینا هم داره تازه :
بهله !
دیدگاه توسط مهتاب — ژانویه 14, 2011 @ 18:06
خب انگار ضایع شدم! دوتاشو بیشتر نشون نداد!
بیزحمت این کامنت و اون بالایی رو پاک کن که رفیقات نگن این یارو خل مزاجه اینجا چیکار میکنه! (آیکون «خل مزاج!»)…
دیدگاه توسط حمید — ژانویه 14, 2011 @ 15:44
قلق داره !
عمرا اگه پاک کنم ! ( آیکون » خل مزاج چون خل مزاج ببیند خوشش آید » )
دیدگاه توسط مهتاب — ژانویه 14, 2011 @ 18:10
to khodet ye fereshteye azadi hasti aziz. be shiveye hamid khan manam icon mizaraw barat.
:-*
دیدگاه توسط sahba — ژانویه 14, 2011 @ 15:54
خودتیییی !
فرشته ای با تاج نرگس …
اون چوب جادوت رو محکم تر بزن تو سر ما بلکه یه آدم ازمون دربیاد اقلا !
.
.
.
حمید ببین چطور مثل شبکه های بیبببب , اذهان عمومی رو تشویش دار می کنی !
دیدگاه توسط مهتاب — ژانویه 14, 2011 @ 18:16
این همون فرشته آزادیه … خب یعنی دلتون نیومد واسه خودتون داشته باشید ….
بعد اندی هم مشعوف شدیم …
حمید جان داداش اینارو ورد پرسی ها بلدند وو بیا خودم یادت بدم !!!!
دیدگاه توسط میکائیل — ژانویه 14, 2011 @ 16:18
دلم ؟
دلم که کلا در رفت و آمد بود ولی بیست و پنج هزار تومن بود !
.
.
.
ای وای …
بیست و پنج …
دیدگاه توسط مهتاب — ژانویه 14, 2011 @ 18:17
خب یه کمپین راه میندازیم … پولش جور میشه …. غصه نخور … حمید قول داده یه کمک جهانی کنه ….
شوخی کردم !!!!!
دیدگاه توسط میکائیل — ژانویه 14, 2011 @ 19:28
آره ؟؟
مرسی کمپین !
شوخی داریم مگه ؟!!!
دیدگاه توسط مهتاب — ژانویه 14, 2011 @ 21:31
الهی مالهی من بمیرم
مگه چقدر بود قیمتش ؟
آدرسش رو بگو خودم برات می خرمش مهتاب جان
دیدگاه توسط کیامهر — ژانویه 14, 2011 @ 18:48
مرسی کیااااا
مرسی کیامهررررر
>>>>>>:)<<<<<<
دیدگاه توسط مهتاب — ژانویه 14, 2011 @ 21:32
الهی مالهی چیه ؟
الهی من بمیرم
اصلاح می کنم
دیدگاه توسط کیامهر — ژانویه 14, 2011 @ 18:49
ای جان خدا نکنه !
اصلاحاتتان را عشق است !
دیدگاه توسط مهتاب — ژانویه 14, 2011 @ 21:33
- میبینم که سهبا خانم هم مثل بنده خواستن آیکون «ماچ» ( :-* ) بذارن به دیوار اصابت نمودن! انگار کلا این ووردپرس خیلی معتقده و با اینکارای شبهه دار مخالفه! (البته خدا گواهه من فقط میخواستم تست کنم وگرنه مارو چه به ماچ!)…
- این میکائیل رو چند وقته میشناسی!؟ چجور بچه اییه!؟…خطاب به این حقیر نوشته «بیا خودم یادت بدم!!!»…بنظرت 3 تا علامت تعجب مشکوک نیست!؟ برم یاد بگیرم!؟ تو صلاحیتشو تایید میکنی!؟…
دیدگاه توسط حمید — ژانویه 14, 2011 @ 19:13
ماچ چیه !!!چه جلافتا ….. خانواده رد میشن از اینجا .. حجابتو رعایت کن مرد !!!!
من بگم ؟؟
من میشناسمش .. خیلی ادم بیخوده .. زیاد باهاش نپر …. یه بوهایی میده !!!!!
دیدگاه توسط میکائیل — ژانویه 14, 2011 @ 19:30
بله ! اینجا از این اسباب فسق و فجور نداریم !
همون جمله ی آخر میکائیل !
بعدم کلا ما وردپرسی ها رو رد صلاحیت نمی کنیم داداش ! مرام داریم !
بله !
دیدگاه توسط مهتاب — ژانویه 14, 2011 @ 21:37
چه فرشته ی خوشگلی.
دیدگاه توسط شکوه — ژانویه 14, 2011 @ 20:15
اگه داشتمش که قابل نداشت …
الانم خیالش قابل نداره …
دیدگاه توسط مهتاب — ژانویه 14, 2011 @ 21:39
هم خودش و هم خیالش برازنده ی خودته.
دیدگاه توسط شکوه — ژانویه 15, 2011 @ 06:24
سلام
اول صبحي واسه ما که تشنه آزادي هستيم بسيار چسبيد
بسيار زيبا نوشته بوديد
دیدگاه توسط کورش تمدن — ژانویه 16, 2011 @ 05:12
سلام بر جناب تمدن …
خوشحالم اگه چسبید در این برهوت و استسقا …
دیدگاه توسط مهتاب — ژانویه 16, 2011 @ 15:18
فرشته کوچیکت یه دنیا احساس بود .. یه دنیا احساس هست .. به صورتش که نگاه کردم از برق طلایی چشماش زندگی رو احساس کردم … نگاهش به آسمون بود . . به ژرفای آزادی و آزادگی.. روی دو دستش به رقص وا میداشت همه احساس پرواز و گذشتن از امروز رو. . چه زیبا توصیف یک بودن رو از جسم تا روح به قلم آوردی.
دیدگاه توسط مهدی — ژانویه 16, 2011 @ 06:24
پرواز و گذشتن از امروز …
از جسم تا روح …
مرسی مهدی …
دیدگاه توسط مهتاب — ژانویه 16, 2011 @ 15:20
سلام عزيز دلم .مهتاب قشنگم ، آدرس اون مغازه رو ميدي من برم اون فرشته آزادي رو ببينم ؟ شايد خريدمش و اونوقت تو ميشي صاحب همون فرشته اي كه تمثال كوچكي از خودته ! هان عزيز ؟
دیدگاه توسط سهبا — ژانویه 16, 2011 @ 07:48
سلام نرگس جونم که اومدی تهران رو باروندی و رفتی …
آدرسش رو گرو نگه می دارم دوباره بیای با هم بریم …
اونوقت من دیگه اون فرشته رو لازم ندارم …
:-*
دیدگاه توسط مهتاب — ژانویه 16, 2011 @ 15:26
سلام … » آزادی » برای من هنوز غیر قابل مفهومه … کاش روزی بیاد که بتونم با تمام وجود حسش کنم …
دیدگاه توسط م . ح . م . د — ژانویه 16, 2011 @ 08:35
سلام محمد ِ خانه به دوش !
شاید بسکه پی اش گشتیم به کل گم شد …
ذات و مفهومش …
دیدگاه توسط مهتاب — ژانویه 16, 2011 @ 15:32
مرسی مهتاب از راهنماییت…..
ایول ورد پرسی …..
ایول حمایت
(آیکون ایجاد حس حسادت در دل بعضی ها!!!!!)
دیدگاه توسط میکائیل — ژانویه 16, 2011 @ 17:22
خواهش !
ما که اینجا بعضی ها نداریم میکائیل !
دیدگاه توسط مهتاب — ژانویه 16, 2011 @ 21:13
بازهم مرسي مهتاب …
مسيرو رو اشتباهي رفته بودم … گيج بازي در اوردم …
الان درستش كردم …
مرسي بازهم ….
دیدگاه توسط میکائیل — ژانویه 17, 2011 @ 03:57
من می دونم از اینا کجا می تونی پیدا کنی!!!گرون هم نیست…اما تضمین نمی کنم فرشته باشه…فرشته ی آزادی بودنشو هم اصلا تضمین نمی کنم…شاید یه دختر بچه ی کفتر باز باشه:دی
دیدگاه توسط باران بهار — ژانویه 16, 2011 @ 18:17
راست می گی مهسا ؟
همین هفته آوار می شم سرت منو ببری اونجا !
یه دختر بچه ی کفتر باز هم می تونه به نوعی یه فرشته ی گمنام آزادی باشه …
دیدگاه توسط مهتاب — ژانویه 16, 2011 @ 21:31
می آی جدی؟من و سعیده فردا داریم می ریم بیرون…اگه می آی خبر بده…می خوایم بریم من یه گوله برف بزنم تو پیشونیش…شایدم دماغش…هنوز تصمیمم رو نگرفتم بین این دو تا…هیجان زده ام بدونم دقیقا چه فحشی می ده:دی………زنگ می زنم بهت امروز:)
دیدگاه توسط باران بهار — ژانویه 17, 2011 @ 08:49
اخه من چی بگم؟
اخه چه جوری جا بشم تو بغل فرشته؟
اخه تو چقده ماهی؟
اخه مغازه داره چرا انقده دمش گرم بود؟ خیلی گرم بود…
اخه
من اشکام از ذوق دارن میان
دیدگاه توسط pirate37 — ژانویه 16, 2011 @ 22:02
آخه قربون اشکای ذوق زده ش …
دیدگاه توسط مهتاب — ژانویه 18, 2011 @ 16:20
زیبا بود خیلی
دیدگاه توسط بانو — ژانویه 17, 2011 @ 07:46
چشم هاتون زیبا دید بانو …
دیدگاه توسط مهتاب — ژانویه 18, 2011 @ 16:23
من با اجازه به کامنت خودم لایک زدم !!! خودشیفتگی در حد اعلا !!!!!
دیدگاه توسط م . ح . م . د — ژانویه 17, 2011 @ 09:02
=))
ای جان ! کاش می شد چند تا لایک بزنی !
منم می زنم حالا که اینطور شد !
دیدگاه توسط مهتاب — ژانویه 18, 2011 @ 16:24
براي او كه بي ادعاست؛
اگر يك سيلي مرضيه دباغ را رهنورد خورده بود ادعاي رهبري ميكرد!
خبرگزاري فارس: اگر يكي از توگوشيهايي كه اين زن خورده بود، را امثال زهرا رهنورد خورده بودند، تا الان ادعاي رهبري انقلاب را مي كردند. ادعا ميكردند با استقامتترين زن تمام اعصار تاريخ بشريت هستند.الحمدلله كه يك قطره خون از دماغ اينها نريخت.
به گزارش خبرنگار فضاي مجازي خبرگزاري فارس، مجيد معلم در دل نوشتهاي يادآور شد: سوزن هاي ته گرد را زير انگشتانش نهادند، چشمان زن بسته بود، جائي را نميديد، ناگهان دستانش را به ديوار كوبيدند، سوزنها از زير ناخنها تا ته فرو رفتند، درد استخوانهاي زن را ميسوزاند، اما لب از لب نميگشود.
خاموش كردن ته سيگار روي بدن زنها از دوران جنگ ويتنام مد شده بود، آمريكائيها كشف كرده بودند زنان «ويت كنگ «تنها با اين شيوه لب به سخن باز ميكنند، ساواكيها زن را روي تخت خواباندند، پس از فحشهاي تكان دهنده و سرگيجه آور حالا سيگارهاي خود را روي بدن او خاموش ميكردند، بي فايده بود. گويي ساواكي ها بايد به دنبال راه ديگري مي بودند.
زن ديگر جاي سالمي براي شكنجه شدن نداشت دخترانش را آوردند، حالا نوبت آنها بود،راضيه و رضوان13-14ساله بودند، آنقدر آنها را زدند و كوفتند و سوختند كه زن دعا ميكرد دختركانش زودتر بميرند، تا اينقدر زجر نكشند، زن اما مگر حرف ميزد، هرگز.
آن زن مرضيه حديدچي(دباغ) بود…
حديدچي خيلي بزرگتر از آن است كه چون بندهاي در وصفش بكوشد.
اگر يكي از توگوشيهايي كه اين زن خورده بود، را امثال زهرا رهنورد خورده بودند، تا الان ادعاي راهبري انقلاب را مي كردند. ادعا ميكردند با استقامتترين زن تمام اعصار تاريخ بشريت هستند.الحمدلله كه يك قطره خون از دماغ اينها نريخت.
مرضيه حديدچي بر اثر عارضه ريوي در بيمارستان خاتم الانبياي(ص) تهران بستري شدي خوب كه چه؟ شد كه شد.
حالا اگر الناز شاكر دوست بستري ميشد، يك چيزي، كل سينماي ايران ميخوابيد. شونصدتا نشريه زرد آه و ناله سر ميدادند.اصلا چرا خودمان را گول بزنيم، همين صدا و سيما يك بساطي راه مي انداخت.
ساواك براي آنكه مقاومت اين زن را بشكند، آخر كار رفتند دخترانش را آوردند و جلوي چشم مادرشان شروع به دردناكترين شكنجهها بر روي آنها كردند، همه ميدانيم شكنجه فرزند جلو چشم مادر چقدر وحشتناك است ،اما اين كوه صبر لب از لب باز نميكرد(آخر الگويي چون زينب(س) داشت).
كروبي كه گوئي دچار بيماري «همه كس به خود تجاوز بيني «شده است، بچه اش توي درگيريها يك كشيده خورد، از همين يك كشيده يك پيراهن عثماني عليه انقلاب درست كرد كه «فارين پاليسي » آخر او را به عنوان يكي از انديشمندان بزرگ سال انتخاب كرد، انصافا كسي كه از يك توگوشي بتواند اينهمه جار و جنجال راه بيندازد، دانشمند است ، حضرت عباسي انديشمند است.
حديد چي زماني كه مسئول سپاه غرب كشور بود، از افتخاراتش همين بس كه به اندازه موهاي سر اعظم طالقاني منافق و ضد انقلاب به درك واصل كرده است، اما هيچوقت ادعاي رياست جمهوري نكرده است.
اگر شيرين عبادي به فرض محال يكي از شلاقهايي كه حديد چي خورده است، را خورده بود الان با «بان كي مون » سر رياست سازمان ملل متحد دعوا داشت.
حديدچي نه باند و دفتر و دستكي دارد، نه صاحب ملك و املاك و باغ و ويلائيست، نه بچه هايش در انگليس هستند كه غصه شان را بخورد نه حتي ادعا دارد، يك آلبوم با امام عكس دارد، نه ادعا دارد روشنفكرترين زن ايران است، حديدچي فقط يك چيز دارد، عفونت پاهايش كه بر اثر كشيده شدن ناخن هايش در زمان شاه (معدوم) هنوز رنجش ميدهند.همين
من ماندهام مسئول برگزيدن چهرههاي ماندگار كيست؟ ميترسم آخرش احمد پور مخبر چهره ماندگار شناخته شود، مرضيه حديدچي نشود.نشد هم نشد، اشكالي ندارد، مرضيه حديد چي همين كه يكي از چهره هاي ماندگار پيش حضرت امام است، برايش كافيست.
اتفاقا الان كه فكر ميكنم، ميبينم اگر چهره ماندگار نشود، خيلي بهتر است، چون آنوقت مسئولين خيال ميكنن دينشان را ادا كردهاند نسبت به اين زينب انقلاب.
خلاصه اينكه حديد چي بستري شده است توي بيمارستان خاتم الانبياء(ص). اگر پزشكان خاتم الانبياء از پس درمانش بر نيامدند، خود خاتم الانبياء(ص) در بهشت بر داغهاي كهنه شده دلش مرهم خواهد نهاد…
دیدگاه توسط شناس — ژانویه 18, 2011 @ 09:42
با اینکه این موضوع الان ارتباطی به این متن نداره ولی بهتره که برای تکمیل اضافه کنیم :
او از سال ۵۳ و پس از دو بار بازداشت توسط ساواک راهی خارج از کشور شد. دباغ ابتدا به اروپا رفت و در فرانسه و انگلیس در اعتصاب غذاهایی برای آزادی زندانیان سیاسی ایرانی شرکت کرد …
در سال ۱۳۸۲ از رئیسجمهور ایران (محمد خاتمی) نشان ایثار درجه سه دریافت کرد و ….
.
.
.
می دونید جناب ِ شناس ( ! ) ؟ , باید برای امثال مرضیه ها افسوس خورد که بخاطر باورشون راهی رو در زندگی انتخاب کردند ؛ بی منت و «بی ادعا » … ولی امثال شناس ها و ناشناس هایی هستند که اون راه ِ پررنج رو دستاویز قرار می دن بلکه حرفی برای گفتن پیدا کنن …
باید متاسف بود …
دیدگاه توسط مهتاب — ژانویه 18, 2011 @ 16:19